|
|
گریستن تا ابد
براساس سرگذشت فرشته و محمود جشن تولد نوههاي دوقلويم در پيش بود. از چند روز پيش كه از بيرجند ـ محل تحصيل پسرم ـ برگشته بودم، با مادرشان مـقدمـات مهـماني مـفصّلـي را تـدارك مـيديـدم. بـايـد خـانهي دخترم را تميز مـيكـرديم، چـند جور غذا ميپختيم و بـراي بچـههـا لباس ميدوختيم. سعيده مـيخواست بچههاي مهد كودك مبينا و رمينـا را هـم دعـوت كـند و من هم دلم نمـيآمـد بـچههـاي معصوم، شيريني و كيـك بيرون را بخورند. آخر، آدم از كجا مـيداند با چه جور روغني تهيه ميشوند و چـقدر بـهـداشـتي هسـتند! بنابراين، تهـيهي كيك و شيريني هم افتاده بود روي دوش خـودم و چـون فر گازم خراب بود عملاً فقط براي خواب به خانه ميرفتم و تـمام روز آنـقـدر سـرگـرم ميشدم كه به نـدرت به همـسرم زنگ ميزدم. محمود هم از اول، اهل تماس گرفتن و خبر دادن نبـود. ولـي يـك نـكتهي عجيب وجود داشـت. اين روزها هر بار كه غذا برايش بردم، ميديدم بيشتر غذاي روز قبل توي يخـچال باقي مانده. پـاپي كه ميشدم از حـالـت تـهـوع گـلـه مـيكـرد و هرچه مـيگفتم يك سر پيش دكتر برود، مطابق مـعـمـول پـشـت گـوش مـيانداخت. راستـش، من هم خيلي پيگير نشدم. آخر مـيدانسـتم وقتي به پارك ميرود تا با دوسـتانش شـطـرنـج بـازي كـند، غـذا سفـارش ميدهند و همانجا ميخورند. بنابراين كم اشتهايياش را گذاشتم به پاي پـرخـوري و مـسموميت غذايي ساده. به خاطر همين، وقتي روز چهارشنبهي قبل از جشـن تولـد، گـوشي را جواب نداد و موبايلش هم طبق معمول خاموش بود، به فكـرم نيـفتاد كـه شـايد حـالش خوب نباشد. از كجا ميتوانستم حدس بزنم آن حالت تهوع، نشانهي حملهي قلبي بوده و هـمسرم سـكـته كـرده و كف آشپزخانه افـتاده است. قالب شيريني كم داشتيم.به سـعيده گـفـتم با آژانس مـيروم خانه تا قـالـب بـياورم و سـريـع بـر مـيگردم. كفشهاي محمود پشت در بود. فـكر كـردم او را ميبرم تا با بچهها بازي كند؛ هم روحيهي خودش بهتر شود و هم بچهها كه از مهد بر ميگردند كمتر نـق به جـان ما بزنند. با صداي بلند سلام كردم، ولي جوابي نشنيدم. گفتم لابد به حـمام يا دستشويي رفته. اما همسرم با رنـگ پـريده و خيس عرق كف آشپزخانه دراز كـشيده بود. در تمام اين چهل و دو سـال ايـن شكـلـي نديده بودمش. خيلي تـرسـيدم. بـا ايـن كـه محـمود سابقهي بـيماري قلـبي نـداشـت، اما حس كردم موضوع خيلي مهمي اتفاق افتاده كه حتي نتـوانسته دستـش را دراز كند و به ما خبر بـدهد. با عجله همسرم را به نزديكترين بيمـارستان رسـانـدم و از آنجا به بچهها زنگ زدم. محمود در اتاق احيا بود. بـا اضطـراب از پـرسـتاري كه داشت دكتر متخصص را خبر ميكرد وضعش را پرسـيدم. با خـوشبيـني منتظر جملهاي شـبيه «به مـوقع رسـانديـدش» بودم. اما فقـط گـفت بـايد برايش دعا كنم. آنقدر گيج بودم كه براي يك لحظه منظورش را نفـهميدم: براي چه دير نشده باشد؟ بند دلـم پاره شد وقتي امكان از دست رفتن مـحـمـود را در نـظـر آوردم. براي اينكه خـودم را دلـداري دهم تندتند توي دلم ميگفتم: «چيزي نيست، نترس! او فقط 65 سـال دارد و كـاملاً سـالـم اسـت و ميتواند سالهاي سال زندگي كند. مگر پـدر و پدربزرگ خدا بيامرزش بالاي نود سـال عمـر نكـردند؟! دليلي ندارد كه محمود زودتر از آنها از دنيا برود!» ولي با وجـود هـمـهي ايـن پـيـشبـيـنـيهاي خـوشبيـنانه، كسي ته دلم گواهي ميداد اوضاع مرتب نيست و مرتب هم نخواهد شد. هرچه دعا بلد بودم خواندم. با اينكه طيّ سـه سـال گـذشته به خاطر تحصيل پسرمان دور از هـم زنـدگي ميكرديم و فقـط تابـستانها و فاصلهي ميان دو ترم پيش همديگر بوديم و هيچ يك هم از اين وضع گله و شكايتي نداشتيم، اما يكباره احـساس كردم دلم بدجوري برايش تنگ شـده. اصلاً يادم نميآمد آخرين بار كي زماني را به هم اختصاص دادهايم! خيلي وقـت پـيش، مـوقـعي كـه بچـهها هنوز كـوچك بودنـد گـاهـي به اصرار خواهر شوهر بزرگم آنها را پيش او ميگذاشتيم و با هم ميرفتيم سينما. بعدش هم قدم زنان بر ميگشتيم. اگر بستني فروشي دورهگرد را ميديديم حتماً بسـتني مـيخـريديـم. گـپ مـيزديم و خـندان و دسـت در دست هم مثل دو تا بـچـهي كـوچـولـو از غـمها و همهي دغـدغههاي زندگي جدا ميشديم. فقط در آن لـحـظههـا بـود كـه نمرهي پايين رياضي شهرام و شب ادراري سعيده ذهن مـرا خالي ميكردند. احساس محمود در آن دقـايق را نـميدانم. آخر هيچ وقت نتـوانستم آنقـدر بـه او نـزديك شوم كه بفهمم توي سرش چه ميگذرد! فكر هم نميكردم اين كار لازم باشد. در واقع، از روزي كه ازدواج كرده بوديم آنقدر كار سـرم ريخته بود كه نميتوانستم به چنين چيـزي فـكر كنـم. همين خواهر بزرگتر همـسرم مـرا انتـخاب كـرده بود. اقدس دوست همسر برادرم بود و ميدانست كه تقريباً تمام كارهاي خانهي پر رفت و آمد و شـلوغمان را من سر و سامان ميدهم. خدا رفتگانتان را بيامرزد. مادر من خيلي زبـر و زرنـگ نـبـود و هـميـن كـه بـه مـهمـانهـايمـان مـيرسيـد، شاهكار مـيكرد. هـميشهي خـدا هم كسي پيدا مـيشـد كـه از شـهرمان بـراي درمان، تجـارت و يا تفريح به اينجا بيايد و خب، آنـها كـه تنـهـا نمـيآمـدنـد. خـانوادهي پـرجمـعيتشـان هـم همراهشان بود. به خـاطر همين، از سنّ پايين ياد گرفتم مثل مـدير داخـلي يك هتل، امور را به انجام بـرسانـم. تازه، مسئوليت پنج خواهر و بـرادر كـوچكـتـرم هـم بود. هـمين سخـتيها حسابي آبديدهام كرد و وقتي هـمسر مـحمود شدم، كم نياوردم. خانهي آنها هم از نظر شلوغي و كار و بـار دسـت كـمـي از مـنزل پدرم نـداشـت. به ويژه كه مادر شوهرم بيمار بود و عملاً عروس بزرگ كه مـن بـاشـم بـايـد جـاي او را مـيگرفت. همين طور كه پشت در اتـاق احيا نشسته بودم در آن لحـظههـاي پـرهـراس، براي اينـكه بتوانم خودم را كنترل كنـم و وسط جمع نزنم توي سـر خـودم، داستان زندگي مـشـتركمـان را بـه يـاد ميآوردم. وصـلت مـا مثل بيشتر ازدواجهاي آن موقع، با عشـق و عاشقـي همراه نـبـود، ولـي احـترامي داشــــــت كـــه در ازدواجهـاي پر شر و شـور امـروز كـمـتر ميتوان مشابهش را ديـد. مـا دو غـريبه بــوديـم كـه بــه تـــصـمــيـم و صلاحديد بزرگترها با هم زن و شوهر شديم. خيلي زود هم بچه آورديم. آن وقتها جلوگيري كردن و بچه نخواستن اصلاً مطرح نبود. خيلي عادي به حساب ميآمد كه يك سال بعد از ازدواج، داستان كم خوابي از گريهي نوزاد شروع شود و دست كم تا شش هفت سال بعد با تولد بچههاي ديگر ادامه پيدا كند. ما هم خيلي زود افتاديم در اين حلقه. البته همان وقت هم زوجهايي بودند كه به همديگر و احـسـاســات طـرف مـقابل اهـميـت ميدادند. نمونهاش همين برادر شوهر خودم يا پدر شوهرم كه توي دهان همسر بيمارش غذا ميگذاشت و با چنان ملاطفتي تا آخرين روز با او رفتار ميكرد كه آدم از صبر و محبتش وا ميماند. ولي مـا اين طـوري نبوديم و نشديم. غير از هـمان چند دفعهي معدودي كه دو تايي با هـم بيرون رفتـيم، هميشه بچهها حرف اول و آخـر را در دنياي ما ميزدند. البته مـحمود بـنده خدا مقصر نبود. مـن كه همـيشه از كمبود محبت و توجه پدر و مادرم آزار ديده بودم، ميخواستم بـه نـوعي خـلاف رفتارشان عمل كنم و مثـل آنها نباشم. اما انگار از اين طرف بام افـتاده بـودم پـايـين. طبـيعـي اسـت كـه نمـيتوانـستم از كـدبانوگري و وظايف خانهداريام شـانـه خـالي كــــنــــم. درنتـيجه، طيّ سـالهــا شـدم زني كه مادرياش نــمــونـه بـود و دستپخت و مهمان دارياش هم زبانزد خـاص و عـام. امـا هـمـيـشه در مـقـام هـــمــســري كـــم مـــيآوردم. نــه كــه لـباسهاي محـمود اتو نـداشته بـاشد يا بيغذا بـمـانـد. ايـن كـارها سر جـايش انجام ميشد، اما انــرژي و فـرصـتي بـراي نـزديـك شـدن به دنياي او نـمـيمـانـد. شـوهـرم گله نميكرد. سرش به كارش گرم بـود و از لحظهاي كه از اداره بر مـيگـشـت يـك آن، بـيكـار نـميمـانـد. بـه درس بـچههاي بـزرگـتـر رسـيـدگـي مـيكرد و كـوچكتـرها را بـه گردش ميبرد. خـريدهـا و كـارهـاي فـني خانه را انجام ميداد. محمود چنان ماهر بود كـه هيـچ وقـت نـاچـار نـشديـم از كـولرساز يا لـولهكش بخواهيم تا كـارهايمـان را انجـام دهند. حـاصل چـهل و دو سال زندگي مشترك ما، سه فـرزند فـارغ التحصيلمان از دانشگاه است و يك پسر دانشجو. شهرام و سعيده و سيـما هر سه در تهران درس خواندند، ولي شهروز كه ته تغاري سر به هوايمان بـود و لـوستر از هـمه، بعد از دو سال پشـت كـنكور مـاندن، دانشـگاه بيرجند قـبول شـد و مـن كـه اصلاً نميتوانستم تصـور كنـم او را در شـهر غـريـب تنها بـگذارم، پيـشش مـاندم. مـحمود ديگر بازنشسته شده بود و ميتوانست بيايد. اما حـوصلهي تغيير محيط را نداشت. شايد هـم نمـيتوانست از دوستانش جدا شود كه سري از هم سوا بودند. دكتـرها و پرسـتارها ميآمدند و با عـجله وارد اتـاق مـيشـدنـد و من فكر مـيكردم چرا طي اين سالها فقط براي شهـريـهي بـچـههـا، جـهـيزيه و خرج عـروسـيشـان بـا مـحـمـود صـحبت كـردهام؟! چـرا هيچ وقت واقعاً سعي نكـردم همسرش باشم و همدردش؟! و به خودم قول دادم كه اگر معجزهاي او را بـه دنـيا برگرداند، من هم معجزه كنم و پـردههاي ناديدني اما ضخيم فاصله را از بيـن بـبرم و با او مهربان باشم. قديميها راسـت گـفته بـودند: «لـب بود كه دندان آمـد». ولـي مـن اين نكتهي مهم را هيچ وقـت به خاطر نداشتم. بچهها رسيدند، عـروسها و دامادها هم بودند. البته فقط يك نفر ديگر حضور نداشت؛ محمود در ميان ما نبود. دامـادهايم همسران خود را دلداري ميدادند و عروسم سعي ميكرد پسرم را آرام نگـه دارد. فـقط مـن بودم كه بايد به تـنهـايـي و انـدوه خـو ميگرفتم، چون بهـترين مـوقـعـيت براي خـوشبختي را از دسـت داده بـودم و حـالا بـا صـرف گـرانـبــهـاتـرين دارايـيهـاي مـادي نمـيتوانسـتم آن را به دسـت بيـاورم. گـريستم؛ به اندازهي تمام سالهايي كه مـيتوانستم كنار او شاد باشم و نبودم. او هـم شـاد نبـود. اگـر احـسـاس رضايت مـيكـرد ايـن طـور شـديد به دوستانش وابـسته نمـيشد و از من و بچهها فاصله نمـيگـرفـت. روي سـنـگهـاي سـرد كـف اورژانس نـشستم و زار زدم. از آن لحـظه تا روزي كـه هستم فرصت دارم به خـاطر اشتـباهاتم خـودم را مـلامــت كـنم. امـا چـه سـود كـه مـلامت و گريه و فغـان هيچ فايدهاي ندارد و او را حتّي بـراي پنـج دقيـقه پـيشم بر نميگرداند تا رفتارم را جبران كنم.
|