|
|
مهتاب من آفتاب قلبم بود
براساس سرگذشت مهتاج صورت زيبا و بشاشش با رنگ پيراهنش همـاهنـگـي كـامـل داشـت و مـثـل مـاه مـيدرخـشيد. در حـالـي كه در دل قـربان صدقهي دختر 23 سالهام مهتاب ميرفتم، خنديد و به شوخي گفت: «مامان جان الان وقت گريه كردن است؟» 52 ساله بودم و مهـتاب كوچكترين فرزندم بود. آن روز جشن عروسي برادر بزرگاش مهران بود و دخترم در آن پيراهـن كـه برازندهي او بود مـيدرخـشيد. امـا اشـكهـاي من از فرط خوشحالي بودند نه از فرط ناراحتي. چون دختـر عـزيـزمـان پـس از مـدتهـا بـه زادگاهاش برگشته بود و قرار بود دو هفته پيشمان بماند. چـند سـال قبـل او را براي ادامهي تحصيل بهخارج از كشور فرستاده بوديم و او تا به حال به چندين كشور سفر كرده بود. چون از كودكي عاشق سفر و ماجراجويي بود. و حـالا هر وقت، اگر حتي براي چند روز هـم كـه شـده پيش ما برميگشت من و همـسرم از فرط خوشحالي روي ابرها به پـرواز در ميآمديم. من و همسرم شركتي تـجاري را اداره ميكرديم و دو پسر 27 و 24 سـالهمان يعني مهران و مهراد هم در آنجا كار ميكردند. فقط مهتاب عزيزمان در ميـان ما جهانگرد و عاشق سفر بود. با اينكه به وجودش افتخار ميكرديم به عنوان يك پدر و مادر نگراناش هم بوديم و روزي نبود كـه فـكـر و خـيال نداشته باشيم. در واقع مـهتاب از بچگي آنقدر شيطان و پرجنب و جوش بود كه نميتوانستيم يــك لـحـظـه هـم از او فـارغ شـويـم. در نوجواني ماجراجويي ميكرد و از هر كار پرهيجاني بينهايت لذت ميبرد. كمي كه بزرگتر شد به اصرار، برادرش را وادار كرد كه يـك موتورسيكلت بخرد تا او را روي تـرك موتور سواري دهد. به همـين دليل هم تصميم گرفتيم او را براي ادامـهي تحـصيل به خارج از كشور بفـرستيـم تا عطش سيريناپذيرش براي مـاجراجويي و سفـرهاي متعدد را سيراب كنـيم. خواهرم در خارج از كشور زندگي مـيكرد و مهتاب را به او سپرديم. هرگز روزي را فراموش نميكنم كه دخترمان با دنيايي از اميد و آرزو در حالي كه چشمان زيبايش پر از هيجان بود در فرودگاه با ما خـداحافظي كرد. آن روز از ته دل گريستم ولي ميدانستم بهترين كار را انجام دادهايم چون مهـتـاب با روحـيـهاي كـه داشـت نميتوانسـت براي مدت زيادي در يك جا آرام و قـرار داشـته باشد. مطمئـناً تجربهي زندگي در كشوري ديگر او را پخته و آرام ميكرد. جشن عروسي پسرمان به خوبي و خوشي برگزار شد و پس از آن مهتاب هر روز با ماجراهاي مختلفي كه با آب و تاب از سفرهايش برايمان تعريف ميكرد لبخند به چهرهمان مينشاند. اما طولي نكشيد كه دو هفته به پايان رسيد و دوباره زمان وداع شـد وقتي در فرودگاه با هم خداحافظي مـيكرديم چيزي در وجودم باعث شد كه دخترم را محكمتر و براي دقايقي طولانيتر از حد معمول در آغوش بگيرم. نميدانم چرا دلم نميآمد از او جدا شوم، در حالي كه به سختي بغض خود را فرو ميخوردم گونههاي دخترم را بوسـيدم و گـفتـم: «عـزيز دلم خيلي دوستت دارم و دلم خيلي برايـت تنـگ ميشود. تو را به خدا ميسپارم. مراقب خودت باش.» دختـرمان مثل هميشه از طـريق نـامه، ايـمـيل، تلفن و كارت پستال با ما در ارتباط بود و مـا در جريان تمام برنامههاي زنــدگـــياش بـوديــم. در دانشـگـاهـي مـعـتبر تحصيل ميكرد و در تعطيلات به همراه خـالـه و دوسـتانـش بـه سـفر مـيرفت! و در روز تولد 53 سالگيام عكسي بسيار جالب و خاطرهانگيز برايم فرستاد. در آن عكس پلاكاردي بزرگ در دسـت داشـت كـه روي آن با حـروف درشـت نـوشته بود: «مـادر عزيزم تولدت مبارك. دوسـتت دارم.» بـا ديـدن آن عـكس اشـك در چـشمـانـم جمع شد و لبخـندزنـان گـفتم: «دخترم اين بهترين هـديهاي بود كه ميتوانستي برايم بفرستي. من هم خيلي دوستت دارم و براي ديدنت ثـانيهشـماري مـيكـنم. مـراقـب خودت باش.» حـالا دخترمان مشغول به كار شده بود و پسر يكي از آشنايانمان به او ابراز علاقه كرده و پيشنهاد ازدواج داده بود. سعيد پسر يكي از اقوام دورمان بود كه از سالها قبل همراه خانوادهاش در خارج از كشور زندگي ميكرد و وقتي مادرش با من تماس گرفت و رسماً از مهتاب خواستگاري كرد واقـعاً خـوشحال شدم. سعيد پزشك بود و درآمـد خـوبـي داشـت. مـهـمتـر از هـمه خانوادهي اصيل و تحصيل كردهاي داشت و دخترمان هم به سعيد علاقهمند شده بود. چه بهتر از اين؟ ما خوشبختي دخترمان را ميخواستيم چه نزديك و چه دور از خودمان. مهم اين بود كه به عنوان پدر و مـادر برق خوشبختي و رضايت را در چشمان دخترمان ببينيم. مگر نه اينكه ايـن آرزوي قلبـي هـر پـدر و مـادر اسـت؟ بـراي آنكـه صحبتهاي نهاييمان را انجام دهيم و جشن نامزدي برايشان بگيريم، براي سه ماه بعد بليت گرفتيم. و وقتي مهتاب در جـريان قـرار گرفت با همان لحن شـاد و ذوق زدهاش گفت: «عالي است. دلم برايتان يك ذره شده است.» من هم با دنيايي از اميد كارت پستالي براي دخترم فرستادم و داخل آن شـعري احساسي در مورد دختران و مادران نوشتـم. مـيدانـستـم كـه مـهـتاب عاشق شعـرهـايي بود كـه مـينوشتم و هميشه از خواندن آنها لذت ميبرد و مثل بچهها ذوق ميكرد. زير آن هم اضافه كردم: «دور بودن از تـو عزيزم آسان نيست ولي حالا تو تبديل به خانمي قوي و زيبا شدهاي...» امـا... شش هـفته بعد روزي وقتي از خـريد بـه خـانه برگـشتـم، كاخ آرزوهايم ويران شد. آن روز براي مهتاب كلي خريد كرده بودم: سبزي خشك، زعفران، پسته، سـوهـان و... غـذاي محـبوبش، خورش قـورمه سبـزي بـود و مـن چند بسته سبزي خشـك مخصوص بـرايش خريده بودم. با كيـسههاي خـريد وارد سالن شدم و وقتي همسـرم را با چـشمـانـي گـريـان و سرخ ديـدم قـلبم ريخت. وحشت زده پرسيدم: «حـال مهتاب خوب اسـت؟» نـمـيدانم چرا در آن لحظه فقط به فكر مهتاب بودم و دلم شور ميزد. هنوز گوشي تلفن در دست همسرم بود. با ديدنم گريهاش شديدتر شد و بـا صـدايي لـرزان گفـت: «براي مهتاب اتفاقي افتاده است... تـصـادف كرده و...» بـقيـهي حرفهايش را نشنـيدم. احساس كردم سياهي همه جا را فرا گرفته و از حال رفـتـم. وقـتـي چـند دقيقهي بعد به هوش آمدم همسرم با ليواني آب بـالاي سرم بود و صـدايم ميزد. فكرم بـه كـار افـتاد و فرياد زدم: «نـه! نـه! نه!» امـكان نداشت اتفاق بدي براي دخترم افتاده باشد. اگر بلايي بر سـرش آمـده بـود حـتماً مـيفهميدم. حتماً حـس مـيكردم. ولي متأسفانه هيچ كس نميتواند از تلخترين حقايق زندگياش فرار كند و من هم از اين قاعده مستثني نبـودم. شـب قبـل دختـرمان به همراه دو دوستش در جاده تصادف كرده بود. يكي از دوستانش كه رانندگي ميكرده به علت بارش شديد باران كنترل اتومبيل را از دست داده و به علت لغزندگي سطح آسفالت، ماشين چپ شده و دو بار معلق خورده و روي سمتي روي زمين فرود آمده بود كه دخترمان نشسته بود. دختر گلمان در دم جان باخته بود در حالي كه دو دوستش فقط با جراحاتي سطحي از سانحه جان سالم به در برده بودند. به اتاقام پناه بردم و در حالي كـه از فـرط شـوك و غـصـه، فكـرم كـار نميكرد همسرم ترتيب كـارها را داد تا دو روز بـعد هـمراه دو پسرمان پيش عزيز از دست رفته مان برويم. آن پرواز طولاني چند ساعته بدترين سفر عمرم بود. تمام مدت اشـك ميريخـتم و چهرهي زيباي مهتاب جلوي ديدگانم بود. در آنجا جسد بيجان دخترم را تحويلمان دادند. انتظار داشتم با ديدنش براي آخرين بار كمي آرامش پيدا كنم اما حالم بدتر شد. پسرم دستم را گرفت و گفـت: «مـادر مـهتاب پيش خدا رفته و دوست ندارد شما را با اين حال و روز ببيند. بـه خـاطر آرامـش روحـش هـم كـه شـده خـودتـان را كـنـترل كنـيد...» ولـي مـگـر مـيشـود مـادري كـه جگر گوشهاش را از دسـت داده جلوي اشكهاي بيامانش را بگيرد و آرام شود؟ حال خواهرم هم دست كمـي از حـال من نداشت. او هم مثل من نـميتوانسـت مـرگ مهتاب را باور كند. با گـامهايي لـرزان به خانهي دخترم رفتم. كولهپشتي اش هـنوز گوشهي اتاقاش بود. روي مـيزش چشـمـم به پاكتي آشنا افتاد. كـارت پستال و شعري كه برايش فرستاده بـودم. بغـضم تركيد و گفتم: «اين هم به مـوقـع به دسـتش نرسيده بود. چرا؟» اين بيرحمانهترين اتفاق ممكن بود. ولي چه مـيشـد كـرد؟ داخـل كـولـهپشـتـياش دفتـرچهي خـاطـراتي بـا جـلد طـلايي، و صدفي زيبا پيدا كرديم كه با سليقه رويش چسبانده شده بود. آن دفترچه تمام خاطرات ارزشمند عزيزمان را در خود جاي داده بود. نوشتههاي دفترچه با اين جمله آغاز شده بودند: «خداحافظي كردن با مامان و بابا دشوارترين كار ممكن بود. ولي با اينكه دلم به شدت برايشان تنگ ميشود مجبورم كه راهي اين سفر شوم چون بزرگترين آرزويم هـمين بوده...» با خـواندن آن احـساس مـيكـردم كـه دوبـاره صـداي دخترم را مـيشنوم. در صفحهاي نوشته بود: «الان با دوسـتانم در حـياط دانشگاه نشستهام... فصـل خزان است و برگهاي طلايي، زرد و سـرخ و نـارنجي، از راه رسيدن فصل آرزوهـا را خبـر مـيدهـند... چقدر عاشق فصـل پاييز هستم.» بعد از آن در حالي كه بـرنـامههـاي مـربـوط به بـردن جـنـازهي دختـرمان را به كشور هماهنگ ميكرديم يـك لحـظه هم آن دفترچه را از خود جدا نمـيكردم. با آن احساس ميكردم او هنوز در كنارم است. در آنجا مراسمي كوچك به ياد مهتاب برگزار كرديم و با ديدن دوستانش و سعـيد كه قرار بود او را خوشبخت كند حال روحيام خرابتر شد. مثل پسرم بود. او را نگاه كردم و هر دو اشك ريختيم. اما عـزيزمـان به راهـي بي بازگشت رفته بود و مجبور بوديم با تقدير و حكمت الهي كنار بياييم. تمام مدت شعري را كه برايش نوشته بـودم زيرلـب زمزمه ميكردم: «لبخندت مهتاب من آفتاب قلبم بود...» به آسمان نگاه ميكردم و ميگفتم: «عزيز دلم سفر امني را برايت آرزو ميكنم مراقب خودت باش.» به كشورمان برگشتيم و جسد دخترمان را با دلي عـزادار بـه خاك سپرديم. مراسمي هم برگزار كرديم و بعد به ظاهر روال معمول زندگي مان آغاز شد اما من زن سابق نبودم. غم و اندوهم هرگز به پايان نميرسيد. ساعتها به عكسهاي مهتاب زل ميزدم و بـا او حـرف ميزدم. اما به مرور زمان چيزي در وجودم به غليان در آمد. انگار كه روحيهي بيباك و جسور دخترم به وجود مـن رخـنـه كـرده بود. بـايـد از روزهاي باقيمـاندهي زندگيام استفاده ميكردم. دفتـرچهي خـاطرات، عكسها، نامهها و كـارت پسـتـالهاي او را در كنار طلاها و جـواهـراتـم در گـاوصـنـدوق اتـاقمـان گـذاشـتـم. بـعـد بـه يـاد مـهتـاب سـفري ماجراجويانه را ترتيب دادم. او عاشق سفر و مـاجـراجويي بود پس بايد راه او را ادامه ميداديم. شش سال سخت و تلخ و شيرين سپري شد. بعد يك شب وقتي از سفري دو هفتهاي به خانه برگشتيم متوجه شديم كه خـانهمان را دزد زده است. همسرم به اتاق رفت و فرياد زد: «گاو صندوق! اثري از گاوصندوق نيست!» دزدان گاو صندوق پر از خـاطرهمان را سـرقت كرده بودند. فرياد زدم: «خـداي مـن! دفـترچـهي خـاطرات مهتاب!» با اينكه تمام طلاها و جواهراتم نيز به سرقت رفته بودند برايم مهم نبود. آن دفـتـرچـهي خـاطرات تنها يادگار جاوداني دختر عزيزمان بود. مأموران پليس پس از بـررسـي اعـلام كـردنـد: «دزدان حـرفهاي بودهاند. هيچ اثر انگشت و سرنخي از خود به جاي نگذاشتهاند. با اين حال ما تحقيقات خـود را آغاز ميكنيم.» ولي اين براي من كـافي نـبود. بايـد هـر طـور شده دفترچهي خـاطرات مهتاب را پيدا ميكرديم. كاري دشـوار و حتـي به ظاهر غيرممكن بود ولي تنـها اميدمان بود. شايد اگر سارقان متوجه مـيشـدنـد كـه چه چيز ارزشمندي را از ما سـرقـت كـردهانـد حاضر به بازگرداندن آن مـيشـدند. بـا دستاني لرزان چند يادداشت نـوشتـيم: «ايـن دفـترچـهي خـاطرات تنها يادگار باقي مانده از دختر از دست رفتهمان اسـت. لطـفاً آن را برگردانيد.» آنها را به ديوارهاي خيابانهاي اطراف چسبانديم. يـك هفـتهي بعـد وقـتي از محل كارمان به خـانه برگـشتيـم چيزي جلوي در خانهمان بود! بسته را برداشتم و داخل آن دفترچهي خـاطرات، عكسها، نامهها و كارتهاي عزيزمان را پيدا كردم. باورش دشوار بود. امـا آن يـادگارها دست نخورده جلويمان بـودند. بسـته را به قلبم چسباندم و با خود عهد بستم كه ديگر هرگز آنها را از خود جدا نكنم. طلاها و جواهراتم هرگز پيدا نشدند اما اصلاً برايم مهم نيست. امروز كه سه ماه از بـازگشت يادگاريهاي عزيز از دست رفـتـهمـان گـذشـته از دفترچهي خاطرات فتـوكپـي گـرفتهايم و گاوصندوقي جديد و ايمـنتـر خـريـدهايـم. نـميدانم سرانجام سـارقان شـناسايي ميشوند يا نه ولي حتي اگر هم شناسايي نشوند به ما ثابت كردند كه هنوز گوشهايي شنوا براي شنيدن نداي وجدانشان را دارند. پس لطفاً دست از كار خلاف برداريد و به جاي دزدي به سراغ كاري شرافتمندانه برويد شما صداي نالهي خانوادهي دردمند و سوگوار را شنيديد و با بازگرداندن آن يادگار، بار سنگيني را از روي شانههاي ما برداشتيد... بازگشت دفترچهي خاطرات عزيزمان يعني اينكه ميتوانم روزي همهي آرزوهاي او را برآورده كنم و با خاطرات زيباي او به زندگي ادامه دهم...
|