|
|
انتظاری بس شیرین
براساس سرگذشت یزدان ساعت چهار بعداز ظهر جمعهاي گرم و كلافه كننده است. همراه پسرم اشكان در اتاق نشيمن منزلم نشستهام و سعي دارم از لـحظه لحـظه حـضور پسر عزيز و دلبندم نهـايـت استـفـاده را ببـرم. از صـبـح تـا ميتوانستيم با هم بازي كردهايم؛ جورچين درسـت كـردهايم، با پاستل و مداد رنگي نقاشـي كـشيدهايـم و چـند بـار هـم با پلي استيشن فوتبال و بازيهاي جنگي و اكشن انجام دادهايم. هر دو خستهايم ولي از اينكه لحظات خوب و فوق العادهاي در كنار هم داشتيم راضي و خشنود هستيم. نگاهي به اطرافم مياندازم همه جا به هم ريخته شده و در هر گوشهاي يك تكه اسباببازي به چشم ميخورد اما اين به هم ريختگي هم در نوع خود براي من بسيار خوشايند و دلپـذير است. ميدانيد چرا؟ چون پسر عزيزم در كنارم بوده است! دوباره نگاهم بـياختـيار روي عقربههاي ساعت ديواري ثابت ميماند. چقدر زمان سريع ميگذرد بـه خـصوص وقتي كه اصلاً دوست نداريد لحـظات ارزشمند از دست بروند. هميشه هـمين طـور بـوده اسـت. وقـتـي دلـتان ميخواهد كه زمان از حركت باز ايستد، عقربههاي ساعت آنچنان شيطنتشان گل ميكند كه يك لحظه هم دست از تعقيب و گريز يكديگر بر نميدارند. و برعكس زماني كه دلتان ميخواهد زمان به سرعت سپـري شـود احـساس ميكنيد كه انگار عـقربهها به خواب سنگيني فرو رفتهاند و حــالا حــالاهـا از خـواب گـران بـيـدار نميشوند و آن روز هم از آن مواقعي بود كه عقربههاي ساعت با شيطنت هرچه تمام دنبال هم كرده بودند و با شتاب از روي يكديگر رد ميشدند و به اين شكل زمان به سرعت برق سپري ميشد. با بيميلي تمام سـختترين جمله ممكن را به زبان آوردم: «پسرم بايد آماده شوي تا برويم. مامان سحر مـنتـظرت اسـت...» ولـي عـرشـيـا مانند هميشه با آن چشمان زيبا و معصومش به من خـيره شـد و در حـالي كه بغض كرده بود گفت: «نه بابايي ميخواهم اينجا بمانم و با تو بازي كنم.» و من كه همچنان نگاهم به ساعت بود با دلي دردمند گفتم: «پسرم بيا، بايد آماده شوي. بيا كاپشنات را بپوش.» سرانجام با كلي زبان بازي پسرم را راضي كردم و از خانه خارج شديم. تا خانه مادرش يك ربع راه بيشتر نيست. پياده به آن سمت به راه ميافتيم و چند دقيقه بعد پشت در خانه همسر سابقم، سحر هستيم. با دستي لرزان زنگ را به صدا در ميآورم. پسرم كه محكم دستم را در دست دارد ميپرسد: «بابايي پيش مامان سحر ميآيي؟» و من ميگويم: «شايد پسرم.» البته تا چند هفته پيش اين سؤالي دور از ذهن و خندهدار به نظر ميرسيد. هميشه پشت در ميايستادم در حـالي كه اضـطراب در وجودم غوغا ميكرد و بعد وقتي مادر فرزندم در را باز ميكرد زيرلب احوالپرسي ميكردم و بعد از تحويل دادن عرشيا و ساكش، بيصدا با گامهايي لرزان از آنجا دور ميشدم. و آن بدترين لحظه عمرم بود اينكه بدون پسرم از خانهاي دور شوم كه قلبم برايش ميتپيد و عزيزترين عزيز زندگيام در آن زندگي ميكرد. ميدانستم در تمام طول آن هفته تا فرا رسيدن روز پنجشنبه احساس خلاء و پوچي شديد وجودم را در بر ميگيرد و بعد به حس شديد و عذابآور شكست و ناكامي منجر ميشود. ولي حالا چند هفته پيش نيست زمان حال حاضر است. همه چيز از بهار سال 1386 آغاز شد و من و همسرم دچار همان مصيبتي شديم كه برخي از زوجها تجربهاش ميكنند. يعني تندبادي غيرمنتظره در زندگي مشتركمان وزيدن گرفت و نميدانم چرا من و همسرم كه با هم تفاهم داشتيم دچار اختلافهاي شديدي شديم و طولي نكشيد كه سايه سنگين و شوم طلاق بر زندگيمان پنجه افكند. و من پس از آن، تبديل به پدري آخر هفتهاي شدم. هـنوز هـم نـگاههـاي خـيره و نـابـاور مشاوران املاك را به خوبي به ياد دارم. سه سال قبل با دنيايي از ذوق و اميد همراه سحر براي پيدا كردن خانهاي مناسب به آنها مراجعه كرده بوديم وحالا به تنهايي همان آژانسها را زير پا ميگذاشتم تا اين مرتبه آپارتمان كوچك و جمع و جوري براي خود پيدا كنم كه فضاي سالنش مناسب بازيهاي پسرم در آخر هفته باشد. كاملاً احـسـاس مـيكـردم كـه بـه حـالـم دل ميسوزانند و تأسف ميخورند ولي چاره چه بود؟ وقتي خانه مناسبي پيدا كردم، هر غروب وقتي از محل كارم بر ميگشتم يك فنجان چاي ميخوردم و بعد از خانه بيرون ميزدم چون تحمل آن فضاي ساكت و سنگين رانداشتم. يا به پيادهروي طولاني ميرفتم و يا ساعتها روي نيمكت پاركي مينشستم وگذشتهها را در ذهنم مرور مـيكردم. بايـد سـرنـخ معـماي پيچيده جداييام را پيدا ميكردم و شبها وقتي به خانه بر ميگشتم كنار پنجره مينشستم و به تاريكي خيره ميشدم. هرگز نميخواستم پدري مجرد باشم. من و سحر زندگي سعادتمندانهاي داشتيم و با دنيايي از عشق پيوند زناشويي بسته بوديم. پس مشكل كجا بود؟ آشنايي با سحر، قشنگترين و بهترين اتفاق زندگيام بود. وقتي به او پيشنهاد ازدواج دادم و او پاسخ مثبت داد خود را خوشبختترين مرد دنيا ميپنداشتم. مدتها بود كه براي آغاز زندگي مشترك احساس آمادگي ميكردم. دلم ميخواست متأهل شوم و آيندهام را با دختري تقسيم كنم كه قلبم برايش ميتپيد. دلم ميخواست شور و شـوق پـدر شـدن را تـجربه كـنم و در شاديهاي كودكانه فرزندم شريك شوم. البته ازدواج را بسان معاملهاي بزرگ و مهم تلقي ميكردم كه اين اشتباه بزرگي بود! ولي دوست داشتم از طريق ازدواج عشقم را به دخـتر مـورد عـلاقهام ثابت كنم. اگرچه هـرچـه بـه زمـان ازدواجمان نزديكتر مـيشديم واهمهاي غريب و ناشناخته به وجـودم راه پـيدا ميكرد. ميترسيدم نتوانم هـمـسـر خـوبـي بـراي سحـر بـاشـم. ميترسيدم نتوانم او را خوشبخت كنم و به آرزوهايش برسانم. و شايد واهمه بيمارگونه از تعهد و مسئوليت بود كه به مشكلاتمان دامن زد. از ابتدا هم ميدانسـتم كـه به زودي همسرم با نقاط ضـعف شخصيتيام آشنا ميشود مگر تا چه زمـاني ميتوان آنها را پنهان نگه داشت؟ بزرگترين نقطه ضعف من دل گندگي بود و فكر ميكردم هميشه و هر زمان كه بخواهم ميتوانم به خواستههايم دسترسي پيدا كنم. پس با اينكه سحر را راحت به دست نياورده بـودم مدتي پس از ازدواج و بعد از آنكه پسرمان به دنيا آمد، چون فكر ميكردم حالا ديـگر سحر فقط به من تعلق دارد و خطري زنـدگـي مـشتركـمـان را تهـديد نميكند حساسيت اوليه را از دست دادم و تبديل به مردي بيقيد و بيمسئوليت شدم. در خانه دست به سياه و سفيد نميزدم و تمام مدت دستورات مختلف صادر ميكردم و توقعم اين بود كه سحر بيچون و چرا تابع اوامر من باشد انگار كه برده من بود. اين جزو اشتباهاتي است كه برخي از مردان مرتكبش ميشوند. شايد به اين علت كه ميخواهند ابراز وجود كنند و هويت خود را به عنوان يك مرد به همسرانشان ثابت كنند. متأسفانه نـمـيدانسـتـم كـه ايـن رويه نادرست به ناكجاآباد ختم مـيشـود و عـشق و علاقه همـسرم را تحليل ميبرد. من با خودرأيي و مـنم منم زدنها، روح همسرم را مجروح كـردم. در حـالـي كـه همسرم مانند گلي آسيبپذير و ظريف بود كه نياز به حمايت و مراقبت دائمي داشت تا پژمرده نشود. بـه تدريج اخلاقم تند شـد و دائـماً به هر بهانهاي با سحـر جر و بحث به راه مـيانداختم. به جاي آنكه به حرف دل او گوش دهم فقط حرف خود را ميزدم و انتظار داشتم سحر در برابرم سر خم كند و به همه خواستههايم پاسخ مثبت دهد. حالا مـيفهمم كه وقتي همسرم مشكلي داشت و ميخواست حرف بزند بايد گوش شنوا پيدا ميكردم. بدون آنكه سخنانش را قطع كنم و بعـد در حل مشـكلـش بـه او يـاري كـنم و دلدارياش دهم. ولي هر وقت ميخواست حـرف بزند انگار كه با يك هم جنس خود طرف بودم، با خشونت و بيتفاوتي با او رفتـار مـيكردم و فكر ميكردم همين كه از نـظر مـالي همسر و فرزندم را تأمين كردهام كـافي اسـت. نمـيدانستـم كـه آن گـل زيبا نيازمند يك همراه خوب در زندگي است. وقتي عرشيا به دنيا آمد احساس پدر شدن مرا مغرورتر كرد. پسردار شده بودم و همه جا به همـه فـخر مـيفـروخـتم. به اندازه عرشيا (پسرم) براي همسرم وقت نميگذاشتم ولي از شوق پدر شدن هر روز پسرم را در كالسكه ميگذاشتم و بـه پـارك مـيرفتـم. طـولي نكـشيـد كه حساسيت شديد و بيمارگونهاي نسبت به پسرم پيدا كردم. اگر به گريه ميافتاد دستـپـاچـه مـيشـدم و داد و فـريـاد به راه مـيانـداختم و سحر را مادري بيكفايت خطـاب مـيكردم. اگر از خواب ميپريد، سحـر را به بيدقتي در تغذيه كافي عرشيا متهم ميكردم و ميگفتم اگر به اندازه كافي به او شير داده بود خوابش بـهم نميريخت. اگر دل درد ميگرفت با سـحر دعوا ميكردم كه چرا در غذا دادن به عـرشيا دقـت نـكرده و حتـماً چـيز سنـگـينـي به خـوردش داده است. اگر تـب ميكرد، با خشم تمام سـرش داد مـيكـشيـدم و سـراسيمـه پـسرم را نزد دكتر مـيبردم. ولـي غـافـل از اين حـقيقت بودم كه صبر و طاقت هـر فـردي اندازهاي دارد و وقتي ايـن پـيمانه پر شود ديگر نميتوان آب رفته را به جوي برگرداند. هرگز آخرين دعـواي مـسخرهمان را از يـاد نميبرم كه بـاعـث جداييمان شـد. البتـه اين دعواي بـه ظاهر مسخره بسان آخرين قطرهاي بود كه پيمانه صبر و طاقت سحـر را لبـريز كـرد. آن روز جمـعه از صبح بي حوصله بودم و انگار دنبـال بـهانه مـيگشتم. وقـتي سـحـر در آشپزخانه مشغول درست كردن ناهار بود هرچند دقيقه يك بار به آشپزخانه ميرفتم و ايرادي از كارش ميگرفتم. يك بار ميگفتم چـرا پياز را زيادي سرخ كردهاي؟ بار ديگر ميگـفتم چـرا اينقدر غذا را چرب درست مـيكنـي؟ و مرتبه ديگر ميگفتم چرا غذا شـور شده است؟ دست آخر سحر كه تمام مدت بدقلقيها و بهانهگيريهاي مرا تحمل كرده و دم نزده بود دست از كار كشيد. به اتاقش رفـت لبـاسهـايش را عوض كرد و وقتـي مـيخواست از خانه بيرون برود با لحني بغضآلود و خشمگين فرياد زد: «ديگر بس است! تو روز به روز غيرقابل تحملتر ميشوي و انگار نه انگار كه روزي از صميم قلب به من ابراز عشق و علاقه ميكردي. من و تو به درد هم نميخوريم و ازدواجمان از اول هم اشتباه بود. حالا هم ميتوان اين اشتباه را جبران كرد و ماهي را از آب گرفت. براي هميشه خداحافظ...» حتي وقتي سحر در را محكم بهم كوبيد و رفت باورم نميشد كه به دست خود زندگي مشتركمان را نابود كـرده باشم. شوكه بودم و حيرت زده تا دقايـقي طـولاني فـكرم كـار نـميكرد و احـساس مـيكردم كه كابوسي هولناك ديـدهام. اما صداي گريههاي عرشيا مرا به خـود آورد و فهـميدم كهبهترين همسفر زندگيام را از دست دادهام. اصرار و التماس براي برگشتن سحر به خانه بيفايده بود. او آنقدر خشمگين و كلافه بود كه فقط طلاق ميخواست. طلاقش دادم و با وجود آنكه جدا شدن از عرشيا برايم هولناكترين شكنجه دنيا بود او را به سحر دادم چون به وجود مادرش نياز داشت. خانه را در اختيار سحر و عرشيا قرار دادم و خانه كوچكي در آن نزديكي اجاره كردم. در خانهام آشپزي و نظافت را ياد گرفتم. به كارهاي خانه علاقهمند شدم و بعد خوب به گذشته فكر كردم. پسرم در دو روز آخر هفته پيش من ميآمد و من فرصت زيادي براي پيدا كردن اشتباهاتم در زندگي مشتركم با سحر به دست آوردم. حالا ميفهميدم كه چقدر در حق او بد كردهام. او زني نمونه و مادري فداكار و دلسوز بود كه من قدرش را نميدانستم. و حالا كه او را از دست داده بودم پشيمان بودم و افسوس ميخوردم. وقتي پسرم پيشم بود بهترين لحظات عمرم را سپري ميكردم. وقتي هم نبود به اتاقش ميرفتم و اسباب بازيهايش را مرتب ميكردم و بوي او به من آرامش ميداد. گـاهي واهمـه وحـشـتنـاكـي وجـودم را مـيگرفت اينكه روزي نامي از دهان پسرم خارج شود كه متعلق به مرد ديگري باشد. در آن صورت مرگ من فرا ميرسيد. سحر زني زيـبا و دوسـت داشـتني بـود كـه مـطمـئناً مـوقعيـتهـاي خـوبي براي ازدواج بر سر راهش قرار ميگرفتند. اگر تصميم به ازدواج مجدد ميگرفت چه بايد ميكردم؟ روزي پسرم پرسيد: «بابايي از مامان خواهش كن به خانهات بيايد.» فكر خوبي بود اما آيا سحر پيشنهادم را ميپذيرفت؟ به هر حال تا دير نشده بود بايد به او ثابت ميكردم كه هنوز هم ديـوانهوار عـاشقـش هـستم و به اشتباهاتم پي بردهام. دفعه بعد كه سحر، عرشيا را به خـانهام آورد، با ترديد فراوان او را به داخل خـانه دعـوت كـردم. و بـرخلاف تصورم پذيرفت. خوشبختانه خانهام مثل دسته گل تمـيز و مـرتب بـود. حتماً سحر با ديدن آن ميفهميد كه كارهاي خانه را به خوبي انجام ميدهم. حالا وارد دهه چهل زندگيام شده بودم و خوب ميدانستم كه بايد چگونه آيندهام را بسازم. وقتي نگاههايمان پس از مدتهاي طولاني بهم گره خورد، احساس كردم كه ميتوانم اميدوار باشم. يك شب او را به صرف شام به رستوران دعوت كردم. آماده بودم تا به اشتباهات گذشتهام اعتراف كنم و هر كاري كه لازم باشد براي جلب اعتمادش انجام دهم. آن شب اصلاً يادم نيست چه غذايي سفارش داديم با دلهره و اضطراب فراوان به چشمانش نگاه كردم، به او ابراز علاقه كردم، بابت رفتار ناشايستم در گذشته عذرخواهي كردم و از او خواستم كه فرصتي دوباره به من بدهد تا همه چيز را جبران كنم. اما سحر پاسخي نداد و فرصت خواست تا خوب فكر كنـد. حق هم داشت و من پذيرفتم. و حـالا همـچنان در انتظار پاسخ گوهر زنـدگـيام هستم. پـسرم كه چـيزهايي حـس كرده و خوشحال است هر وقـت او را به خـانه سـحر بر ميگردانم مـيپـرسـيد: «بابايي ممكن است بيايي تو و يـك فنجـان چـاي بـا مـامان بخوري؟» بعد در بـاز مـيشود و مـادر پـسرم را ميبينم كه لبـخند دلنشيـني به چـهره دارد و مؤدبانه ميگويد: «اگر وقـت داري بيا تو تـا بـا هم چاي بخـوريم.» حـالا احـساس مـيكنم كه اين هفتهها را روي دور تند گذاشتهاند. نسبت به آينده اميدوار و خـوشبيـن هسـتم. احساس مـيكنـم كـه سـحر با خـواستهام موافقت ميكند و يك بار ديگر سعادت زندگي در كنار او نصيب من ميشود. اين چيزي است كـه هـرگز تصورش را نميكردم و حالا خيلي ذوق زدهام درست مانند روزهاي اول آشناييام با سحر. چند روز پيش كه همراه سـحر و عرشيا به پارك رفته بوديم ناگهان متوجه شدم كه آخرين مرتبهاي كه همگي به آنجا رفته بوديم، عرشيا خيلي كوچك بود. فكر ميكنم بيشتر از دو سال بود كه به آنجا نرفته بوديم. براي يك لحظه غمي وجودم را ميگيرد. ولي بعد پسرم را بغل ميكنم و با هـم به افق مينگريم. هر دو چشم به راه هستيم و در انتظار پاسخ سحر. اما اين انتظار بـسيار شيـرين و لـذتبخـش است. وقتي پسرم را روي زمين ميگذارم غم وجودم را ترك كرده است و پسرم ميگويد: «بابايي بيا با هم قايم موشك بازي كنيم، باشد؟»
|