|
|
پدر چقدر پول لازم داری؟!
باران رباط جزی براساس سرگذشت نادر اين روزها خيلي به انشايي كه در دوران دبستان معلمها هر سال تكرار ميكردند، فكر ميكنم: «تعطيلات نوروز خود را چگونه گذراندهايد؟» چه چيزها كه نمينوشتيم. يكـي از شيـطنتهـايـش مـيگـفـت و تنبـيههـايـي كـه شـده بـود و ديگـري از عيـديهايش و سـفر. من هم اكثراً از عيد ديدني مينوشتم از رفتن به خانهي عمو و عـمه و خـالـه. خـدا رحمتشان كند و خـاكشـان صـدا نبـرد، آخرين عمهام همـين سال 88 از دنيا رفت و درِ آخرين خـانهاي را كه عيدها بدون خجالت از آن مـيگذشتم، بر رويم بست. نه كه فاميل ديگـري نـداشتـه بـاشـم، هسـتند. عمه زادهها، پسـرعموها و فاميلهاي دورتر امـا ارتباطم آنقدر كمرنگ و رسمي است كه به ديد و بازديدهاي عيد محدود شده، تـازه آن هم اگر آنها باشند و سفر نرفته بـاشند. مـيپرسيد تو چي؟ خودت مگر مـسافرت نـميروي؟ بايد بگويم نه! از وقتي به ياد دارم نميرفتم. يـعني دلـم مـيخـواست، خيلي هم مـيخـواست اما نميتوانستم هزينههاي سـفر را تأميـن كنـم. يـكي دو سال اول ازدواجـم هـم كـه بـا مـريم ميرفتم يك طـرفي بـعد از آن كـلي صرفهجويي بود. واقـعاً هـم خـوش گـذشت. طوري كه همـيشـه جـزء بـهـتريـن خـاطـرههاي مشـتركمـان قـرار داشـت، اما با تولد بچـهها و مـرگ نابهنگام و وحشتناك همسـرم آنـقدر كـار و مسئوليت و فشار مالـي داشـتم كه نميتوانستم به اين جور چيـزها برسم. حالا هم كه بچهها بزرگ شدهاند و هر كدام رفتهاند سوي زندگي خـودشـان ديـگر انرژي و تواني نمانده. حـتـي فـكـر دور شـدن از خـانـه مــرا مـيترسانـد. پـير شدهام؛ در چشم برهم زدني انگار يك طلسم بدشگون ناگهان پـيرم كـرده باشـد. شناسنامهام ميگويد هفـتاد ساله هستم اما قلبم باور نميكند. چطور ممكن است هفتاد بهار، تابستان، پاييز و زمستان با اين سرعت سپري شده باشند؟ حرفهاي مادرم را به ياد ميآورم وقتـي تازه سي و پنج ساله شده بودم در سـومين سالگرد فوت مريم. وقتي از سر خـاك برگشتيم مهمانها رفتند، بچهها خـوابيدنـد و هـمه چيز را مرتب كرديم، نشسـت پـشت همين ميز كه آن وقتها توي آشپزخانهيمان بود و نصيحتم كرد راهـي را كه خـودش رفـته تكرار نكنم. مـيگـفت: «پسرم زحمتهايي كه براي بچـهها مـيكـشي قابل تقدير است كمتر پـدري اين طوري براي فرزندانش وقت ميگذارد اما يادت نرود كه خودت هم سـهمـي از زنـدگـي و دنيا داري و قرار نيسـت فداي آنها شوي.» چيزي نگفتم. عـادت نـداشتم روي حرفش حرف بزنم فـقط جـوري نـگـاهش كـردم كه فهميد مـيخواهم بگويم از خودتان ياد گرفتهام كـه آن جور فدايي من و برادرهايم بوديد. چـاي را از توي نعلبكي ريخت و استكان را روي لبـهي نعـلبكي نـشاند. آه بلندي كشـيد و گـفت: «پـسرم داستان ما با هم فرق ميكند. من چارهاي نداشتم. نه مادر و پـدري، نـه خـانـوادهي همـسري و نه خـواهـر و بـرادري كـه بتوانم رويشان حـساب كـنم. تكـيهگـاهـم فـقط تو و بـرادرهايت بوديد كه ميخواستم خوب زنـدگي كنـيد و هـمـهي چـيزهايي را كه خـودم نـداشـتم و نـميتـوانستم داشته باشـم، بـه دسـت بياوريد ولي تو ما را داري. مـرد باسوادي هستي كه ميتواني از نـو شـروع كـني. همسر ديگري را به خانه بياوري و با كمك او زندگي شادي بـراي خـودت و بـچههـا بسازي. قرار نيست و اصلاً درست هم نيست هر كسي كـه همسرش را از دست داد، خودش را وقـف بچـهها كـند. خـدا را هم خوش نمـيآيـد، در اصـل اگـر بتـوانـي يك خانوادهي آرام و كامل برايشان بسازي، بهـترين و بيشترين لطف را در حقشان كردهاي.» بيـچاره مـادر! تـا مدتها دخترها و زن هايي را كه فكر ميكرد ميتوانند مادر خـوبي براي مـهردخت و فربد باشنـد، مـعرفي مـيكرد. اما من نميتوانستم به عـذاب وجدانم غلبه كنم. هميشه خودم را در مقابل مريم گناهكار ميديدم. شايد پـدر بـدي نبـودم. ولـي بـا اطـمـينان مـيتـوانستـم بگـويـم نتـوانسـتهام حق هـمسري را به جا بياورم، من از روز اول تـولـد مـهردخـت از خـودم و او كــم مـيگذاشتم. بهترينها براي بچهها بود. از لـباس و امـكـانات گـرفته تا عشق و تـوجه. وقـتي فربد آمد، وضع از آن هم بـدتـر شـد. مـريم چـند ماهي اعتراض مـيكـرد ولـي وقـتـي ديـد تـرتيـب اثر نمـيدهم، ساكت شد. به خيالم فهميده بود بچهها فعلاً از ما دو نفر مهمترند و كـمي كـه بـزرگتـر شـدنـد بـه خـودمان ميرسيم. در حالي كه آن بندهي خدا فقط از من نااميد شده بود و بعد هم كه اجل مهلت نداد. ناغافل گل خوشبوي مرا پرپر كـرد و فقـط عـطرش روي دستم ماند و داغـش بـر قلبـم. نـميتوانستم خوب به كـارم بـرسم. همهي ساعتهاي اداري ذهـنم پيش بچهها بود. نه مأموريت قبول مـيكردم و نه بيشتر از ساعت كار در دفتر مـيماندم. فقط ميخواستم زود خودم را بـرسـانم خـانه. دل بـه كـار نميدادم. به خـاطر همين، همه پيشرفت ميكردند و مـن همان كارمند سادهاي كه بودم ماندم. بـا اين تـفاوت كـه با بزرگ شدن بچهها ديـگر حـقوقـم كفاف نميداد. اتاقهاي پـذيرايي خانهيمان را كه طبقهي بالا بود بـه دو خـواهر مسـن اجاره دادم. حتي آن مـوقـع هـم كـه بچهها به سن نوجواني رسـيده بودند و رابـطهي خـيلي خوبي با فـخري خانم ـ يكي از خواهرها داشتند ـ ميتوانستم ازدواج كنم. زندگيام كاملاً از برادرهايم جدا شده بود. يكـيشـان بـراي هـميشه رفتـه بـود خـارج و ديـگري هم در اصفهان ساكن گـشته بود. مـادرم به نوبت پيش ما سه تا ميماند و هميشه ميگفت آرزو دارد پيش از مـرگ سر و سامان گرفتن مرا ببيند. اما مـن نـتوانسـتم تصميم بگيرم. به نظرم بچـهها ضـربه ميخوردند. اين همه صبر كــرده بـودم، ديـگـر ارزش نـداشــت آيـندهيشان را در آن سـالهـاي بحران خـراب كنـم. خلاصه آنقدر دست دست كـردم كـه بـراي فخـري خـانم موقعيت ازدواج پيـش آمد و همه چيز منتفي شد. براي بچهها از جان مايه گذاشتم. بهترين مـدرسـههـا، بهـترين كلاسها و بهترين تـفريحها را داشتند. انگار نه انگار فرزند يـك كـارمند معـمولي دون پايه هستند. خـدايياش آنـها هـم از موقعيت استفاده كـردند. مهـردخت پزشـكي قـبول شد و فـربد مـهنـدسي عمـران. تـا آمدم نفس راحتـي بكشم ازدواج دخترم پيش آمد كه مرا ده سال پير كرد.آخـر شما بگوييد كدام پدري ميتواند بدبـختي و رنج فرزندش را ببيند كه من بتوانم؟ مهردخت با يكي از استادانش كه بـه ظـاهـر فـرد مـعقول و محـترمي بود عـروسي كـرد اما در همان هفتههاي اول حـس كردم يـك جاي كار ميلنگد. آخر سـر هم فهمـيدم داماد محترمم دست بزن دارد و سـر هـر چـيز بـيخـودي، دختر نازنينـم را به بـاد كتـك مـيگـيرد. الـبته نمـيدانستـم تـا روزي كه هر دوي آنها را نـشانـدم و خـواستـم از مـشكـلاتشان بگـويند. زيـر بـار نمـيرفتـند ولي وقتي مهـردخـت دهـان باز كرد، پرويز جلوي روي مـن بـا پشـت دسـت چنـان سـيلـي محـكمي به دهان دختر نازنينم زد كه برق از چـشمهاي قشنگش پريد. وقاحت تا كجا؟! عصباني شدم. يقهاش را گرفتم و از خـانه انـداخـتماش بـيرون. سـه سال بعد من و مهردخت در راه پلههاي دادسرا گـذشت تا توانستيم طلاق بگيريم. پرويز ميگفت ميخواهد زندگي كند ولي مگر زنـدگـي بـا كـسي كـه بـا كـوچكترين مشكـلي، دسـت بـه كتـك كاري ميزد امكان داشت؟ تا آمدم نفس راحتي بكشم داسـتـان فـربد و بـچـهدار نـشــدن و گرفتاري هايش و اختلافهاي آنها ذهنم را پـر كـرد. برادرهـايم هـر دو نوههاي بـزرگ داشتند. يعني هم سن و سالهاي مـن پدربزرگ شده بودند ولي من محكوم بـودم به تحمل رنج و به دوش كشيدن بار سنگين آرزوي در آغوش گرفتن نوههايم. مـهردخت تخـصص گـرفت و فربد اينها هـم بـالاخـره توانـستـند كـودكـي را به فرزندي بگيرند و به آرامش برسند. دخترم هـم پـس از اينـكـه بـه يكـي از پزشكان مـعروف تبـديل شـد با همكارش ازدواج كـرد و بـا هـم كليـنيكي تأسيس نمودند. ظـرف چند سال بچههايم آنقدر پيشرفت كـردنـد كه ديگر به ندرت وقت ميكردند بـه مـن سـر بزنـند. هر زمان هم ميآمدند كـلـي از تـرافـيـك منـطـقـهي مـن ايراد مـيگـرفتـند. مجـبورم كـردند خانهام را بـفـروشـم و از هـمسـايههـاي قديمي و دوستانم جدا شوم و آپارتماني در محلهاي بـالاتر بگيرم. جايي كه به سطح زندگي و كـلاس اجـتمـاعـي آنـها بـخـورد. حالا مـيفـهمم كـه نـبايد قـبول ميكردم. آن مـحلـهي قـديـمي با خانههاي يك شكل حـيـاط دار، دنـيـاي مـن بـود. قــطـعـاً مـيتـوانستم پيريام را با شادي در آنجا بگـذرانم. ولـي نشـد. به دل بچهها رفتار كـردم و تنها ماندم. ديـر بـه ديـر بـچـهها را ميبينم. آنها هميشه برنامههايي دارند. مـهمتر از بودن بـا من. چه طور بشود وقــت بـگــذارنـد بـراي پـدر پـيـر و غـرغـرويشـان. هـر وقت هم ميگويم تنـهايم، سـريـع جـواب ميدهند: «پدر چـقدر پول مـيخواهي تا بتواني پرستار بگيـري. بـاور كـن همدمات ميشود.» ولـي مـن پرسـتار نميخواهم. فقط آرزو دارم گـاهي بچـههـايـم را ببينم، بدون دغـدغه. بيآنـكه حـس كنم زير چشمي سـاعت را ميپايند تا بروند. اين عيد يكي از بـدتـرين عـيدهايم بود. مهردخت و همسر و پسرشان رفته بودند برزيل. فربد و زن و بـچهاش هـم كيش و قشم و نوار ساحلي جنوب را ميگشتند هيچ كس هم در آپـارتمان نبود. فقط من مانده بودم و خـاطـراتـم و اشـباحـي كـه از گـذشـتـه ميآمدند و ميرفتند. چه ميشد كرد بايد با زندگي ساخت.
|