|
|
معجزه به شکل اوريون!
براساس سرگذشت رويا اصـلاً انتـظار نداشتم ببينماش. بعد از اين هـمه سال بيخبري، يك باره روبهرو شدنمان خيلي عجيب بود. در يك سمينار به هم برخورديم. به عنوان زني كارآفرين و صـاحب نظر دعوت شده بودم تا تجربياتم را مطرح كنم و او ميان مدعوين بود. طبيعي اسـت كـه ميـان آن هـمـه آدم نبيـنـم و نشناسمش. اما وحيد مرا شناخته بود. نميدانم چه فكري كرد كه آمد جلو براي احـوالـپرسي. در نـگـاهـش تحـسين را ميخواندم. البته صريح گفت كه تصور هم نميكرده روزي مرا در چنين جايگاهي ببيند. از حرفش اصلاً جا نخوردم. به نظرم از بيست سال پيش فرق زيادي نكرده بود. فقـط كمـي پـختهتر بـه نـظر ميرسيد و موهايش اندكي كم پشت شده بود! از كار و بـار هـم پرسيـديـم. گـفت پسرهايش ليسانس گرفتهاند، دومي سرباز بود و اولي داشت ازدواج ميكرد. چهرهي آن دو تا بچهي تخس را در نظر آوردم. زماني چقدر دوست داشتم جاي مادرشان باشم يا دست كم مرا به عنوان نامادري بپذيرند. چقدر هم تلاش ميكردم. هر كاري كه به ذهن هفده ـ هجده سالهام ميرسيد براي تحت تأثير قرار دادنشان انجام ميدادم. اما داستان به آنجاها نرسيد. اولين و آخرين ماجراي عاشقانهي نوجواني من به شكل بـدي تـمام شـد و اثـرش را روي تـمـام زنـدگـيام باقي گذاشـت. هيـچ دلـم نميخواست با وحيـد دوباره روبهرو شـوم. سـالها از موقعي كه صميمانه ميخواستم همسفر تمام عمرش شوم مـيگـذشـت. ديـگـر حـسي نسبت به او نداشـتم. مـدتها مـيشـد كه حتي در خـاطرم هم نميآمد. اما همين ديدار مرا متوجه نكتهاي كرد: اينكه اگر آن اتفاق ميافتاد شايد هيچ وقت به نقطهاي كه الان رسيدهام، نميرسيدم. جايي كه از نظر خيليها عالي و فوق العاده بود و از نظر خودم نه چندان جالب. بگذريم. اگر صبر داشته باشيد همه چيز را ريز به ريز برايتان خواهم گفت. انگار همين هفتهي پيش بود كـه دبـيـر شيـمـيمـان رفـت مـرخصي استـعـلاجـي و مـا بيمعلم مانديم. چون درسمان خيلي عقب بود مدير از او براي تـدريـس دعـوت كـرد؛ وحيد يكي از معروفترين دبيرهاي شهر بود و قول داد سريع همه چيز را جبران كند. ميدانم كه حـالا كمـبود دبير زن وجود ندارد اما در سـالهـاي پـايـانـي دهـهي شـصـت در درسهـاي اصـلي رشتههاي رياضي و تجربي، اوضاع به اين خوبي نبود. به هر حال، او آمد و اتفاقي كه نبايد ميافتاد، رخ داد. من به او علاقهمند شدم و او هم با اينكه متأهل بود و تقريباً سن و سال امروز مرا داشت به اين حس خام و كور پر و بال داد. نميدانم واقعاً چه فكري ميكرد. شايد من، زنگ تفريحي متفاوت در زندگي يكنواخت او بودم كه از صبح تا شب فقط با تدريس و پول در آوردن ميگذشت و هيچ احساسي در آن وجود نداشت. وحيد نفهميد چه اثري در زندگيام گذاشته، او تمام ذهن و فكر مرا پر كرده بود و با هر نگاه و كلامش مرا از آنچه بودم و ميبايست ميشدم دور و دورتر ميكرد. درس نميخواندم. غذا نميخوردم. فقط انتظار ميكشيدم ببينماش. اگر يك روز به من توجه نميكرد دنيا برايم به آخر ميرسيد. سپس ديدارهاي مخفيانهي ما شروع شد! دور از چـشـم پـدر و مـادرم با او قرار مـيگـذاشتـم و او هـم مطـمئنـم ميكرد قصدش ازدواج است. چند بار بچهها را آورد و بـا هم رفتيم گردش. آن دوره، با همـسرش قهر بود، اختلاف داشت و به سـختـي از پـس نـگهداري پسرهايش بر مـيآمد. ادامهي داستان را حتماً ميتوانيد حدس بزنيد. كسي ما را با هم ديد، از يك طرف مدرسه باخبر شد و از طرف ديگر مـادر و پدرم. جلوي تدريس وحيد را در دبيرستانمان گرفتند و مامان و بابا كه باور نمـيكردنـد دخـتـرشـان كـه تا ديروز با عـروسك هايش بازي ميكرد، دست به چـنين كاري زده باشد، رفت و آمدهاي مرا كنـترل كـردنـد. مـيگفـتند حتي اگر لازم باشـد نمـيگذارند درس بخوانم چون آينـدهام از درس خـيلـي مهمتر است. در مدرسه سخت توبيخ شدم و موضوع در ميان دوست و فاميل پيچيد. چند ماه را در التـهـاب و رنـج گـذرانـدم. بـه سـختي مـيتوانستم با وحيد تماس بگيرم. آن وقتها كه موبايل وجود نداشت و اينترنت نبـود. اگر ميتوانستم چند لحظه از تلفن عـمومي بـا او حـرف بزنم، كلاهم را ميانداختم هوا. انتظار داشتم همانطور كه قـول داده، بـه خـواستگاريام بيايد به خصوص كه آبرويم رفته بود. اما وحيد كه داشت با همسرش به توافق ميرسيد گفت خيلي دوستم دارد ولي به خاطر بچهها و آيندهشان نميتواند و نميخواهد از خانمش جدا شود. اما نبايد ناراحت باشم چـون هـر وقـت كـه دوسـت داشته باشم مـيتواند زنـدگـي جـداگـانهاي را با من بسـازد. من با تجربهي امروزم به معجزه و الطاف پنهاني خدا خيلي اعتقاد دارم. آن وقتها هم اعتقاد داشتم اما باور نميكردم براي خودم هم اتفاق بيفتد. اما وقتي وحيد پيشنهاد داد با او فرار كنم، معجزه به شكل بيماري اوريون به نجاتم آمد. در فاصلهاي كه او تعيين كرده بود، سخت بيمار شدم و نـتوانستـم بـه هـيچ شـكلـي خـبر بدهم وضعام چطور است و بعد، دختر خالهام ـ پرستو ـ كه دانشجوي پزشكي بود و در تـهران درس ميخواند به خانه برگشت. فقط او در اين ماجراي سخت ملامتم نكرده بـود و مـن به انـدازهي خـواهر بزرگتر دوستش داشتم. پرستو به عيادتم آمد و من همه چيز را برايش گفتم. دختر خالهام زياد اهـل نصـيحت نبود. فقط به من گفت: «حواسات را جمع كن. تو الان ميگويي او هرگز نميخواهد از زنش جدا شود و به بـچههـايش بيش از هر چيزي اهميت ميدهد. از طرفي بابا و مامانت هم نميتوانند او را بپذيرند و خودت هم ميداني كه چنين ارتباطي با وجود همهي جذابيتي كه برايت دارد به شدت خطرناك اسـت. عقـل حكم ميكند از احساست بگذري و نگذاري حالي كه شايد تا چند وقت ديـگر حتـي سر سوزني از آن باقي نباشد تمام زندگيات را تحت تـأثير قـرار دهد. البته باز هم تـصميم گيرنده خودت هستي. ميتواني بروي. ادامه بدهي و عـاقبتش را هـم ببيني. ولي آن وقت بايد مسئوليت همه چيز را به عـهده بگيري. توي دنيا كم نبوده و نيستند دخترهاي جواني كه آيندهي خود و فرزندانشان را فـداي يـك چـنـين چـيزي كردهاند.» ترسيدم. يك لحظه خودم را تنها و طرد شده با بچهاي كه حتي نميتوانستم نسبتاش را با وحيد ثابت كنم، ديدم. اين انتظاري نبود كه داشتم. من ميخواستم با عشق پر بگيرم. نه اينكه به خاك بيفتم. بدون هيچ تماسي با وحيد به منزل خالهام رفتم. تمام تابستان را با پرستو ماندم و با خودم آنقدر مبارزه كردم تا وسـوسهي تماس گرفتن با او از سرم افتاد. تازه بعدها فهميدم والدينم چقدر نگران بودند و با وجود همهي برنامههايي كـه براي زنـدگـي و تحصيل و شغلام داشتند، ميخواستند زودتر شوهرم دهند تا دست كم آبروريزي ديگري راه نيندازم. اما پرستو مطمئنشان كرده بود دست به كار احمقانهاي نميزنم. وقتي به خودم آمدم، حسابي از همه عقب افتاده بودم. ديگر هيچ وجههاي نداشتم. توي مدرسه، خانواده و مـحل همه به چشم يك دختر بد نگاهم مـيكردند. دختري كه كنترل رفتارش را از دسـت داده و هر لحظه هم ممكن است دوباره آن اتفاق را مجدداً تكرار كند. غرورم سخت آسيب ديده بود. ميخواستم به همه نشان دهم اشتباه ميكنند و من ميتوانم دنياي تازهاي بسازم. با پدر و مادرم حرف زدم. معذرت خواستم و با گريه خواهش كـردم كـمكم كـنند. پرستو و برادر و خواهرهايم هم خيلي حمايتم كردند تا يك بار ديگر توانستم روي پاهايم بايستم و از نو شـروع كنـم. درس خـوانـدم. عـقـب ماندگيهايم را طي دو سال جبران نمودم و با اينكه بعد از همهي همكلاسيهايم ديپلم گـرفتم و كنكور دادم اما در دانشگاه سطح بالايي قبول شدم و در رشتهاي كه واقعاً دوسـت داشتـم. در اصـل، اين فاصلهي زمـاني فرصـت خوبي برايم ايجاد كرد تا بفهمم آدم رشتهي تجربي نيستم و بايد به علوم انساني بروم. من دانشجوي حقوق شدم و در گرايش حقوق بين الملل فوق ليسانس گرفتم. همزمان زبانم را پيش بردم و خلاصه وارد عرصهاي شدم كه بسيار جالب، مهيج و پول ساز بود. تمام سالهاي بيست سالگيام به درس خواندن، سفر كردن و ساختن هويت جديدم گذشت. من واقعاً لذت ميبردم و سخـت كار ميكردم. در آن دوران چند بار موقعيتهاي مناسبي براي ازدواج داشتم. مردم ـ منظورم همشهري هايي است كه داستان من و وحيد را شنيده بودند ـ آرام آرام آن را فـراموش ميكردند و ميپذيرفتند توانستهام اشتباهم را جبران كنم. پسرهاي خوبي به خواستگاري ام آمدند. اما من ترسيدم ازدواج، مانع پيشرفتم شود و مرا به يك زن خانهدار با افق محدود و آرزوهاي كوچك تبديل كند. البته در اين ميان گاهي آنقدر تحت فشار قرار ميگرفتم كه دچار افـسـردگـي مـيشـدم. مـيديدم دارم موقعيتهاي خوبي را رد ميكنم. تضاد، آزارم ميداد و من به جاي آنكه فكر راه حل باشم همه چيز را توي دلم ميريختم و مدتها بيمار ميشدم. زمان ميگذشت. سنم به سرعـت بـالا ميرفت. با وجود پيشرفت شغلي و مـالـي كه باعث افتخار خانوادهام بـود، ديگـر از شغلم لذت نميبردم. در تهران دو آپارتمان بزرگ و زيـبا خـريده بـودم و در شركت حقوقي معـتبري سـهم داشـتم. اما همهي اينها نميتوانست شادم كند. در سي و پنج سالگي به اين نتيجه رسيدم كه شايد اگر كمي از حجم كارم كم كنم و زمان بيشتري را با فاميل بگذرانم، ورزش كنم و به خودم برسم فرجي شود و حال بهتري پيدا ميكنم. اما اين طور نشد. خواستگارهايم هرگز قابل مقايسه با مواردي كه در سالهاي قبل پيش ميآمد، نبودند. من زندگي رشك برانگيزي داشتم و تقريباً هيچ لحظهاي را به بطالت نميگذراندم اما توي قلبم به شدت احساس تنهايي ميكردم. دلم ميخواست ميتوانستم شرايط را تغيير دهم، به جاي آن همه مشغله و بدو بدو براي موفقيت، شهرت و به دست آوردن پول و مقام، عشق و آرامـش را پيـدا كنم؛ اما زندگي قابل بازگشـت به عـقب نـيست. ناخشنوديام لحظه به لحظه بيشتر ميشد. به قول مادرم حالا مشكل اين بود، جوان مجردي كه هم سطحام باشد به سختي پيدا ميشد. اغلب مـردهـا هـم مـيخـواستند به شكلي از موقعيت و امكانات من استفاده كنند. آنها خودم را نميخواستند بلكه پولم را دوست داشتند. نااميد و خسته تصميم گرفتم مدتي اسـتراحت كنم. به جز يكي دو پروندهي مهم بقيهي كارها را كنار گذاشتم و شروع كردم به خواندن فلسفه. در دورههاي آزاد حضور مييافتم و دنبال معنايي جديد براي زنـدگـي مـيگشتـم. كار در خيريه را هم همـان مـوقع آغاز نمودم. اما حتي اين فـعاليتها هم فقـط جذابيتي كوتاه مدت داشـتنـد و بـه سـرعـت عادي ميشدند. نمـيگـويم بيمعني ولي آن خلاء بزرگ همچنان همانجا ته دلم جا خوش كرده بود و نمـيخـواسـت لـحظهاي تـركـم كند. مـيدانستم فرصت زيادي براي مادر شدن نـدارم. اما اگر در اين زمان محدود امكاني نمـييافتـم از شدت استرس و اضطراب دچـار افسـردگـي ميشدم يا همچنان مثل گذشته ترس به من غلبه مييافت و از نقش همسري و مادري فرار ميكردم. آيا در آن صـورت چـارهاي جـز دلـخوش كردن به رويـاهـايـي كـه هـرگـز جـامـهي عـمـل نمـيپوشيدند، داشتم؟ در گـيـر و دار اين درگيريهاي ذهني بودم كه وحيد را ديدم و اين اتفاق كمكم كرد به ياد بياورم در ابتدا فقط براي ثابت كردن تواناييهايم وارد اين معركه شدهام و آرام آرام خود را در آن غرق نـمودهام. عـمر بـه سـرعت گذشته بود. سريعتر از آنكه تصورش را بكنم. اما اين مشكل من به تنهايي نبود. هزاران دختر در سـن و سـال مـن با همين مشكل مواجه بودند. شـاغـل شـدن و بالا رفتن سطح تــحـصـيـلات و مـشـاركـت زنـان در فعاليتهاي اجتماعي چنين تبعاتي را هم در پي داشت. اما آيا همهي آنها با اندوه از دست رفتن فرصتها دست و پنجه نرم ميكردند؟ اين سؤال در ذهنم ميگشت. سعي داشتم با دقت به دور و برم نگاه كنم و پاسخ را بيابم. من در طي سالها ياد گرفته بودم از الگوهاي موفق ايده بگيرم و دليلي نداشت اين راه، اكنون جواب ندهد. با صديقه در كلاس بدنسازي دوست شدم. تقريباً هم سن و سالم بود و در حرفهي خودش موفق و صاحب نام. او هم داشت به چهل سالگي ميرسيد بيآنكه ازدواج كرده باشد اما برخلاف من با روحيهاي بسيار شاد و اميدوار. خيلي حرف زديم. صديقه اصلاً فكر نميكرد اشتباه كرده يا زمان را از دست داده. اعتقاد داشت در آن سـالها نميتوانسته و نميخواسته تصميم ديگـري بگيرد و حالا هم نبايد خودش را سـرزنش كـند. او مطمئن بود خدايي كه از خـود ما به ما مهربانتر است، بهترين را بـرايمان ميخواهد و اگر صلاح بداند همسري مناسب و خانوادهاي خوب به ما ارزاني ميدارد. استجابت هيچ دعايي هر چند از نظر ما غيرممكن، براي «او» كاري نداشت. دوست جديدم با يكي دو مركز نـگـهـداري از كـودكـان بـيسرپرست همـكاري مـيكـرد و آدمهاي زيادي را ميشناخت كه از فرزند خواندههاي خود مثـل كودكي كه به دنيا آوردهاند، مراقبت مـيكنند و دوسـتشان دارند. ميگفت حتـي اگر نتواند بچهدار شود، كودكي را به فـرزندي مـيگيرد و مطمئن است همسر آيندهاش آنقدر با شعور و فهميده خواهد بود كه آن را بپذيرد. زاويهي ديد او برايم خيلي جالب بود و مثل هوايي تازه، با نشاطم كرد و باورتان نميشود اگر بگويم ده ماه پيش صديقه با مردي كه از هر نظر مناسب بود عروسي كرد و حالا در انتظار تولد اولين فرزندش است. از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان كه بعد از مراسم عروسي او يكي از دوستان خانوادگي همسرش مرا به برادر خود معرفي كرد و حـالا مـا مـشغـول بـررسي شـرايط و ويژگيهاي هم هستيم. تا حالا كه همه چيز خيلي خوب پيش رفته البته من اصراري ندارم. فقط از خدا ميخواهم به همهي افراد مجرد چه آنها كه در ابتداي راه زندگياند و چه كساني كه همچون من گـردنههـاي خـطرناك و پرپيچ و خم را پشـت سـر گـذاشـتـهانـد خـوشـبخت و سعادتمند شوند و در كنار هـمسر خـود به آرامش برسند. چون هيچ چيزي در دنيا با ارزشتر از آرامش نيست.
|