|
|
خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
پـسر تـازه مـتولد شـدهام محمد، راحت در تـــــخــت كـوچـكـش در بـيـمـارسـتـان خـوابـيده بـود. او نـوزادي سـالـم و زيبا بـود. پـوســـت صـورتـش بـه رنـگ صـورتي و گونههايش سـرخ و گـرد بـودند. بـراي اينـكه كمي سر به سر همسرم علي بگذارم، گـفتم: «ايـن بچـه با آن كلهي كچلش، كاملاً شبيه تو است!» محمد اولين فرزند ما بود كـه پس از يك سال پربيم و اميـد، خداوند وجود نازنين او را بـه ما هديه كرده بود. دوران بارداريام طبيعي سپري شد و هر چـه شـكمـم بزرگتر ميشد، با هـيجان و ذوق بيشتري براي به دنيا آمـدن فـرزنـدمـان ثـانيـه شـماري مـيكرديم. وقـتي شش ماهه باردار بـودم سـونوگرافي مشخص كرد كه فـرزندمان پـسر است و من و همسرم ذوق زده شـروع به خـريدن لباسهاي آبـي رنـگ و اسـباب بازيهاي پـسرانه بـراي فـرزندمـان كرديم. سرانجام يازده روز قبـل از تاريخي كه پزشك معين كرده بـود درد زايمان به سراغم آمد. همسرم در حالي كه مرا به بيمارستان ميبرد دستم را گرفته بود و به من دلداري ميداد تا درد را كمتر حس كنم. سرانجام پسرمان با وزن حدود چهار كيلوگرم، زيبا و طبيعي به دنيا آمد. براي بردن او به خانه كلي شوق و ذوق داشتيم و خانوادههايمان براي در آغوش كشيدن او لحظه شماري ميكردند. تمام معاينات و آزمايشهاي پزشكي حاكي از آن بودند كه پسرمان كاملاً سالم است. روز بعـد از بيمـارستان مرخص شدم و همراه فرزندم به خانه برگشتم. در تمام طول راه ذوق زده پسرم را در آغوشم نگاه ميكردم و گونههاي لطيف و تپلش را ميبوسيدم. از نگراني، چند بار به علي گفتم: «خواهش مـيكنم كمي آهستهتر بران. حالا ديگر ما بچـهدار هـستيـم و بـايد حـسابي مراقب هديهي كوچك و نازنينمان باشيم». همـسرم نيز كه شايد حتي بيشتر از من شـوق و ذوق داشـت، مدام ميخنديد و مـيگفت: «عزيزم، نگران نباش! من كه آهسته ميروم. خيالت راحت باشد». روزهاي پراضطراب اوليه سپري شدند و هـر روز عـدهاي از دوسـتان و اقوام به ديـدنمـان مـيآمدنـد و تبريك ميگفتند. محـمد بيـشتر اوقات در خواب بود و ما كمكم به زندگي با بچهاي كوچك عادت ميكرديم. اگرچه وقتي بيدار ميشد خيلي گريه ميكرد و ما اين را طبيعي ميدانستيم. ولي يك روز مادرم گفت: «اين بچه زيادي گريه ميكند. شايد درد داشته باشد. به نظر مـن بهـتر اسـت او را به يك دكتر نشان دهيـد». ولـي چون قرار بود چند روز نزد خـانـوادهي علـي در شـهرستـان برويم، تصميم گرفتم پس از بـازگـشت محمد را پيش پزشك ببرم. آن روز وسايلمان را جمع كرده بودم و علي به فروشگاهي رفته بود تا مقداري خوراكي براي راه خريداري كند كه ناگهان محمد شروع به جيغ و داد و گريههاي شديد كرد. تازه دو هفتهاش شده بود. با نگراني بغلش كردم، ولي آرام نمـيگرفـت. علـي را صدا زدم و گفتم: «خيلي رنگش پريده است». رنگ صورت پـسرمـان از صـورتي به خاكستري متمايل شـده بود. سـراسيـمه به سمت بيمارستان اطفال رفتيم. اواسط راه حال محمد آن قدر بد شد كه به سختي نفس ميكشيد. قلبم از نگـراني در شرف ايستادن بود. ايكاش به حـرف مـادرم گـوش كـرده بـودم! در بيمـارستـان يـك پـزشـك جـوان پس از معـاينـهاي سـطحي روي پسرمان گفت: «احتمالاً عـفونت دستگاه تنفسي است». ولـي حـال محمد هر لحظه بدتر ميشد. رنـگ صورتش مثل گچ ديوار، سفيد شده بـود. وقتي پزشك ديگري او را معاينه كرد قيـافهاش درهـم رفـت و گـفـت: «حـال فرزندتان بحراني است». سپس به سرعت برق و باد او را از آغوشم جدا كردند و به اتاقي بردند. در حالي كه اشك ميريختم، مـثل ديـوانههـا كنـار تخت فرزندم راه مـيرفتم و ميپرسيدم: «به خاطر خدا به مـن بگوييد چه مشكلي پيش آمده است؟ پـسرم چـه شـده است؟» ناگهان تنفس محـمد به كلي قطع شد. چند پزشك به اتـاق آمدند يكي قفسهي سينهي پسرم را ماسـاژ مـيداد، يـكي با عجله به او تنفس مصنوعي ميداد و ديگري... طولي نكشيد كه چندين لوله و دستگاه پزشكي به بدن كـوچـك پـسرمـان متـصل كـردند. مـثل ديـوانههـا فـرياد مـيكشـيدم: «چـه شده است؟ چرا پسرم نفس نميكشد؟» پـرستاري ما را به آرامش دعوت كرد و مـن وحشـت زده و سراسيمه ميگريستم. هـمسرم كه از فرط اضطراب ديوانه شده بود، سعي داشت آرامم كند. ولي هيچ چيز آرامم نميكرد. نيم ساعت بعد، پزشكي به سراغمان آمد و گفت: «خيلي متأسفم! پسرتان به درمانها واكنش نشان نميدهد. مـجبوريم عمليات احيا را متوقف كنيم. بـيفايـده است...» در حيـرت و ناباوري مـحض به او نگاه مـيكردم و هيچ چيز از سـخنانـش را نمـيفهميدم. منظور او چه بود؟ آيا پسرم ديگر زنده نبود؟ يعني زمان وداع ابدي با او رسيده بود؟ آن قدر شوكه شـده بودم كه قدرت حرف زدن نداشتم. زير لـب دعـا مـيخواندم و مثل ديوانهها سـرم را تكان ميدادم. ناگهان فرياد زدم: «هميـن حـالا بايد پسرم را ببينم، همين حالا!» بعد وارد اتاق او شدم، در حالي كه ذكر ميگفتم و زندگي دوبارهي پسرم را از خـداونـد درخـواسـت مـيكردم. جسم بـيجان پسرم روي تخت بيمارستان افتاده بـود. اثري از پسر متبّسم و زيباي من نبود. بغلش كردم و داد زدم: «پروردگارا! هميشه بنـدهي معتقد و با ايمانت بودم. هميشه به معجزاتت ايمان داشتهام. حالا فقط و فقط چشم اميدم به معجزهي تو است. پسرم را به من برگردان...» و بعد از ته دل زار زدم. شايد باورتان نشود اگر بگويم چند لحظه بـعد، نفس پسرم برگشت! باورم نميشد ايـزد يـكـتـا بـه ايـن سـرعـت نالههاي دردمندانهي مادري دلشكسته را شنيده و به آن جـواب داده بـاشد. اين يك معجزهي بـاورنـكـردني و حـيرتآور بـود. حـتــي پزشـكان و پرستاران يكّه خورده بودند و نگـاههايي شگفتزده با هم رد و بدل ميكردند. از نظر پزشكي، پسرم مرده بود و توسط معجزهاي الهي دوباره زنده شده بـود! علـم پزشكـي تـوضيـحـي بـراي آن نداشت. آنـهـا به سـرعت پسرم را روي تخـت برگـرداندند و در حـالي كه لولهها و دستگاههاي پزشـكـي را مـجدداً به بدنش وصـل مـيكـردند مـن هـنوز داد ميزدم: «نـفس ميكشد! نفس ميكشد!» يكي از پزشكان گفت: «قلبش دوباره به كار افتاده اسـت. بـاور نكـردني اسـت!» پسرم نفس مـيكشـيد و جان تازهاي يافته بود. پزشك گـفت: «پسرتان دچار حملهي قلبي شده بود. شريان اصلي قلبش به طور مادرزادي خيلي تنگ است و درنتيجه خون نميتواند بـه راحتـي بـه هـمهي قـسمـتهاي بدن بـرسد». اشك ريزان پرسيدم: «ولي حالا حـالـش خـوب شـده است، مگر نه؟» او پاسخ داد: «بله، ولي به محض آنكه بهتر شـود بايـد عـمل جـراحي روي او انجام دهـيم. پسر شما به مدت نيم ساعت نفس نمـيكشيد، بنابراين احتمال دارد دچار صـدمهي مـغزي شـده باشد، ولي در حال حـاضر نميتوانيم ميزان و شدت آن را تخـمين بزنيم...» ماتم برده بود. خداوند به فرزندم جاني دوباره بخشيده و به دعاها و التماسهاي مادري دردمند پاسخ داده بود، ولي آيا فرزندم ميتوانست با چنين پيشبيني وحشتناكي از يك زندگي طبيعي مانند ديگر كودكان برخوردار شود؟ اصلاً دوست نداشتم به احتمالات وحشتناكي كه ممـكن بـود پيـش بيـايند فكر كنم. فقط اطمينان داشتم خدايي كه به او جاني دوباره داده نگهدارش خواهد بود، همين و بس. تا سه روز يك لحظه هم از كنار پسرمان دور نشديم. هر مرتبه كه بوق يكي از دستگاهها به صدا در ميآمد وحشت وجودم را ميگرفت و فكر ميكردم قلبش دوباره از كار افتاده است. پس از آن پسرم را به اتاق عمل بردند و عمل جراحي شش ساعته براي احياي شريان حياتياش با موفقيت انجام شد. در آن شش ساعت زجرآور و كشنده، مـن و همـسرم در سـكـوت دعـا ميخوانديم و اشك ميريختيم. وقتي خبر موفقيت عمل را شنيدم بغضم تركيد و صداي هق هق گريهي شادمانيام به هوا بلند شد. دستهايم را به سمت آسمان گرفتم و از ته دل خدا را شكر كردم. در بخش مراقبتهاي ويژه دستهاي پسرم را گرفتم و زير گوشش زمزمه كردم: «تو پسر شجاع كوچولوي ما هستي كه زندگي دوبارهاي از خداوند گرفتي». تو معجزهي كوچولوي ما هستي، عزيز دلم!». پس از عمل حال پسرم رو به بهبود رفت. روند بهبودياش بسيار سريع و حيرتآور بود. سرانجام بعد از دو هفته او را تحويلمان دادند و به خانه برگشتيم. خانوادهي من وعلي در تمام لحظات در كنارمان بودند و به ما قوت قلب ميدادند. پزشكان همچنان معتقد بودند كه به خاطر وقفهي سي دقيقهاي در تنفس پسرمان مغز او صدمه ديده است؛ اگرچه نميتوانستند در مورد شدت و وخامت آن حرفـي بزنند. در خانه آرام و قرار نداشتم و با كوچكترين صدايي كه از پسرم بلند ميشد، مثـل فنـر از جاي خـود مـيپـريدم و دسـت و پـايـم را گم ميكردم. هر لحظه نگران آن بودم كه دوباره تنفسش قطع شود. ميترسيدم او را از دست بدهم يا براي هميشه معلول شود. شبها تا صبح كنارش بيدار مينشستم و قرآن ميخواندم. ماهها با شتاب از پي هم سپري ميشدند و محمد روز به روز قويتر ميشد. وزنش زياد شده بود و چهار دست و پـا روي زميـن حركت ميكرد. هر وقت اسمـش را صـدا ميزدم به سمت من بر مـيگشـت و دست و پا ميزد. بعد اولين قدمهايش را برداشت و كلمات «ماما» و «بابا» را به زبان آورد. نميدانيد چه لحظات استثنايي و شيريني بودند. هر پيشرفتي كه مـيكـرد خـدا را شـكر ميكردم و براي سـلامتياش دعا ميكردم. روزي چند بار بـرايش اسـفند دود ميكردم و صدقه كنار مـيگـذاشتم. هـر شب بالاي سرش چند صفحه قرآن ميخواندم و به چهار گوشهي تختش فوت ميكردم. فقط خداوند قادر ميتوانست نگهدارش باشد. هر هفته او را نـزد متخـصص ميبردم و او پس از انجام معـاينات سري تكان مـيداد و ميگفـت: «پيشرفتش كاملاً طبيعي است. اصلاً به نظر نمـيرسـد دچـار صـدمـهي مغـزي شده باشد!» هر مرتبه كه متخصص به ما اطمينان ميداد فرياد شادمانيام به هوا بلند ميشد و خـدا را شـكر ميكـردم و نـفـس راحتي ميكشيدم. اكنون معجزهي كوچولوي ما دو ساله است و آنقدر شيرين زباني ميكند كه روزي هـزار مـرتبـه، قـربـان صـدقهاش مـيرويـم. عـاشق بازيهاي فـكـري و معـمايي است و از هر نظر سـالم و سلامت اسـت. اگـر كسـي نـداند، امكان ندارد سرگذشت حيرت آور او را باور كند. حتي ضـريب هـوشـياش از بـقيهي همسن و سـالانش بالاتر است! فقط اثر شكافي چند ميـليمتري روي قفسهي سينهاش يادگار عملي است كه روي او انجام شده است و با ديـدن آن بـه يـاد حـملهي قلبي و بازگشت مجددش به زندگي ميافتيم. فرزند من مرد و از طريق معجزهي الهي به دنيا برگشت. او معـجزهي كـوچـولوي مـاسـت كه خدا نگهدارش بوده و هست و اميدوارم وقتي آن قـدر بـزرگ شـود كه عمق ماجرا را درك كـند، جزء بندگان با ايمان پروردگار باشد. تـا يادم نـرفـته مـيخواهم بگويم كه نذر كردهايم هر سال روز عاشورا به نيازمندان غذا بدهيم و به اين شكل، به ايزد قادر نشان دهيم كه قدر معجزهاش را ميدانيم و تا ابد شـكرگزارش هستيم. به اميد باز شدن گره مشكلات همهي بندگان باايمان و مخلص خداوند.
|