|
|
گل های عشق
كنار اتوبان ايستاده بودم. به نامزدم كه داشت چك و چانه ميزد تا پليس ماشينش را بـه پـاركـيــنـگ مـنتـقـل نـكـنـد و بــا زنجموره هايش ميخواست افسر راهنمايي رانندگي را تحت تأثير قرار دهد نگاه ميكردم و از شدّت عصبانيت و شرمندگي ميلرزيدم. دانههاي عرق از صورت به زير گردنم ميچكيد و روسري سفيد نخيام را خيس ميكرد و من كه از هيچ چيزي بيشتر ازعرق كردن بدم نميآيد، به خودم و كيوان لعنت ميفرستادم. بعد از ظهر گرمي بود و من بدترين روزي را كه ميشود تصور كرد، گذرانده بودم. نه، چه ميگويم! هنوز وسطش قرار داشتم و نميتوانستم از شرّش راحت شوم. كـيـوان هـمچـنان داشـت ضجّه مــيزد. مـيدانستـم جانش به ماشينش بسته است. اين هم يكي ديگر از چيزهايي بود كه رنجم مـيداد. رقباي مردم كجا و رقباي من كجا؟ آخر يك دختر جوان چه طور ميتواند با ماشين و بازي كامپيوتري و گوشي موبايل و آي پاد و خلاصه هر نماد ديگر تكنولوژي رقابت كند و از دست نامزد بـازيـگـوش خـود، ديـوانـه نـشـود؟ دلم ميخواسـت بروم جلو و پيش چشم همه بگـويم: «خـجالت نميكشي! يك كم مرد باش. خلافت را بپذير و تبعاتش را هم قبول كن.» اما ميدانستم گفتن اين جملهها معنايي جز ديوانه شدن او و مدفون كردن تمام و كمال عشقمان نخواهد داشت. با اينكه همين چند لحظه پيش، هر دو داشتيم با داد و فرياد ميگفتيم كه از انتخاب خود پشيمانيم، ولي دلم نيامد غرور كيوان را پيش غريبهها له كنم. بالاخره آدمها ـ به خصوص مردها ـ با غرورشان زندهاند. اما كسي توي گوشم ميگفت: «خاك بر سرت اين بود مردي كه ميخواستي يك عمر به او تكيه كني.» و دلم بدجوري براي خودم ميسوخت. با سر به نامزدم اشاره كردم كه بس است. بيا پيشم! ولي او نفهميد. نميتوانستم همين طوري بايستم و آن صحنه را ببينم. آنقدر حالم بد بود كه احساس ميكردم اين ماجرا تا ابد، ادامه خواهد داشت و من هم محكوم هستم زير آفتاب داغ بايستم و زجر بكشم. شانس آورده بودم كه چند قدم جلوتر ايستگاه اتوبوس قرار داشت. به موبايل نامزدم پيامك زدم و راه افتادم. كمي بعد اتوبوس رسيد و من سوار شدم. ميخواستم تا جاي ممكن از او و تمام مسائلي كه طيّ هفتههاي بعد از نامزدي مان رخ داده بود، فاصله بگيرم و دور شوم. خسته و آشفته به خانه رسيدم. مامان و بابا و برادرهايم از ديدن قيافهام جا خوردند. آنجا بود كه فهميدم همهي آنها در جريان قرار داشتهاند. چقدر خنگ بودم كه تا آن وقت به ذهنم نرسيده بود! كيوان بدون همكاري خانوادهام چطور ميتوانست گذرنامهام را بردارد و براي گرفتن ويزا به سفارت ببرد؟ فكر ميكنم خيلي ترسناك شده بودم، چون هيچ كس حتي يك جمله هم نپرسيد. كمي آب خنك خوردم و كاري را كه هرگز و تحت هيچ شرايطي انجام نميدادم، بدون لحظهاي ترديد انجام دادم: با لباسهاي كثيف و خيس روي تختم دراز كشيدم. خنكي كولر باعث شد تا به سرعت خوابم ببرد. به آرامش واقعاً احتياج داشتم. تقريباً هشت ماه از نامزدي من و كيوان ميگذشت. يك سال قبل يكي از دوستان مشترك خانوادههايمان ما را به هم معرفي كرده بود. طي جلسههاي نخست ما به سرعت جذب همديگر شده بوديم. نميخواهم بگويم او دقيقاً همان مردي بود كه آرزويش را ميكردم و هميشه انتظارش را مـيكشـيدم. امـا در مـقايـسه بـا بـقـيهي خواستگارهايم شرايط بهتري داشت. اخلاق و رفتارش، طرز حرف زدن و لباس پوشيدنش خيلي نزديك به سليقهي من بود و مهمتر از همه اينكه چپ و راست ابراز مـحبت مـيكرد و اين، براي من كه در خـانوادهي سـردي بـزرگ شـده بـودم، بزرگترين حسن به نظر ميآمد. والدين من، عادت نداشتند به جز در روز تولّدمان از جملههاي محبّتآميز استفاده كنند و ما را ببوسند. به خاطر همين، شنيدن لحن آرام و مـهربـان كيـوان حسـابـي مرا تحت تأثير قرار داد. بايد بـگـويـم تـقـريـباً بـدون شناخت، تصميم به ازدواج گرفتم. توي آن لحظهها عقلم كار نميكرد و فقط احساسم بود كه مرا به اين طرف و آن طرف ميكشاند. براي پدر و مادرم همين كه كيوان عيب عمدهاي نداشت و به عنوان مثال معتاد نبود و ميتوانست مخارج زندگي را بدهد كفايت ميكرد. اما بعد از نامزدي و خوابيدن تب و تاب اوليه، آرام آرام اختلافهاي ما شروع شد. من دختري آينده نگر و جدي بودم و او جواني شوخ كه در لحظه زندگي ميكرد و جز شادي اين دقيقه، به چيز ديگري توجه نداشت. نميدانم از چه زماني، اما مشغول تصحيح او شدم و فكر ميكردم ميتوانم عوضش كنم. تا آن روز هم چند بار سخت دعوا كرده بوديم، اما وسط بدترين دعواهايمان هر دو ميدانستيم كه واقعاً قصد جدايي نداريم. ولي آن روز همه چيز فرق كرده بود. در واقع كيوان ميخواست مرا با سفر ارمنستان غافلگير كند. او پنهاني همهي كارها را انجام داده بود و نميتوانست بپذيرد من نميتوانم كارم را ول كنم و ده روز دفتر را خالي بگذارم. يادم رفت بگويم كه من به تازگي دفتر نمايندگي بيمه تأسيس كرده و سخت گرفتار بودم و به خصوص روزهاي آخر ماه كه بايد حسابها را به شعبه ميفرستادم وقت سر خاراندن نداشتم. همين را به كيوان گفتم كه قاطي كرد و دعوايمان شد. وسط اتوبان سر همديگر داد ميزديم و اصلاً متوجه سرعت ماشين و مقررات رانندگي نبوديم. كيوان مرا به بياحساس بودن، خسّت و چسبيدن به شغلم متهم ميكرد و من هم ميگفتم كه ديگر نميتوانم رفتار بچهگانه و دور از مسئوليتش را تحمل كنم. بعد از كلّي جيغ و داد، نامزدم تهديد كرد كه يا همراهش به اين سفر ميروم و يا براي جدايي آماده ميشوم. هنوز نتوانسته بودم جملهي دندان شكني در جوابش پيدا كنم كه پليس متوقفمان كرد. سرعت ما به 140 كيلومتر در ساعت رسيده بود و چند بار كم مانده بود با ماشينهاي ديگر تصادف كنيم. نيـمههاي آن شـب از خـواب پـريدم. خيلي نگران بودم. نميتوانستم باور كنم به همين زودي به نقطهي پايان زندگي مشترك آغاز نشدهيمان رسيدهام. اما انگار راه ديگري نبود. از صبح فردا پدر و مادرهاي نگرانمان دور از چشم ما با هم تمـاس مـيگرفتند و مشورت ميكردند. يكـي دو بار هم سعي كردند ما را با هم روبهرو كنند. اما نه من و نه كيوان حاضر نبوديم از موضع خود كوتاه بياييم. من نميخواستم ناز بكشم و او هم كه از رفتن من ناراحت شده بود، حاضر نبود قدمي پيش بگذارد. فقط يك بار برايم پيامك زد؛ سه روز قبل از سفر، تاريخ و ساعت پرواز را نوشته بود. اما من فقط جواب دادم: خـوش بگـذرد! حـالا كـه فكـر مـيكنم ميبينم رفتار هر دويمان ـ به خصوص مـن ـ خيـلي بچـهگـانه بوده. وقـتي آدم فرصت گفت و گو را از خودش ميگيرد، پيشـاپيش شكـست را دعوت كرده است. شـب چهارشنبه، بابا و مامان با اضطراب چند بار به من تلفن كردند. ميخواستند بدانند آيا زودتر به خانه بر نميگردم؟ رويشان نميشد مستقيم بپرسند چمدانم را خواهم بست يا نه؟ من هم خودم را زدم به كـوچهي علي چپ. نزديك ساعت نُه بـود كـه رسيـدم خـانـه، دوش گـرفتم و خوابيدم. اما همهاش خوابهاي آشفته مـيديدم. خيلي دلم ميخواست با كيوان تماس بگيرم، اما غرور لعنتي نگذاشت. صبح مطابق معمول رفتم دفتر. ظهر بايد يـك سري حـسابهـا را به شعبه اعلام مـيكردم كه چون داخل محدودهي طرح تـرافـيك قرار داشت سوار تاكسي شدم. هـمانجا از راديو شنيدم پرواز تهران ـ ايـروان سقـوط كـرده. نفسم بند آمد. فكر مـردن و از دست دادن كيوان براي هميشه مثـل يـك تخـته سنگ روي سينهام افتاده بـود. همين طور اشك ميريختم. خانم كنار دستيام ميپرسيد: چي شده دخترم؟ كـسي را در هـواپيـما داشتـي؟ ولي من نـميتوانستم جواب بدهم. به سختي از راننـده خـواستـم نـگـه دارد. بايـد پيـاده مـيشـدم. تمام كارها و مسئوليتها يك بـاره بـرايم بيارزش شده بودند. اصلاً نميتوانستم باور كنم كه اين همه كيوان را بـا تمـام تـنبليها و سرخوشي هايش دوسـت دارم. فقط از خودم ميپرسيدم: «چـطور مـيتـواني با عذاب وجدان كنار بـيايـي؟ حتي با آن بيچاره خداحافظي هم نكـردي». بر سـر زنـان بـه خانه برگشتم. مامان مشغول درست كردن ناهار بود و طبـق معمول از هيچ جا خبر نداشت. با گريه گفتم چه اتفاقي افتاده. رنگش پريد. رويم نميشد با خانوادهي كيوان حرف بزنم. او تماس گرفت و من اشاره كردم كه گـوشي را نميگيرم. انتظار داشتم شاهد گريهي مامان باشم. اما لحن نگران او به سـرعت آرام شـد. فقـط پـشت سـر هـم مـيگفـت: «خـدا را شكر. خدا را شكر». باور كردني نبود. كيوان در آخرين لحظه از سـفر منصرف شده و نرفته بود و حالا هم توي تختش داشت استراحت ميكرد. اگر وقت ديگري بود از اينكه تا لنگ ظهر توي خـانه مـانده نـاراحـت مـيشدم، اما اين مـوضوع در اين لحظه بهترين خبر دنيا به حساب ميآمد. همـچنان گريه ميكردم، اما اين بار از خـوشحالي. بالاخره دست و صورتم را شستم و راه افتادم به طرف خانهيشان. دستـه گـل بـزرگي براي نامزدم خريدم. هـمين طـور كـه گلفروش داشت تزئينش مـيكـرد نـامـهي بـلنـد بالايـي نـوشتم. احـساسي را كـه تـوي قلبم كشف كرده بـودم، تـوضيـح دادم و گفتم ميخواهم تمرين كنم او را همانطور كه هست دوست بدارم و بپذيرم و اميدوارم كمكم كند. در مقابل انتظار دارم به جاي بحث و دعوا از لحظه لحظهي با هم بودن لذت ببريم و او نيـز دسـت از عـوض كردنم بردارد. وقتي رسـيدم، كيـوان تازه بيدار شده بود و با وحشت داشت تصاوير هواپيماي سقوط كـرده را از تلويزيون تماشا ميكرد. من و دستهگل را كه ديد فقط گفت: «ممنونم كه به سـفر نيامدي!» ما آشتي كرديم و از آن روز كوشيديم تا مثل دو تا آدم بزرگسال، نه دو بچهي لجباز رفتار كنيم. به اميد خدا در نخـستين روز بـهار هـم زنـدگيمـان را آغـاز خـواهــيـم كـرد. دعـا كـنــيـد خـوشبخت شويم و عمري را با عشق و امـيد بـگذرانيم. و با هم شاد باشيم. واقعاً كـه بـه پـاي هـم پير شدن بهترين دعاي دنياست.
|