|
|
راز عبور ابرها
براساس سرگذشت پرویز از کالیفرنیا ميدانستم منتظرم است. هر روز سر سـاعت دوازده وقـتـي كـلاسهـا تمـام ميشد به جاي اينكه برود سلف سرويس و مثل بقيه غذا بخورد، ميآمد كتابخانه . خبـر داشـت من عادت به ناهار ندارم و فاصلهي زماني تا كلاس بعدي را هميشه در بخش مرجع ميگذرانم. ميخواست بـه نوعـي سـر حـرف را باز كند. اما من ميترسيدم و نميخواستم ببينماش. اگر حـس مـيكـردم نفيـسه آمـده، مـيزدم بيرون. توي نمازخانه، يا سالن ورزش خـودم را سـرگـرم مـيكردم و دقيقاً به مـكانهايي مـيرفتم كه او نميتوانست وارد شود. مينشستم و كتابي را كه همراه داشتم مـيخـوانـدم و فـكـر او و هـر مـوضوع ديگـري را كه ذهنم را از درس منحرف ميكرد، دور ميريختم. بچهها به همين چيزها ميخنديدند. ميگفتند: «الحق كه سيب سرخ نصيب دست چلاق است! آخر پسر ناحسابي از خدايت هم باشد كه يـك چنـين دختري به تو توجه دارد. آن وقت او را ميگذاري و ميروي!» آنهايي كـه با من صـميميتر بودند، خجالت را مـيگـذاشـتـنـد كـنـار و رك و راسـت مـيخـواستـند بـداننـد چرا ناز ميكنم. خـدايياش هم نفيسه از هر نظر سر بود؛ زيبـايياش را اصلاً نميشد انكار كرد. خـيلي اجتماعيتر و سر و زبان دارتر از مـن بود. به خانوادهي خوبي هم تعلق داشت. به قـول دوسـت صميميام، احتمالاً خدا زده بود پس سرش كه از آس و پاس يـك لاقـبايي مـثل من خوشش ميآمد. وگـرنه اگر دست از اين تابلو بازيها بر مـيداشـت، بـه سـرعـت بـهـتـريـن و پـولـدارتـريـن پـسـرهـاي دانـشـكــده خـواستگـارش ميشدند يا خانوادهاش ترتيب يك ازدواج عاقبت دار را ميدادند. اما نفيسه همانطور كه به مريم ـ خواهر دوقلويم و همكلاسي دوران دبيرستانش ـ گفته بود، آنقدر اعتماد به نفس داشت كه به ملاكهاي عادي اهميت ندهد. او فقط مـيخواست با كسي ازدواج كند كه اولاً به روراستي و پايبندياش به اخلاقيات اطمـينان داشـته باشـد و دوماً بداند كه شـوهـرش مـيخواهد زندگي خود را صرف مطالعه و تحصيل كند و به مدارج عـالي برسد. از نظر او، من هر دو ملاك را داشـتم. درسـم خيـلي خـوب بود. زحـمت مـيكشـيدم و جان ميكندم تا هـمـهي واحـدهـا را بـا نمـرهي الف بـگـذرانـم. بـه جـاي تـحـقيـقهـا و كنفرانسهاي رونويسي شده از مقالههاي تـكراري، زحمـت ميكشيدم و خودم مـطلب تهـيه مـيكـردم. بـراي آيـنـدهي تحصـيليام هزار برنامه داشتم؛ گرفتن بورس تحصيلي از بهترين دانشگاههاي دنـيا و كـار كردن با استادان تراز اول و كانديداهاي جايزههاي معتبر مثل نوبل، تنها چشمانداز آيندهام بود و در اين افق جايي براي نفيسه يا هر دختر ديگري ـ هر چـقدر هـم خـوب ـ وجود نداشت. به خـودم ميگفتم قحطي كه نيامده. بعداً حتماً موردهاي بهتري پيدا ميكنم. آخـريها مـريم و مـامان و بابا از كـارهايم عـصبي مـيشدند و ميگفتند اشـتباه ميكنم و عقلم را از دست دادهام. چون او ميتواند همراه خيلي خوبي باشد و كمك كند تا راحتتر به اهدافم برسم. گفـتن نـداشـت كـه وضـع مـالي خوب خـانوادهاش خيـلي از گـرههـا را بـاز ميكرد. اما من آسودگي خيال و نداشتن تعـهد را به اين آسايش ترجيح ميدادم. شـايد خـودخـواهي بـه نـظر برسد ولي نـميخواستم حتي ده درصد از ذهنم را به هـمسر و زنـدگـي خانوادگي اختصاص دهـم. به همـين خـاطر در جواب مامان اينـها مـيزدم به شـوخـي و ميگفتم اگر نيـوتون زن داشت كه نميتوانست قانون جـاذبه را كشف كند. سعي ميكردند به مـن بقبولانند كه او استثنا بوده و پشت هر مـرد موفقي هميشه يك زن موفق حضور داشتـه كه حـمايتش ميكرده. مريم كه از خـودخواهيام به ستوه آمده بود، مثل بچگيهايمان كف دستش را رو به روي صـورتم ميآورد كه يعني: آينه! يك نگاه تـوي آينه بـه خـودت بينـداز. سـال آخر دانشگاه به تعقيب و گريز گذشت و اصلاً نفهميدم آيا واقعاً دوستش داشتم يا نه. يك طورهايي توي هپروت پرواز ميكردم. به خـيالم هميـشه بـراي پيـدا كردن همسر مـناسـب وقـت بود. تازه، توجه نفيسه، اعـتماد به نفـس دروغين را در قلبم ايجاد ميكرد. به خودم ميگفتم: وقتي حالا كه چيـزي ندارم، دخترها تا اين حد دنبالم هـستند، فـردا كـه تيتر دكتر بيايد پشت اسمـم و كلي درآمد داشته باشم، چه كار ميكنند؟! كـارهاي پـذيرشام را از همه ـ حتي اعـضاي خـانوادهام ـ پنهان نگه داشتم. حـوصله نداشتم توجيهشان كنم. بايد انـرژيام را ذخيره ميكردم براي آن طـرف. با اين حال، هيچ كس از شنيدن اين خبر تعجب نكرد. بورسم كامل بود. فقط بايد پول بليطم را مـيپرداختم و مبلغي براي مخارج پـيشبـيني نشـده بـر مـيداشتم چون با پــــسانــدازهـــاي كـارهاي زمــان دانـشـجويـيام، مشـكـل حـل نشد؛ بابا هـزينهها را پرداخت، البته بخشياش را هـم قرض گرفت. دنياي جديدي انتظارم را مـيكشـيد. به خودم زحمت ندادم با همكـلاسيهايم خداحافظي كنم. آنقدر هـيجان زده بـودم كـه نـميفـهميـدم و نميديدم دوست صميمي ندارم و زندگي و سـرنوشتم براي كسي مهم نيست. فقط يـك نـفر به مـن اهميت ميداد كه از او مـيگـريختم. ظرف پنج سال، دكترا گرفتم. آن هم از دست استادي كه حرف اول را در رشتـه ميزد. در همان دپارتمان بـه تدريس دعوت شدم و ماندم. آنقدر مـشغول تحقيق و پروژههاي جديد بودم كه گذر سالها را نميديدم. به ندرت با خـانوادهام تـمـاس مـيگـرفتم و خيال ميكردم همين پولي كه ماهانه برايشان مـيفـرسـتـم تـا چـالـه و چـولـههـاي زندگـيشـان را پـر كـنند كافيست. البته گـاهي تعـطيلات سال نو وقتي دانشگاه خـالي و خلوت ميشد و همه به شهر و كشور خود بر ميگشتند دلم ميگرفت و هـواي خـانه به سرم ميزد اما از آنجا كه حـوصـلـهي سـربـازي را نـداشـتـم، نـميخـواستـم بـرگردم. يكي دو بار هزينهي سفر پدر و مادرم را پرداختم تا در تركيه همديگر را ملاقات كنيم. خيلي پير و افتاده شده بودند. دلـم ميخواست ببرمشان پيش خودم، كلـي جـا بـود كـه ميتوانستم نشانشان بدهم. براي ويزا اقدام كردم اما آنها طاقت سفري به اين دور و درازي را نداشتند. بيچارهها حتي نميتوانستند توي شهر استانبول بگردند. ميگفتند: «چه كاريست بياييم آن طرف دنيا. كلي هم هزينه شود. همين جا همديگر را ميبينيم.» اطلاع زيادي از جزئيات و كم و كيف زندگي آنها و خواهرم نداشتم. فقط شنيده بودم مريم با پسر يكي از همسايهها ازدواج كرده و به خاطر شغل همسرش به شيراز رفته. بابا و مامان تنها مانده بودند. مامان و بابا هنوز اميد داشتـند تشـكيـل خانواده بدهم. ميگفتند آرزو دارند بـچهام را ببينند اما زندگيام سوي ديـگر دنـيا در دانشگاه خلاصه شده بود. گـاهي به ازدواج فكر مـيكردم امـا آنقـدر تـنها مانده بودم كه طـاقت تحـمل حـضور يك نفر ديگر و قـدرت همـاهنـگ شدن با خواستهها و سليقههاي او را نـداشـتم. سه چهار بار همكارهاي ايرانيام دخترهايي را معرفي كردند و ترتيـب آشـنايي را دادند اما من نتـوانستم. بـه خـصوص كـه ناخودآگاه نفيسه ميآمد جلوي نظرم و ميديدم كه به پـاي او نميرسند. فوت مادر و پس از آن به فـاصلهي كوتاهي درگذشت پدرم، رشـتههاي ارتباط مرا با ايران كمتر كرد. خـواهرم سخت درگير زندگياش بود و بچههايش، فقط از يك نظر گاهي كارتي يا ايميلي ميفرستادند، اينكه برايشان پذيرش بگيرم و حمايتشان كنم. بيمـاري يكباره به سراغم آمد. هنوز چـهل و پنج ساله هم نشده بودم. با نـشانهاي كوچك به دكتر مراجعه كردم و او بـا عجله برگهي بستري نوشت و گفت بايـد بسـتري شوم. رودهام دچار مشكل شـده بود. طـي عـمـل جـراحي سنگيني بخـش زيادي از روده مرا برداشتند. خدا نصيب نكند تا مدتها كيسهاي به پهلويم آويـزان بود و غذا نميتوانستم بخورم. كلي وزن از دست دادم. براي زنده ماندن به سُرم وابسته بودم و روز به روز لاغرتر و لاغـرتر ميشدم. تازه ميديدم چقدر تنها هستم. نه همراهي، نه همزباني. وقتي دورهي بستريام طولاني شد، همكارها هم فراموشم كردند. ساعتها و روزها بدون هيچ ارتباطي ميگذشت. وقـتي آمدم خانه فقط پوستي بر استخوان بـاقي مـانده بود. تـوي آينه كه خودم را مـيديـدم، مـيتـرسـيـدم. خـواهـرم مـيخواست بيايد پيشم و مراقبم شود اما فكر كردم بدون آشنايي با زبان و مناسبات اينـجا، فـقط وبـال گـردنـم مـيشود. پرستـاري گـرفتم اما با او هم نتوانستم بسـازم. آنـقدر دعوا ميكرديم كه ديدم حضورش براي سلامتم بيشتر ضرر دارد. تنها، دوران نقاهت را گذراندم. روزهايي كـه حالم بد ميشد، مرگم بود تا دم در بروم و بطري شير را بردارم. در اين مدت خـيلي به زنـدگـي فكـر كردم. انگار در چشم بر هم زدني به پايان راه رسيده بودم. بدون اينكه واقعاً از بودن لذت برده باشم. مثـل كساني كه لحظهي رفتن، پردهها از جـلوي چـشمهايشان كنار ميرود، ميديدم خوشـبختي نـه در داشتن تيتر و عـنوان و كـتابهـاي متـعـدد و نـه در جمعآوري پول و ثروت است. سعادت، با زنـدگـي در خـانـواده مـعنا مـيشد و خـانـهاي كـه عشق و محبت بر آن حاكم است. ياد نفيسه بعد از آن همه سال در قـلبم جوانه زد. آنقدر خودخواه و خوش بـاور بـودم كـه احتمال ميدادم بتوانم به دستـش بياورم. اما وقتي با مريم صحبت كـردم، با خنده گفت نفيسه دارد تدارك دامـادي پسـرش را ميبيند. يعني اينقدر گـذشته بود. خواهرم جواب حكيمانهاي در آسـتين داشت. به نقل از مولاي متقيان گـفت: «فـرصتها را غنيمت شماريد چـون مثل ابرها در گذرند.» و زندگي من درست به همان سرعت گذشته بود. حالا مـرد تنـهايي هسـتم بيعشق، بييار و بـيهمدم در شهري بيگانه. ميگويند ميتوانم برگردم چون با بالا رفتن سن سربازي امثال من بخشيده شده. اما من از اين ميترسم كه در وطن هم با تنهاييام روبهرو شوم و آخرين رويايام را هم از دست بدهم. بدون پدر و مادر و خانهاي كه در آن به دنيا آمده و بزرگ شدهام، تهران هم ديگر تهران سي و پنج سال پيش نيست. هست؟ به غـروب خيـره شدهام و به ابرهاي ارغـواني و سـرخ و سـورمهاي نگاه ميكنم. آيا سرانجام روزي راز عبور ابرها را در خواهم يافت؟
|