|
|
در حسرت نداشتن تو
براساس سرگذشت نرگس خانه خلوت شده است. همه رفتهاند. روي مبـل ولـو مـيشـوم و تـوي دلـم مـيگـويـم: خـدايـا شـكرت كه مراسم سـالگرد بـه خـوبي بـرگزار شد. درست اسـت كه ختم انعام سادهاي بود اما همين مـراسـم هم كلي كار خرد و ريزه داشت. هـمـه مـيگـفتنـد چـه سـريع، دو سال گـذشـت و مـن فـقط سر تكان ميدادم. چـطور برايشان ميگفتم لحظه لحظهي ايـن مـدت بـراي مـن قرني طول كشيده. يكـهو دلـم شـور مـيافتـد نكـند خواهر گرماييام پنجرههاي اتاق خواب بچهها را باز گذاشته باشد و در اين شب خنك بهاري عزيزانم سردشان شود. با عجله به اتاقي كه گوشه گوشهاش را مهديار تزئين كـرده مـيروم. زير پردهي كلفت را آرام طـوري كـه آب تـوي دل جوجههايمان تكان نخورد، كنار ميزنم و آرام پنجره را كيپ ميكنم. مـدينه عروسك كوچكش را بـغل كـرده و به هـمان حـالتي كه توي تخت گذاشتماش باقي مانده. ولي امان از ايـن اميرعلي وروجك كه همين حالا هم دارد غلت ميخورد. نردهي تختش را كنـترل مـيكنـم. پتـو را دوبـاره رويـش ميكشم و دماسنـج اتاق را نگاه ميكنم. يـاد حـرف مـهديار ميافتم. با اين وضع خـواب پسـرمـان نبـايد بگـذاريـم دما از 24 ـ 23درجه پايينتر بيايد. چقدر دوستشان داشت و چقدر انتظارشان را كشيد. آن هم در سكوت. مهديار عزيزم جوانمردتر از آن بود كه بيماري و نقص مرا به رويم بياورد يا حتي يك بار به عزيزترين نزديكان خود بروز دهـد. يك قطره اشك از لاي مژههايم سـرك مـيكـشـد. بـرايـش رحـمـت مـيفـرستم. عجـيب آدمي بود شوهرم. تـمام بـار زنـدگـي را روي دوشهايش مـيكشيد و خم به ابرو نميآورد البته من هـم دوسـتش داشـتم و به خيـال خـودم قـدرش را ميدانسـتم اما تازه وقتي رفت درك كـردم چـه جـواهـري را از دسـت دادهام. آن زمـان بـود كـه واقـعاً حسرت خـوردم، حسرت سالهايي را كه بيهوده از دسـت رفتـه. مـهديار را از سالهاي نوجواني ميشناختم. وقتي براي شركت در عـروسي نوهي خالهي پدرم به زادگاه مـادربزرگم رفـتيم. خانوادهي او نسبت دوري با ما داشتند و عجيب اينكه با وجود سـكونت در شهر ما و در محلهاي نزديك به منزلمان، آنها را نميديديم و رفت و آمد نداشتيم. پدرم كلي از ديدنشان خوشحال شد و دو خانواده قرار گذاشتند پس از بازگشت با هم در ارتباط باشند. البتـه كـه مـادرم خيـلـي از ايـن جـور مـعاشـرتهـا خـوشـش نـمـيآمـد و مـيخواست ما را به ديدن آدمهايي كه خودش ميپسنديد، محدود كند. دو سه بـار منزل همديگر رفتيم و همان ديدارها كـافي بود تا حـس زيبـايي را در قـلـب كوچكم بيدار كند كه هيچ وقت نسبت به هيچ كس ديگري نداشتم و نميدانستم در آيـنده هم نخواهم داشت. من از مهديار خـوشم ميآمد اما از آن تيپ دخترهايي نـبودم كه به خودشان اجازه ميدهند اين جـور احسـاسات را بروز دهند. او هم هيچ وقـت تا روزي كه توانايي تشكيل زنـدگـي مشـتـرك را پيـدا نكرد، گوشه چشـمي به طرفم نينداخت تا بفهمم چه احـساسي دارد. هنوز ديپلم نگرفته بودم كه آقا رضا ـ پدر مهديار ـ از دنيا رفت و از آنجا كه او و برادرهايش هر سه در شهرستان دانشجو بودند مادرشان هم خانه را اجاره داد و رفت پيش پسر وسطي خانواده كه در مشهد درس ميخواند و چند سالي آنجا ماند. ارتباط ما قطع شد تا اينكه بعد از فارغ التحصيلي ام از دانشگاه يك روز زري خانم را در ايستگاه اتوبوس ديدم گفت كه دو پسر كوچكترش داماد شدهاند اما مهديار هنوز مجرد است. دلم لرزيد يعني ميشد ما به هم برسيم. دو مـاه بعـد عـمويـم كـه از طـريق هـمسرش نسـبتي مضاعف با آنها داشت واسطهي ازدواج ما شد. خيلي خوشحال بودم كه بعد از اين همه سال به روياي نوجوانيام ميرسم. البته هنوز اطمينان نداشتم ديدها و افكارمان به هم شبيه باشد اما هـمين كـه فـرصت اين آشنايي فراهم آمـده، كلي غنيمت ميدانستم. همه چيز بـه خـوبـي پيـش رفـت. بيـشتر از آنـچه انتـظارش را داشـته باشم با هم متناسب بوديـم امـا دقـيقـاً در هـمـان زمـانـي كه مـيخواستم تصميم نهايي بگيرم، دختر عمويم از راه رسيد و گفت همه ميگويند مهديار با زني ارتباط دارد. قاطي كردم. بدون اينكه تحقيق كنم يا با بزرگترها در ميان بگذارم يا حتي به مهديار بگويم، گفتـم: «نـه! منـصرف شـدهام.» هرچه پرسيدند چرا چي شده؟ جواب ندادم به خـيال خودم مورد خيانت و كلاهبرداري عـاطفي قرار گرفته بودم. شبانه روز اين سـؤال در ذهنم ميچرخيد كه او چطور تـوانسته از حُسن نيتـم سوءاستفاده كند. مـگر مـن چـه بـدي به او كرده بودم كه مستحـق چنين برخوردي باشم. او چند بـار سعـي كـرد بـا مـن صحـبـت كنـد. خـواهش كرد به حرفهايش گوش دهم امـا من نپذيرفتم. اين وسط مادرم كه از وصلت من با خانوادهي پدرم راضي نبود آتشي به معركه ميريخت و نميگذاشت بـه حـرفهـاي ديـگران كه ميخواستند قانعم كنند منطقي باشم، گوش دهم. بر سرِ ايـن ازدواج بارها در خانهمان دعوا شـد. آخر سر تهديدشان كردم كه اگر يك بـار ديـگـر اسـم مـهديـار را بياورند، ميگذارم ميروم خانهي مادرجان ـ مادر مادرم ـ زندگي ميكنم. بيش از دو سال و نيم در سكوت گذشت. به ظاهر زندگي عـاديام را داشتم. درسم را ادامه دادم و كارشناسي ارشد گرفتم. با دوستانم سفر و مـهماني ميرفتم و به ظاهر خوش بودم امـا هر وقت به آينده ميانديشيدم، توي دلم زخم بزرگي را ميديدم كه ميدانستم حـالا حـالاها التيام نمييابد. اما دنيا از حركت باز نميايستاد. من به 28 سالگي رسيده بودم و ميديدم پدرم بدحال است و مـيدانستم فرصت زيادي نـدارد. بـه خـاطر همين، آن روز وقتـي مـرا كنار كشيد و گفـت مـيخـواهد در مـورد مهـديار صـحبت كند، ديوانه بـازي در نياوردم. ميترسيدم ناراضـي از دنـيا برود. حرف زديـم و مـن براي اولين بار گفـتم كه چرا به او جواب رد دادهام. پـدرم كـه آخـريها چشـمهـايش خـيس بـه نظر ميرسيد به تمثال مرقد مطهر حضرت علي(ع) كه هميشه تـوي اتـاقش نگـه ميداشت اشاره كرد و گفت: يـادم ميآيد كه از بچگي شيفتهي مولا بودهاي. اما اين عـشق كه فقط به پخش كردن شـيريني در سيزدهي رجب و عيـد غـدير و اندوه و ماتم در سـالـروز شـهـادت ايـشـان محـدود نمـيشـود شـيعهي واقعـي بايد رفتارش را از امامان الگو بگيرد. تو هم به جاي اينكه اين همه سال عـمر خـودت و آن پـسر بيچاره را هدر بدهـي، بايـد به فـرمايش حـضرت عمل مـيكردي كه فرمودهاند: «باطل آن است كـه بگـويي شنـيـدم و حـق آنـكه بگويي ديـدم.» آيا زندگي و خوشبختيات آنقدر ارزش نـداشـت كـه تحـقيق كـنـي و به شـنيدهها محـدود نـماني. تكان خوردم. پدرم راست ميگفت. ادعاي ارادت كجا و در زنـدگـي روزمـره و مـهـمـتـريــن تصميمات، خودسرانه رفتار كردن كجا؟ فـرستاديم براي تحقيق. پدر مهديار را كه هـمچنان انتظار ميكشيد صدا زد و با او صحبت كرد. نتيجهي هر دو يكي بود: آن خـانم، غريبه به حساب نميآمد و ارتباط نامشروعي وجود نداشت. عـظيمه خـواهر نـاتنياش بود. فرزند پدرش از ازدواجي موقت و پنهاني كه متأسفانه از همسرش هم جدا شده و نياز بـه كمـك و حمايت داشت. نميدانستم چـطور بـايـد از او عـذرخـواهي كـنم. شـرمنده بودم و همين را ساده به او گفتم. قلـب بـزرگـش مـرا بخـشيد و سـرانجام ازدواج كرديم و پدرم با تني نزار در جشن عروسي ما شركت كرد. آخر شب وقتي ما را دسـت به دست ميداد گفت كه ديگر هيـچ آرزويي نـدارد و بـا خـيال راحت ميتواند سرش را زمين بگذارد. من گريه كردم و مهديار با مهرباني گفت: «آقاجان از اين حرفها نزنيد.» اما او مثل همهي كـساني كه به پايان راه نزديكند، از آينده آگـاه بود. كـمتر از يك ماه بعد پدر را از دسـت داديم. با وجود اين غم، من و او زندگي خوب و شادي داشتيم. با همسرم از لحـظه لحظـهي بـا هـم بـودن لـذت ميبرديم. جوانه زدن نهالي كه در گلداني كوچك گوشهي بالكن گذاشته بوديم روزمان را سـبز ميكرد. اما افسوس كه درخـت زنـدگيمان بارور نـميشـد. از جـان و دل ميخواستيم بچه داشته باشيم ولي نميتوانستيم. پزشكـان مـيگـفتند احتـمال مادر شدن من خيلي كم است. با ايـن وجـود، سـه بـار هزينهي سنگين و مراحل سخت آي وي اف را پذيرفتيم. در سكوت و بدون اطلاع اطرافيان تن به درمان داديم كه هر سه بار به شكست انجاميد. شش سال پيش بود كه نااميد از همهي درمانها به حج عمره رفتيم و در مسـجد الـنبي صمـيمانـه از حـضــرت رسول(ص) خواستيم ما را به آرزويمان برساند. دعايمان مستجاب شد. چهارمين دورهي درماني با موفقيت همراه بود. ما صـاحب يـك دختـر و پـسر سـالم و زيبا گشتيم. مدينه و اميرعلي نور و رحمت را به زندگيمان آوردند. زيباترين روزها را در كنار آنها گذرانديم. به خيالم طبيعي بود كه تا ابد همين قدر خوشبخت بمانيم اما يك سكتهي قلبي ناغافل، گلم را پرپر كرد. مهديار پر كشيد و رفت و من ماندم و امـانتهاي با ارزشي كه بايد مراقبشان باشـم تـا روزي كـه بتـواننـد روي پـاي خودشان بايستند و بدانند فرزندان چه پدر مـهربانـي هـسـتند. به روح همسرم قول دادهام هـرچه در توانم است براي بچهها انجـام دهم و تا امروز هم همين كار را كـردهام. اميـدوارم خـدا كمـكم كند تا لحظهي ديدار پيش مهديار عزيزم روسياه نباشم. آمين يا رب العالمين.
|