|
|
همیشه آرزو داشتم مادر شوم
براساس سرگذشت مهراوه تنظیم: باران رباط جزی صدف از چند ماه پيشتر، زماني كه در كلاس خوشنويسي با هم آشنا شده بوديم مدام ميگفت كه ميخواهد مرا شوهر دهد، چون كسي را ميشناسد كه كاملاً شبيهم است و ميداند كه مطمئناً با هـم خـوشبـخت خواهيم شد. من هم به شوخي و جدي از او ميخواستم زودتر مرا با اين موجود خارقالعاده و منحصر به فرد آشنا كند، اما جواب هر بار همين بـود: «مـتأسفم! آقـا فعـًلا قـصد ازدواج نـدارد و نميخواهد درگير چنين مسائلي شـود.» كلّـي سـر ايـن مسئلـه بـا بقيهي بچهها ميخنديديم و سر به سر صدف ميگذاشتيم. البته كه دوستم كمي ناراحت ميشد، اما از آنجا كه دختر خيلي خوش اخلاقي بود، آخر سر با مسخره بازيهايمان هـمراهي مـيكرد. راستش را بخواهيد اصـلاً باورم نميشد مرد مجردي با آن ويـژگي وجـود خـارجـي داشـته باشـد. خـداي نكرده قصـد تـوهين به آقايان را نـدارم، اما احتمالاً اين لطيفه را شنيدهايد كه شـوهـر ايـدهآل مـثل جـاي پارك در خيابانهاي تهران ميماند، هميشه يك نفر زرنگتر، زودتر غصبش كرده! اولين باري كه اين جمله را با شوخي به زبان آوردم صدف خيلي جدّي شد و گفت: «از كجا فهميدي كه امير ازدواج كرده؟» انگار يك دفعه پارچ آب يخ را روي سرم خالي كرده باشند. چنين كاري از صدف بعيد بود كه بخواهد مرا با مردي متـأهل آشـنا كنـد. بـه نظرم تغـيير حالتم خـيلي آشـكـار بـود كـه دوستـم سـريع توضيح داد: «بد برداشت نكن! امير قبلاً نامزد داشته، اما از هم جدا شدهاند و او فعلاً مجرد است.» عجيب بود. من حتي يك بار هم اين مرد جوان را نديده بودم و قاعدتاً نميبايست به وضعيت او اهميت ميدادم، اما شنيدن اين جمله، حسابي آرام و خوشحالم كرد. شب كه توي اتاقم حرفها را توي ذهنم مرور ميكردم متـوجـه نـكـتـهي عـجـيبي شـدم. «من علاقهمند شده بودم. علاقهمند به مردي كه حتي نميخواست براي يك بار هم كه شده مرا ببيند و چند كلمه حرف بزند. مردي كه از نزديك شدن و دوست داشتن ميترسيد و از آن ميگريخت.» ْ خــلاصــه صـدف هـر كـاري كـرد نتوانست پسر دايي همسرش را قانع كند تا با هم آشنا شويم. امير به مهمانيهايي كه او ميگرفت نميآمد. برنامههاي كوهنوردي و سينما و كنسرت موسيقي را در آخرين لحظهها لغو مينمود و خلاصه از من فرار ميكرد. اما از آنجا كه وقتي قسمت باشد، هيچ كس و هيچ چيز نميتواند مانع شود، من و امير بالاخره با هم آشنا شديم. با صدف و همسرش رفته بودم تماشاي تئاتر. در زمان تنفس ميان برنامه آمديم بيرون چيزي بخوريم. محسن رفت به بوفه كه خيلي خيلي شلوغ بود و چند دقيقه بعد دست خالي برگشت. البته دستهايش كاملاً هم خالي نبود! بازوي مرد جواني را گرفته بود كه من در همان نگاه اول حدس زدم بايد امير باشد. در واقع آنقدر دربارهاش شنيده بودم كه اگر در خيابان هم او را ميديدم، ميشناختمش. و اين سرآغاز ارتباطي شد كه قرار بود تمام روح مرا در خود فرو ببرد. امير اوايل با ترس به من نزديك ميشد و آنقدر احتياط به خرج ميداد كه خندهام ميگرفت. نميدانستم چطور بايد اعتمادش را جلـب كنم. سرانجام هم تصميم گرفتم كـار خاصّي نكنم و خودم باشم. هر چند از داستاني كه ميان او و نامزد سابقش گذشته بود اطلاع نداشتم، اما يك چيز را خـيلي خـوب ميدانستم: صداقت هيچ وقت بيجواب نميماند. همين طور هم شد و آرام آرام ديوارهاي بياعتمادي فرو ريخت. امير بيشتر و بيشتر به منزل پسر عمهاش ميآمد و از آنها ميخواست تا مرا هم دعوت كنند. بعداز گذشت هشت نُه مـاه بـراي مـن و صـدف و شـوهـرش مسـجـل شـده بـود، دسـت روي دست گـذاشتـن بـيفـايده اسـت. هر سهي ما منتـظر خـواستگـاري امير بوديم يا دست كم اشارهاي به آن. محسن ميگفت فكر ميكند امير به يك هُل اساسي احتياج دارد و او حاضر است چنين نقشي را ايفا نمايد. راستش من خيلي موافق نبودم. دلم ميخواست همسر آيندهام با اشتياق به طرفم بيايد، نه اينكه اطرافيانش او را مجبور به اين كار كنند. اما حتي گفت و گوهاي خصوصي و مـردانه هـم جـواب نـداد. امـير مشتاق ارتباط، گفت و گو و آشنايي بود ولي وقتي كمي صميمي ميشديم درون لاك تنهايياش فرو ميرفت و گم ميشد. واقعاً نميدانستم چه بايد بكنم. صدف حق داشت. امير خيلي شبيه من بود و اگر ازدواج مـيكـرديـم، حـتماً خوشبخت مـيشـديم. اما او نميخواست پا پيش بـگـذارد و كـسـي هـم نـمـيتـوانسـت مجبورش كند. گـذشت. صدف و محسن كار نان و آب داري در شهرستان پيدا كردند و از اينجا رفتند. طبيعي است كه ارتباط ما هم كم و كمتر شد. اوايل هر روز به او فكر مـيكردم، اما وقتـي ديدم خـبري نيست احـساس كردم مورد اهانت قرار گرفتهام و تـرجيح دادم فراموشش كنم. سه ماه بعـد، درست وقتـي كـه داشـتم در مورد خـواستگاري يكـي از همكلاسيهايم فكر ميكردم و به نظرم ميآمد موقعيت خـوبي دارد، سـر و كلهي امير پيدا شد. پيامـك زد كه خيلي دلتنگ شده و نوشته بـود مـيخـواسـته فـرامـوشم كند، اما نـتوانسته و فهميده كه نميخواهد باقي سـالهـاي عمرش را بدون من بگذراند. امـا نمـيداند اين امر ممكن است يا نه؟ نمـيدانستم اين پيامك را چگونه تفسير كنـم. آيا او قصد ازدواج داشـت و ايـن طـوري مـيخـواســت خـواستـگاري كنـد يـا فقـط تـرديدهـاي خـود را بـيان ميكرد و هنوز به تصميم نهايي نـرسيده بـود. نـمـيدانـم، شـايـد اگـر كـمـتر احساساتي شده بودم به سرعت جوابش را نمـيدادم و ميخواستم همين ابتداي كار، درست و حسابي توضيح دهد. اما من چنان منتظرش بودم كه حاضر شدم فقط به بهاي ديدن و حرف زدن با امير از اين سؤال مهم چشم پوشي كنم و منتظر شوم تا او خودش هر وقت صلاح دانست، سخن بگويد. امير با خانوادهام آشنا شد. در مورد نامزدي قبلياش به آنها و من گفت كه تفاهم اخلاقي نداشتهاند، به علاوهي مسئلهاي كه ترجيح ميدهد فعلاً ناگفته بماند تا زماني كه براي هر دوي ما اين ازدواج قطعي شود. صد بار به دهانم آمد بگويم: «چرا نميبيني همه چيـز بـراي مـن صـددرصـد شـده؟ آيـا دربـارهي مـاديـات يا جزئيات درآمدت پـرسـيـدهام يـا خـانـوادهام كـنـكـاش كـردهاند؟ نـكردهايم، چون ميدانيم دو نفري ميتوانيم زندگيمان را بسازيم. مهـم ايـن اسـت كـه تـو مـهربانترين و بيشيله پيلهترين آدمي هستي كه ديدهايم و هـمـه جـوره تـحسـينـش مـيكنيم.» خانوادههايمان با هم آشنا شدند و احـساس مـن هـر روز شـدت بيشـتري يافـت. اصلاً ديگر نميتوانستم به فرداها بـدون امـيـر و خـانـوادهاي كـه بــا او ميساختم فكر كنم. من عاشق بچههاي كوچك بودم و وقتي ميديدم او چطور با مـهـربــانـي بـا خــواهــرزادههـا و بـرادرزادههـايـش بـرخـورد مـيكنـد، اطـمينان داشـتـم چـنان پـدر نـمـونهاي خواهد شد كه بچههايمان موقع گريه يا نيـاز به كمك او را صدا خواهند زد و در آغـوش پر مـهـر او آرامـش را خـواهـند جـست. همـين حـالا هم خواهرزادهي امـير شـبهايي كه تب داشت و بيقرار بـود، فقط با لالايي دايياش به خواب مـيرفـت. آنـها در يك مجتمع زندگي مـيكـردند و اميـر كه ميدانست مهسان عـصرها منـتظر ميشود، غيرممكن بود هـر روز غروب سري به او نزند و چشم انتـظار بـگـذاردش. فقط دو هفته به عيد مـانده بـود. كـمـي احـسـاس كـلافگي مــيكـردم. انـتـظـار داشـتـم امـيــر و خانوادهاش در روز خوش يمن و مبارك ميلاد پيامبر(ص) به خانهيمان بيايند و همه چيز را تمام كنند. البته آمده بودند، امـا حتـي يـك جمله در اين باره نگفتند. انـرژي روانـيام به پايينترين حدّ خود رسيده بود. ديگر نميدانستم بايد چه كار كنـم. مـن كه نميتوانستم تمام عمرم را در انـتظار بـگذرانم. تصميم گرفتم همه چيـز را يك طرفه كنم. او بايد ميدانست ترديدش چه فشار سنگيني بر من وارد مـيكـنـد. اگـر واقعاً اين قدر از ازدواج مـيترسـيد، لزومي نداشت خودم را سر كار بگذارم. همينها را به امير گفتم و او با دستپـاچگي خـواست به حرفهايش خـوب گـوش كـنم و بعـد از فكر كردن تصميم بگيرم. پسري كه يك سال و نيم تمـام فكـر و ذهن مرا به خود اختصاص داده بـود حـالا بـا غصه داشت ميگفت نـميتواند بچهدار شود و نميخواهد از روي ترحم با او عروسي كنم و اگر واقعاً اين توانايي را دارم كه از حسّ مادريام بگـذرم، ميتوانيم هرچه زودتر زندگي مشترك خود را آغاز نماييم. در غير اين صورت... لـزومي نـديدم ريـز ماجرا را بپرسم. چون ميديدم موضوع براي امير خيلي حـســاس اسـت، آنـقـدر كـه حـتــي نزديكترين اقوامش هم از آن بي خبر بودند. او ترجيح ميداد بار رنج خود را تـنهايي به دوش بكشد. زبانم بند آمده بود. من هميشه آرزو داشتم مادر شوم، ولـي حـالا بايد ميان مردي كه شيفتهاش بـودم و فـرزندان آيندهام يكي را انتخاب ميكردم؛ انتخابي بسيار سخت. به نظرم اين نامعادله هيچ راه حلّي نداشت. وقت خواسـتهام تا فكر كنم. او گفت ترجيح ميدهد يكي دو ماهي از هم دور باشيم تا دور از احـساسات تصميم بگيريم. اما از همان لحظهي نخست براي من مشخص بود كه نميتوانم فكر و ياد او را از ذهن خود بيرون كنم. اما آيا ده سال ديگر هم هميـن احساس را خواهم داشت و آيا از او متنـفر نخـواهم شد؟ همه متعجّبند كه چـرا امـير درسـت شب عيد گذاشته و به سـفـر رفـتـه. هيـچ كـس خبر ندارد چه داسـتانـي رخ داده. عيـد ديـدنـي كه بـه مـنزلشان رفته بوديم مادرش گفت آرزو دارد سـال 89 بـا دامـاد كـردن آخـريـن فرزندش به پايان برسد و همه لبخند زدند و بـراي ما آرزوي خوشبختي كردند. اما آيـا هـمانطـور كـه نمـيتوانيم بدون هم زنـدگي كنيـم، با هم ميتوانيم بمانيم؟ هـنوز كـه به نتـيجهاي نرسيدهام. ترديد دارم، ولـي تـرجـيـح مـيدهـم كه مادر شوم.
|