|
|
به وجودت افتخار میکنم!
براساس سرگذشت ثریا يك اتفاق جالب و شاد! نريمان عزيزم در مورد تو فقط ميتوانم اين جمله را به كار ببرم چون كاملاً وصف حال تو بود! 20 ساله بودم و چند ماه بيشتر از ازدواج من و پدرت احمد نگذشته بود و هيچ كدام انتظار نداشـتيم در آن سـن و سـال بچهدار شويم. پدرت هم 21 ساله بود و دوران خـدمـــت مـقـدس سـربـازي را مـيگـذراند. ولي به محض آنكه خبردار شديـم تـو در شـكم من رشد ميكني، از فرط شـادمـاني روي ابرهـا به پرواز در آمديـم. و البتـه كـه كمي هم دست و پاي خود را گم كرده بوديم. امـا مـن از هـمان موقع شروع به خواندن تمام كتابها و مقالات مرتبط با بارداري كردم و طولي نكشيد كه آنقدر معلوماتم بالا رفت كه احساس ميكردم قـادرم به تنهايي هم تو را به دنيا بياورم! اگـرچـه اوضـاع همـيشـه طبـق بـرنامه ريزيها پيش نميروند... در آزمـايشـات هـفتهي سي و چهارم پزشـك گـفت: «متأسفانه پروتئين زيادي در ادرارتـان ديـده شده است.» بعد از آن همـه كتـابي كـه خوانده بودم فوراً متوجه منـظور پزشـك شـدم و فهميدم وضعيت خطـرناكـي بـراي مـن و تو به وجود آمده اسـت. دسـت پدرت را محكم گرفتم و اشـك از چشـمانم جاري شد. پيشبيني پزشـك را حـدس مـيزدم. جـان هر دو نفـرمان در خـطر بود. پرسيدم: «مشكلي بـراي فرزندم به وجود نميآيد؟» با اينكه به خـوبي پاسخ را ميدانستم. فوراً مرا به بـخش سـزاريـن اضـطراري بيمارستان منتـقل كـردنـد و من و پدرت براي زنده مـانـدنـت دسـت بـه دعـا شـديــم. و خوشبختانه و خدا را صد هزار مرتبه شكر دعاهايمان به گوش آسمان رسيد و خطر از سـرت گذشت. وقتي به دنيا آمدي و در آغـوشم جـاي گـرفتي تبديل به عزيزترين مـوجود زندگيام شدي و قلبم آكنده از عشق تو شد. چه احساس فوق العادهاي! خيلي ضعيف و نحيف بودي و با وزن دو كيـلوگرم به دنيا آمدي. ولي از همان ابتـدا مقاوم، جنگجو و شجاع بودي پسر عـزيزم. دو هفـتـهي بـعـد از بيـمارستان مـرخـص شـدي و بـراي اوليـن بـار بـه خـانـهات آمـدي. حـضـورت در خـانه گـرماي خـاصـي به زندگيمان بخشيد. ولـي مـن مادري خودخور و دلشورهاي بـودم! در مورد هر چيزي نگران بودم و شـايد علـتش داشـتن اطلاعات زياد بود. چـون تـمام بـيـمـاريهـاي مـربـوط بـه نوزادان و اطفال را مطالعه كـرده بودم. به همين دليل وقتي يك روز صبح صداي نالـههـايت را شـنـيدم به شـدت نگران و مضطرب شدم و به پدرت گفتم: «به نـظـرم تـب دارد.» فـوراً هـمهي لباسهايت را در آوردم و تو را روي كاناپه گـذاشتم. ولي عملاً به آن چـسبيدي چون همه جاي بـدنت خيس از عرق بود. گـفتم: «بايد فوراً پسرمان را بـه بيـمارستان ببريم.» و بـه سـرعـت بـه بـخش اورژانـس بـيـمـارسـتان اطفال مراجعه كرديم. در آغـوشـم بـودي كه پزشكي با يك نگاه به تـو فوراً تـو را از آغوشـم بـيرون كشيد و در انـتهاي راهرو ناپديد شد. در حالي كه به دنبالت ميدويدم پرسيدم: «چه مشكلي پـيش آمـده اسـت؟» چـند دقيـقـهي بعد بدتـرين خر ممكن به گوشمان رسيد. تو دچار مننژيت شده بودي... هيـچ سـر در نمـيآوردم. بـه خـوبي نشـانههـا و عـلائـم بيمـاري مـننژيت را مـيشـناختم اما حتي دانههاي قرمزرنگ روي پـوستـت ديده نميشدند. پزشك با لحـني مـلايم گـفت: «متـأسفم ولي بايد بگويم كه اگر پسرتان تا صبح دوام بياورد هم مجبوريم پاي راستش را قطع كنيم و شايد پاي چپش را هم از دست بدهد.» شـوك ناشي از آن مانند يك پتك بر سرم فـرود آمد و تمام شب كنار تخت نشستم و براي سلامتيات دعا كردم. رنگ پوست پاي كـوچكت خـاكستـري روشن شده بـود. پـاي ديـگــرت چـروك خـورده و شـل شـده بود. بـخشـي از تـو در بـرابـر ديـدگـانم در حـال از بـيـن رفـتـن بود و بـدبخـتانه هيـچ كـاري از دسـت مـن بر نميآمد. احـساس درمـاندگـي ميكردم. ولي درست همان طور كه موقع به دنيا آمدنت شـجـاع و سـرسخـت بـودي، مقاومت كـردي و زنـده مـاندي. حـالا بايد با اين حقيـقت تلـخ كـنار مـيآمدم كه هرگز مـانند ديـگر پـسران خـردسـال نخواهي بـود. هـرگـز نـمـيتـوانـي مـثـل آنـهـا دوچـرخهسـواري كنـي و به توپ فوتبال ضربه بزني. هشـت هـفته بيـشتر نـداشتـي و طي همـان مـدت زمـان كـوتاه مصيبتهاي فـراوانـي را تـحمـل كـرده بـودي. چـند سـاعت بعد خبرهاي فوق العادهاي از راه رسـيدند. پـزشكـي گـفت: «تا به حال با طفـلي مثـل نريمـان مواجه نشده بوديم. بدنش نه تنها با ويروس مقابله كرده بلكه حـالا مـيتـوانـيـم پـاهـايـش را هم از خـطـر قطـع شـدن نجـات دهيم!» فقط مـعـجـزه بـود و بس! يك معجزهي الهي! پـزشـكـت لبـخـنـدي زد و افـزود: «پسـرتان پاهايي فولادين دارد. مطمئناً در آينـده با ايـن پاهـاي قـوياش افتخارات بزرگي كسب ميكند!» خيلي به وجودت افتـخار كردم... كه در واقع هنوز هم به وجـودت افتـخار مـيكنـم. از آن پـس دائـماً مراقبت بودم و تو بزرگ و بزرگتر شـدي و حـتي واژهي فـوق الـعاده براي توصـيفـت كم است. حالا در تيم فوتبال نـوجـوانـان بـازي مـيكـنـي و يك فوق سـتارهي واقعـي هـسـتي! وقتي تو را در زميـن فوتبال تماشا ميكنم غرور وجودم را فرا ميگيرد. تا به حال در هشت مسابقه بـرنده شدهاي و مربيات معتقد است كه صـاحب قويترين پاي راستي هستي كه او تـا به حـال ديـده اسـت! او گفته: «با اسـتعدادي كـه پسـرتان دارد قطعاً روزي قهـرمان دنيا ميشود.» باورم نميشود كه زماني در يك قدمي خطر از دست دادن تو قـرار داشتيم. چند هفته قبل به من گفتي: «مـامـان مـن خيلي خوش شانس هستم. مـگر نـه؟» اشـك در چشمانم حلقه زد و لبخند چهرهام را پوشاند. پسرم من مادري خـوش شـانس بـودم و هستم كه پسري مانند تو دارم...
|