|
|
راز عجیب زندگی نامزد من!
براساس سرگذشت صفورا و حبیب اسمش حبيب بود. اصلاً به او نميآمد هشت سال از من بزرگتر باشد. تجربهي يك ازدواج ناموفق را داشت كه ثمرهي آن پسري هجده ساله به نام هومن بود. اهل يكـي از شهـرهاي اطـراف بود و از چند سال قبل در فروشگاهي كار ميكرد. او از همان اول گفت: «بهتر است بداني كه من اهل تجملات و زندگي مدرن نيستم و دوسـت دارم در گـذشته زندگي كنم!» با اينـكه به درسـتي متوجه منظورش نشدم، چيزي نگفتم. به اين اميد كه به مرور زمان شناخت بيشتري از او پيدا كنم. اما خيلي زود نـامزد شـديـم. يـك بـار كـه همراه خواهرم با او بيرون رفتيم از هر دري با هـم صـحبت كرديم و من كه به شدت در مـورد هـمـسر سـابقـش كـنجكاو بودم به نحوي موضوع صحبت را به آن سمت كشـيدم و پرسيدم: «چه مشكلي با همسر سـابقـت داشتـي؟» ولـي ظاهراً مرتكب اشـتباه وحشـتناكـي شدم چون به محض پرسيدن اين سؤال، حبيب به نحو عجيب و غيرمنتظرهاي دستپاچه و مضطرب شد و رنـگ از چـهرهاش پـريد. بـعد زيرلب گـفت: «اِ... راستـش را بخـواهي خودم هـم درسـت نمـيدانم...» پاسـخ قانع كـنندهاي نبـود امـا مـيبايست موضوع صحبت را عوض ميكردم. پس لبخندي زدم و پرسيدم: «پسرت با مادرش زندگي مـيكنـد؟» و وقتـي پـاسخ مثبت داد، پرسـيدم: «او را زياد ميبيني؟» باز هم به مـحض مـطرح كـردن ايـن سؤال حالت چـهرهي حبـيب عوض شد و فهميدم كه نـبايد دوباره حرفي در اين مورد بزنم. اما قرار بود به زودي با هم زير يك سقف زنـدگي كنيم و ميبايست از گذشتهاش كـاملاً آگـاه مـيشـدم. هـر چند در روز خـواستگـاري حبيـب شرح مختصري از گذشتـهاش داد و پدرم پس از چند روز تحـقيق نظر مثبت و مساعد خود را نسبت بـه حبـيب اعلام كرد. اما هنوز علامت سـؤال بـزرگـي در ذهـن مـن در مـورد گـذشـتـهي حبيب به جاي مانده بود. در عيـن حـال نمـيخواستم شك و ترديد خودم را به خانوادهام منتقل كنم. خواهرم نيز حبيب را تأييد ميكرد و از من ميخواست مته به خشخاش نگذارم. امـا من ميخواستم فرصت بيشتري براي شـناخت حـبيب پيدا كنم. يعني تا وقتي جـواب سؤالم را پيدا نميكردم دلم آرام نميگرفت. بعد از آن هر وقت يكديگر را مـيديـديـم سـعـي مـيكـردم به نحوي غيرمستقيم زير زبانش را بكشم اما موفق نمـيشدم. خيلي عجيب بود. او در هر زميـنهاي صادق و روراست بود به غير از گذشتهاش. كمكم اين رويه حبيب برايم تبـديل به معـمايي پـيچيده شده بود. اما چـون غير از اين مورد با هم تفاهم كامل داشتيم سعي ميكردم بد به دلم راه ندهم. او نـگرشي شـاد نسبـت به زندگي داشت بسيار فعال و پويا بود هرگز اخم نميكرد و هـميـشـه با دلـم راه مـيآمـد. شـعار همـيشگـياش هـم ايـن بـود: «زنـدگي كـوتاهتر از آن است كه بخواهيم آن را با دلـخـوريهـا و كـدورتهـا غـمانگيز كنـيم!» فقـط يـك چـيز آزارم ميداد: «نامزدم چه چيزي را از من پنهان ميكرد؟ آيا هنوز به همسر سابقش علاقهمند بود؟ آيـا دروغ گفته بود؟» چند هفتهي ديگر هـم گذشت. حبيب اصرار داشت كه هر چـه زودتر تاريخ ازدواجمان را مشخص كنـيم اما من هر دفعه به دليلي از آن طفره مـيرفتم. يك روز ميخواستيم به پارك برويم و در حالي كه يك ترانهي قديمي از ضبط صوت ماشين حبيب پخش ميشد، بياختيار با آن همنوا شدم. ناگهان حبيب تـرمز محـكمي كـرد، دستـانـش را روي گـوشهـايش گـذاشـت و فـريـاد زد: «خـاموشش كن!» ماتم برده بود. تا به حـال چنين واكنش عجيب و غريبي را از او نديده بودم. بعد يك دفعه متوجه شدم كه اشك از چشمان او جاري شده است. ضبـط را خـامـوش كـردم و پرسيدم: «حـبيب جـان چه اتفاقي افتاده است؟» حـبيب كـه حالا مثل بيد ميلرزيد، بريده بريده پاسخ داد: «ميدانم غيرعادي است ولي من ترس عجـيبي از هر چيزي دارم كه مرا به ياد تقـريباً دو دهـهي قبل مياندازد...» ابتدا خنـدهام گرفت و بعد به فكر فرو رفتم. او بعد توضيح داد: «بهتر است جريان را از ابتدا برايت تـعريف كنم. در تابستان سال 1369 دچـار سـانحهي رانندگي شدم و اين سانحه زندگيام را براي هميشه نابود كـرد.» شوكـه و حـيرت زده سخنانش را مـيشنيدم: «روز تولدم بود. ميخواستم بـه ديدن دخترخالهام نوشين بروم كه هم سـن خـودم بود و بند نافش را به نام من بـريده بودنـد. او عـاشـق مـن بـود ولي مـتأسفانه من هيچ علاقهاي به او نداشتم. در واقع دلباختهي دختر همسايهمان شده بودم و آن روز ميخواستم همه چيز را براي نوشين شرح دهم تا بيش از آن منتظر من نماند. مشغول رانندگي بودم و هزار و يك فكر در سر داشتم و نقشه ميكشيدم كه چگونه با نوشين حرف بزنم كه دلش نشكند كه ناگهان گوسفندي جلوي ماشيـنم پريد. فوراً به سمت راست پيچـيدم تا با آن برخورد نكنم ولي كنتـرل فـرمان از دستم خارج شد و ماشيـنم به ديواري سنگي برخورد كـرد. ظاهـراً دو هفـته در حـالت اغـماء بودم. هجده ماه بعد از آن را اصـلاً به ياد نميآورم. اولين چـيزي كه پس از آن تصادف به ياد دارم اين است كه با نوشين ازدواج كرده بودم و پسري چهار ماهه به نـام هومن داشتيم.» در حالي كه شرح حال گذشتهي عجيب حبيب را ميشنيدم سـرم گيج ميرفت. پرسيدم: «نميفهمم ولـي چـگونه ممكن است ازدواجت و بچـهدار شدنت را به ياد نياوري؟» حبيب خـندهي تلخي كرد و گـفت: «خودم هم نمـيفهمم. يـك لحـظه روز تولـد 18 سـالگيام بود و مشغول رانندگي بودم و لحـظهي بعـد بـا نـوشين ازدواج كرده و پـسري چـهار مـاهه داشتـم و اصلاً يادم نميآيد كه چگونه اين اتفاقات رخ دادند.» واقـعاً سردرگم كننده بود. چگونه امكان داشـت مراسـم عقـد و عروسي و به دنيا آمـدن فرزندش را به ياد نداشته باشد؟ با لكـنت گفتم: «ولي حتماً ظرف آن هجده ماه كه چيزي را به ياد نميآوردي رفتارت عـجيب و غـريب بوده، چطور ممـكن است همسر و خانواده ات متوجه چـيزي نشده باشند؟» حبيب شانهاي بالا انـداخت و گفت: «فقط اين را ميدانم كه آنـقدر بداخـلاق و عـصبي بودم كه هيچ كـس حـاضر نبود تـحملم كند به غير از نوشـين كـه عاشقـم بود. پرخاشگر شده بودم و به همه بد و بيراه ميگفتم. نوشين ميگفت كه گاهي فرياد ميكشيدم و سرم را به ديوار ميكوبيدم. ولي متأسفانه هيچ كـس متوجـه حـال خرابم نشده بود همه فكر ميكردند به علت تصادف، افسرده و شايد هم كمي خُل و چل شدهام. همهي دوستـانم را از دسـت دادم و حتـي پدر و مـادرم حـاضر نبـودند بـا من رفت و آمد كـنند. فقـط نوشـين در كـنارم مانده بود. طفلك چه زن مقاوم و فداكاري بـود. چقـدر سـختي و رنج كشيده بود.» پـرسـيـدم: «بـعـد از بـه دسـت آوردن حـافظـهات حـالـت خوب شد؟» حبيب سـري تكـان داد و گفت: «آنچنان دچار ضـربـهي روحـي شـده بـودم كه دچـار اخـتلال روانـي شدم. به همين دليل چند سال بعد را نميدانم چگونه سپري كردم. فقط تكههايي به هم ريخته از گذشته را به يـاد دارم كـه همگي ناخوشايند و رنجآور هسـتند. دچـار شـوك نـاشـي از ترس و افـسردگـي شـده بـودم و در سيـاهتـرين لحظاتم، افكار خودكشي به ذهنم راه پيدا مـيكـردند. وحشت كرده بودم. انگار با هـمه چـيز و هـمه كـس غـريبه و بيگانه بـودم. يـك قـدم بيـشتر تا جنون فاصله نـداشتم امـا هيـچ كـس دركم نميكرد. سـعي داشتـم وضـعيـتم را براي پزشكان شرح دهم ولي پاسخ همهي آنها اين بود كـه بـايـد خـودم بـه خـودم كمك كنم. بـالاخره طـاقت نـوشـين هم طاق شد، پـسرمان را هـمراه خود برد و تركم كرد. حـتي يادم نميآيد چه زماني رفت و از من طـلاق گـرفت. سـرانجام به يك مشاور مـراجعه كردم و به تدريج حالم بهتر شد. از آن پس ارتباطم نيز با پسرم خوب شد. ولي تا امروز هم هنوز هر چيزي كه متعلق بـه دو دهـهي قبـل است مرا مضطرب و پـريشان ميكند. مانند اين ترانه.» شوكه، سـراپا گوش شده بودم. حبيب افزود: «به همـين دليـل عـاشـق دوران قـبل از 18 سالـگـيام هسـتـم چـون قلباً احساس مـيكـنم كه هنوز در همان سن و سال به سـر مـيبـرم.» لـبخنـد بـه چـهرهام نـشـسـت. شـايـد راز جـوان بـه نظـر رسيدن نـامزدم هـمين بود! پس از فـهمـيـدن مـوضوع و بـرطـرف شـدن شـك و تـرديـدهـايـم احـســاس ميكردم كه بار سنگيني را از روي شانههايم برداشتهاند. و ايـن بـاعـث نـزديـكـي و صـميميـت بيشـتر مـا شـد. با اصـرارهـاي مـن حبيب به يك متخـصـص مـراجـعه كرد. بعد تحـت درمـان ويژه قرار گرفت و مشخص شد كه از اختلال استرس نـاشـي از ضـربـهي روحـي رنـج مـيبـرد. حـالا شـش ماه گذشته و حال نامزدم خيلي خوب و رضايت بخش است. نامزد عزيز من 38 ساله است ولي قـلباً در سن 18 سالگي به سر ميبرد و به هـمين دليل بسيار شادتر و پرانرژيتر از سن واقعياش است. تاريخ ازدواجمان را تعـيين كـردهايم و اگر خدا بخواهد تا يك مـاه ديگـر زنـدگـي مـشتركمان را آغاز مـيكنـيم. و تا يادم نرفته بايد بگويم كه اگـرچـه گاهي حال و هواي نوجوانانهي حبيـب مرا از كـوره بـه در مـيبرد ولي روحيهي جوان و شادش به من هم انرژي مـيبخـشد و من حاضر نيستم او را با يك دنيا عوض كنم!
|