|
|
هر مشکلي راه حلي دارد
براساس سرگذشت سوسن نيمههاي شب بود كه چشمانم را باز كردم و از فرط وحشت بدنم يخ بست! سعي كردم نفس بكشم ولي نميتوانستم هـوا را به داخل ريـههـايم بـفرسـتم. مـيخواستم جيغ بكشم اما هيچ صدايي از گلـويم خـارج نمـيشد. در حـالي كه ضربان قلبم به صد رسيده بود سراسيمه و هـراسان از روي تـخت بلند شدم و به سـمت در بالكن دويدم. در را باز كردم و وارد بالكن شدم. به اين اميد كه بتوانم نفس بكشم، اما هيچ اتفاقي نيفتاد. در حـالـي كه فشار شديدي را روي قفسهي سيـنهام حـس مـيكـردم با خود گفتم: «حـتماً دچـار حمـلـهي قـلبي شدهام.» مـيخواستم همسرم احمد را بيدار كنم ولـي صـدايي از گلويم خارج نميشد. تا نيـم سـاعـت بعد هر لحظه احساس مـيكـردم كـه نفـس آخر را كشيدهام. سرانجام ضربان قلبم پايين آمد و تنفسم به حالت عادي بازگشت ولي هنوز از فرط تـرس ميلرزيدم. وقتي همـسرم را بيدار كـردم حـالـم خـيلـي خـراب بـود. او دلداريام داد و گفت: «نگران نباش، خـدا را شـكر كـه حالا حالت بهتر شده اسـت. فردا صبح نزد پزشك ميرويم.» صبح روز بعد در مطب پزشك جريان را توضيح دادم. او فشار خون و ضربان قلبم را بررسي كرد و پرسيد: «اخيراً از نظر عصبي تحت فشار بودهايد؟» از اين سؤال گيـج شـدم. پزشـك مـيبايسـت چند آزمايش برايم مينوشت نه اينكه در مورد وضـعيت احـساسـيام سؤالي ميكرد. فـكـري كـردم و گفـتـم: «راسـتـش را بخـواهيد مدتي است كه در مورد بچهي دوم فكـر مـيكنم. دخترمان چهار ساله اسـت و دوسـت دارم برايش خواهر يا برادري بياورم ولي نميدانم از نظر مالي امـكان اين كار وجود دارد يا نه.» پزشك گـفت: «اگر داشتن بچهاي ديگر تا اين حـد بـرايتـان مهم است بايد فكرتان را عـملي كنيـد. چـون به نظر ميرسد كه نگـراني شـديد باعث شده كه مشكلات جسماني پيدا كنيد.» هراسان و مضطرب پرسيدم: «ولي چرا شب گذشته به آن حال و روز افتادم؟» او پاسخ داد: «همانطور كه گفتم علتاش فقط اين است كه تحت اسـترس هـستيد. اگر دوباره دچار چنين مشـكلي شديد نزدم بيايد.» وقتي از مطب پـزشـك بيرون آمديم خيالم كمي راحت شـده بود. بـه نظـر مـيرسيـد كه از نظر پزشكي مشكلي ندارم. بعد از آن در مورد بچهي دوم با همسرم به توافق رسيدم و مـدتي بـعد باردار شـدم. يك سال بعد پـسري سالم و زيبا به نام هومن داشتيم و چـند سـال بعد خاطرهي آن شب كذايي كاملاً از ذهنم پاك شده بود. اما به دلايلي ارتباطام با همسرم دچار مشكلاتي شده بـود. در مـورد احـساسـاتم با همسرم مدتها بود كه صحبت نكرده بودم و به همين دلـيل احساس سردرگمي و عذاب وجـدان بر وجـودم مستولي گشته بود. مـدام از خود ميپرسيدم: «آيا بايد براي حفظ زندگي مشتركم تلاش كنم يا نه؟» و شـبي در حـالـي كـه اين سؤال را براي هزارمين بار از خود ميپرسيدم به خواب فـرو رفتـم. ناگهـان نيمههاي شب از خـواب پريدم و احساس كردم صورتم با پتـويي سنگين پوشيده شده و نميتوانم نفس بكشم. دوان دوان به بالكن رفتم در حالي كه به خود نهيب ميزدم: «نفس بكش، نفس بكش!» ولي انگار در شرف خفه شدن بودم. هراسان با خود گفتم: «دارم مـيمـيرم. فرزندانم بدون من چه خـواهند كـرد؟» بـعد خـاطرهي آن شب كـذايي سالها قبل به ذهنم هجوم آورد و فهميدم دوباره همان اتفاق تكرار شده اسـت. وقـتي حالم كمي بهتر شد كف زمين نشستم و با خود گفتم: «دارم ديوانه ميشوم!» و بعد اشك از چشمانم جاري شــد. تـصـور مـيكـردم بـه خـاطـــر مـشكلاتمان در زندگي مشتركم دچار اختـلال رواني و عصبي شدهام. در مورد آن شـب هيـچ صحـبتي با او و دخترم هالهي 15 ساله و هومن ده ساله نكردم. فقـط دعا كردم كه اين آخرين مرتبهاي باشـد كـه به آن حال دچار ميشوم. ولي متأسفانه آخرين بار نبود. طي هفتهي بعد سه بار ديگر دچار آن نوع حملهي عصبي شدم. به شدت ترسيده بودم طوري كه از خـوابـيدن وحـشت داشـتـم. آنـقدر به حملهي بعدي فكر ميكردم كه در طول روز هم چند بار آن را تجربه كردم. يك روز همراه همسرم به خريد رفته بودم كه بـا ديـدن جمـعيت در فروشگاه وحشت وجودم را فرا گرفت و قبل از آنكه بفهمم چـكار مـيكنـم دوان دوان بـه سـوي اتـومبيـلمـان در مـحـوطهي پاركينگ دويدم. صداي همسرم را ميشنيدم كه با صـداي بلند مرا صدا ميكرد اما توان برگشتن و جواب دادن بـه او را نـداشـتـم. وقـتي به ماشـينمـان رسـيدم چـند بار روي قفسهي سينهام كوبيدم و با ولع هوا را به داخل ريههايم فـرسـتادم. احـمـد كه نگرانم شـده بود پرسيد: «چه اتفاقي افـتـاد؟ چـرا يـك دفـعـه از فـروشگـاه فرار كردي؟» به او نگـاه كـردم امـا نمـيتوانستم حـرفي بـزنم. ميترسيدم اگر بـراي حـرف زدن نـفـسـي از سـينهام بيرون برود جان خود را از دست بدهم و خفه شوم. آن شـب احمـد آنقدر با من حـرف زد تا متقاعدم كند كه به پزشك مراجعه كنم. اما من در پـاسخ فريادي كشيدم و گفتم: «چــگـونـه؟ اگـر پـزشــك تشخيص دهد كه رواني شدهام و مرا در بيمارستان بستري كند بـچـههـايـم چـه ميشوند؟» وادارش كردم دست از اصرار بـكـشـد و در خـفـا حـملات عصـبي را تحمل و از مراجعه به پزشك خودداري ميكردم. بعد از آن مشكلات من و احمد بيـشتر شد. كار به جايي رسيد كـه بـه نـدرت بـا هـم حرف مـيزديم، مدام به فكر جدايي بـودم ولـي نـميدانـستم اگر همـسرم طلاقم دهد چطور به تـنهايي به زندگي ادامه دهم. و ايـن فشار عصبي دوباره باعث شـد كه حملات عصبيام در طول روز و شب با قدرت بيشتري ادامه پيدا كنند. البته كـاري ميكردم كه پسر و دخترم هرگز مـتوجه وضعيتم نشوند. چون احساس گـناه ناشـي از اين حقيقت كه مادرشان ديـوانه شـده زجـرم مـيداد. يـك سـال گذشت و خدا را شكر با حل شدن برخي از مشـكلات ماليمان اختلافات من و همـسرم هم كاهش يافت و چند وقت بعد در كمال حيرت و ناباوري متوجه شدم كه باردارم! دخترمان شكيبا هشت ماه بعد به دنيـا آمد. بـا خـود فكر ميكردم از شر آن حـمـلات عصـبي خلاص شدهام. چون احـسـاس مـيكـردم مشـكل خاصي در زندگي ندارم. شـكيبا سه ساله، هومن 19 ساله و هاله 24 ساله شده بودند. هومن و هاله در دانشگاه درس ميخواندند و شكيبا را در مهدكودك ثبت نام كرده بودم. احساس مـيكـردم كـه روال زنـدگيمان زيادي هموار و رو به راه شده است! وحشت از اينكه مبادا دوباره مشكلي برايمان پيش بيايد خواب شبانه را برايم دشوار كرده بود. شبها ساعتها بيدار ميماندم و نگران آن بودم كه وقتي شكيبا به مدرسه برود چگونه دانش آموزي ميشود. و طولي نكشيد كه دوباره حملات عصبيام آغـاز شـدنـد. از خـارج شـدن از خـانـه مـيتـرسـيـدم. فـكـر رخ دادن اتفـاقي وحشـتـنـاك بـراي اعـضـاي خانوادهام ديوانهام ميكرد. تمام روز ديوانهوار خانه را نـظـافت ميكردم و ميترسيدم اگر دسـت از كار بكشم نفس آخرم را بكشم. بـعد از سه هفته تحمل اين كابوس طاقتم تمام شد. بـه خـود نهـيـب زدم: «بـايـد دسـت از تـرحـم و دلسوزي براي خود بكشي، وگـرنه روانـهي تيمارستان مـيشـوي.» بايـد ريشهي مشـكل عجيب خود را پيدا مـيكـردم و مـيفـهـميدم چگونه بايد جلوي حملات عـصبيام را بـگيرم. تا آن زمـان آنقدر از مواجهه با حقـيقت وحشت داشتم كه جرأت مطرح كردن مشكلم را بـا كـسـي نداشتم. شك داشـتم كه كسي حرفهايم را درك كند و بتواند كمكم كند. اما بايد اقدامي صورت ميدادم چون حالا مادر سه فرزند و پسر جوان بودم و بيش از آن نميتوانستم حقيقت را از آنها پنهان نگه دارم. به يك مشاور مراجعه كردم و پس از درد دل در مورد مشكلي كه سالهاي سال با آن دست به گريبان بودم در كمال حيرت و ناباوري فهميدم كه تنها فردي نيستم كه از اين حملات عصبي موسوم به شوك ناشي از ترس رنج ميبرم، امثال من كم نبـودند و طي جلسهاي كه مشاورم با آنها ترتـيب داد بعداز شنيدن شرح حالشان احـساس مـيكـردم كـه انـگار خاطرات گـذشتـهي خـود را مـيشنوم. نيمي از وجودم آرامش پيدا كرد. پس من ديوانه نبودم! حالا از اين حسرت ميخوردم كه به مدت 22 سال تمام، در خفا عذاب كشيده بودم. اي كاش زودتر دنبال كمك بودم. هر فردي براي رها شدن از شر اين حـملات راهكاري ارائه ميداد. با به كار بسـتن آن راهكـارها به خود گفتم: «من قدرتم را به دست خواهم آورد.» دفعهي بـعد كـه دچـار حـمله شدم آنها را به كار بستم و در كمال حيرت ظرف ده دقيقه به حالت عادي برگشتم! حالا چند ماه از آن زمان گذشته و ميدانم كه سير بهبودم كند و تدريجي است. اميدوارم بتوانم براي هـميشه بر هـيولاي حملات عصبي غلبه كـنم و خـوشـحالم كه از طريق مجلهي محبوبم «راه زندگي» توانستم كمكي به افرادي كرده باشم كه مانند من در خفا و سـكوت رنج ميكشند. ميخواهم از اين طريق به امثال خود بگويم كه درخواست كـمك كـنيد و بدانيد كه مشكلتان قابل حل است!
|