|
|
پل های شکسته
براساس سرگذشت آیسان نامزدم اردشير، از نظر ظاهري آنقدر جذاب بود كه ميتوانست با جذابترين مدلهاي تبليغاتي رقابت كنـد و مقام اول را به دست آورد و مهمتر از آن، شخصيتي بسيار دوسـت داشـتـني داشت؛ آنـچنان كــه ميتوانست در برخورد اول دل هـر كسي را به دست آورد و من هرگز فردي بـه رمانتيكي و عاشق پيشگي او نديده بودم. اما يك مشكل اسـاسي وجـود داشـت؛ اينـكه نامزدم از خـردسالي هـمراه خـانـوادهاش در يـكـي از كشورهاي اسكانديناوي زندگي ميكرد و از خويشاوندان دور پدرم بود و از نوجواني طيّ چند ملاقاتي كه در برنامههاي خانوادگي با هم داشتيم به يكديگر علاقهمند شده بوديم و از آن پـس از طـريق تـماسهـاي تلـفني و مكاتبات اينترنتي با هم در ارتباط بوديم. با وجود آنكه اردشير از سنّ پايين در كشوري بيگانه بزرگ شده بود، ولي خلق و خوي گرم و عاطفي موطن خود را همچنان حفظ كرده بود. هرچه ميگذشت علاقهام به او بيشتر و بيشتر ميشد تا اينكه وقتي به سنّ 22 سالگي رسيدم اردشـير كه همراه خـانوادهاش به ايران آمـده بـود به خواستگاريام آمد و درشتترين انگشتر تك نگين الماس را كه تا به حال ديده بودم برايم هديه آورده بود. با اينكه ازدواج با او بزرگترين آرزو و خـواستهي قـلبيام بود، با ديدن آن انـگشتر گـران قيـمت و بـينـظيـر مـات و مبـهوت شـدم و نگاهي به چـهرهي پـدر و مـادرم انـداختم. از حالت چـهرههـا و لبخندهايي معنادار كه در صـورتهايشـان سـايه انـداخته بود فوراً فهميدم كه پاسخ آنها نيـز مثبت است. رضايت از چهرههاي پدر و مـادر اردشير هم ميباريد، بنابراين نفس راحـتي كشيدم و سر به زير پاسخ مثبت دادم. بـعد احساس كردم كه سرم آنچنان به دوران افتـاده كه براي خودم عجيب بود. از آن طريق فـهميدم كه از ته دل شاد هستم و به مـراد دلم رسـيدهام. چرا كه نه؟ من و اردشير فرصت زيـادي بـراي مـعاشرت نداشتيم، اما من از صـميم قلب عاشقـش شـده بودم. از هـمه مهمتر اينكه به من قول داده بود كه بعد از ازدواجمان، انتخاب كشور محل زندگيمان بـه عـهـدهي من خـواهـد بـود. يعنـي اگـر ميخواستم در كشـورم بمانم اردشير براي هـميشه با زندگـي در خـارج خـداحافظي مـيكرد. او بسيار باملاحظه و از خودگذشته بـود و هميشه خواستههاي عزيزانش را در اولويت قـرار مـيداد. چنـد هفته بعد، طيّ جشـن مفـصلي بـا هم نامزد شديم و تاريخ ازدواجمان را براي يازده ماه بعد تنظيم كرديم. چون اردشير ميبايست زودتر بر ميگشت تا تحصيلات دانشگاهياش را به اتمام برساند. بعـد از رفتن او تب ازدواج با شدّت و حدّت هرچه تمام به جانم افتاد. مادرم هم كه شايد بيشـتر از من ذوق زده بود مرتب ميگفت: «خيلـي كـار داريم، رزرو جـا، برنامههاي فيلـمبرداري و عكاسـي، دسـته گل، پيراهن عروسي و...» ايـن ليست پاياني نداشت، اما خيلي زود متـوجه شدم كه آنقدر كه بايد و شـايد هيجـان زده نيسـتم! آن را به حساب دلتنگيام براي نـامـزدم گـذاشتم. بنابراين مـشكلي بـود كـه بـه راحتي حـل ميشد. اما هرچـه ميگـذشت بيـشـتر از قبل احساس دلـزدگي و درمـاندگـي مـيكردم و علتش را نميدانستم. با اين حال سعي داشتم سر خود را با رزروها و برنامههاي مربوط به ازدواج گرم كنم. اردشير هم پول كافي در اختيارم قرار داده و همه چيز را به انتخاب من واگذار كرده بود. هر وقت كه با نامزدم حرف ميزدم انگـار كـه متـوجه حال و هوايم شده باشد، مـيپـرسـيـد: «هـمه چـيـز مـرتب اسـت؟ مشـكلي پيـش نيامده است؟» و مـن به دروغ پاسخ مـيدادم: «هـمـه چيـز مـرتب است. خيالت راحت باشد.» اما به اين شكل ميخواستم چه كسي را فريب دهم؟ خودم يا اردشير را؟ پنج ماه مانده به تاريخ عروسيمان اردشير به ايران آمد و من در آن زمان به فكر انتـخاب پيراهن عـروسي مناسبي براي خود بـودم. مـثل بيـشتر دختـران، از كـودكـي پوشيدن پيراهن سفيد عروسي روياي بزرگم بود. به همين دليل قاعدتاً ميبايست از فرط شـوق و ذوق سـر از پا نشناسم، اما چنان نشاطي را در وجـود خود حـس نمـيكردم. انـگـار يـك جـاي كـار مـيلنـگـيـد. در حـالـي كـه هـمراه مادرم از مغـازهاي بـه مغـازهاي ديگر ميرفتيم از هر پيـراهن ايرادي مـيگرفتم و اخم ميكردم و مـادرم كـه با حيرت به چـهـرهي كـلافهام نگـاه ميكـرد، مـيگـفـت: «اشكالي ندارد. بالاخره لباس دلخواهت را پيـدا خواهيـم كـرد.» آن شب اردشير به خانهمان آمده بود و با يك نگاه به صورتم اخـمهايش درهـم رفـت و گفت: «آيسان جـان! اگـر مشكـلي پيش آمده است بـه مـن بـگو.» و مـن باز هم به دروغ به او اطمـينان دادم كه هيچ مشكلي پيش نيامده اسـت. راستـش را بـخـواهـيد حـتـي اگـر مـيخواستم نمـيتوانستم حرفي به او و يا خـانوادهام بـزنم، چون خودم هم به درستي نـميدانسـتم جـريان چيـست! مـن عاشق اردشير بودم و ازدواج با او بزرگترين آرزوي مـن بـود پـس چـرا آن احساس نـاخـوشايند و عـجيب رهـايم نمـيكرد؟ سـرانجام از فـرط بـلاتـكليفي، يـك پيراهن بسيار گران قيمت و شيك سفارش دادم و بعد هم كيكي هشت طبقه و گلهاي سوسن بـراي دستـه گـلـم. وقـتـي كـارتهــاي عروسيمان را براي 250 نفر از مهمانهاي مان فرستاديم، حـدود 50 نفر از مهمانها بايد از خارج از كـشور به ايران ميآمدند كه همگي هـمان مـوقـع بـلـيـتهــاي خـود را بـراي شـب عـروسيمـان رزرو كـردنـد. اردشـير مـانند بـچهها ذوق ميكرد و ميگفت: «خانوادهام خيلي خوشحال هستند.» و من به زور لبخند مـيزدم، درحـالـي كـه صـدايـي در درونـم مـيگفت: «چقدر وحشتناك!» هر روز كه مـيگذشت بيشتر در كابوس غرق ميشدم. تا اينكـه يك شب، درست شش هفته مانده به تاريخ عروسي منفجر شدم و گريهكنان به پدر و مـادرم گـفتم: «متأسفم! نميتوانم اجازه دهم اين ازدواج رقم بخورد. دست خودم نيست!» پدرم كه شوكه شده بود به گرمي مرا در آغـوش گـرفـت، پيشانيام را بوسيد و گـفت: «دخترم! خيلي طبيعي است كه تا اين حد مضطرب باشي.» ولي طبيعي نبود و اصلاً ارتباطي با اضطراب پيش از ازدواج نـداشت. تصـميم خـود را گرفته بودم و مـيخواستم همان شـب كه اردشير قرار بود به خانهمان بيايد او را در جريان قرار دهم، با ايـنكه مـيدانستم دلش ميشكند. آن شب وقتي نامزدم آمد، پدر و مادرم ما را با هم تنهـا گذاشتند تا بتوانم به راحتي با او حرف بـزنم. صـحبتم را بـا ايـن جـمله شـروع كـردم: «اردشـيرجـان! خـودت بـهتر از هر كـس ديگـري مـيدانـي كـه خيـلي دوستت دارم. اما هنوز آمـادگـي ازدواج نـدارم. خـيـلـي مـتأسفم! نميتوانم ازدواج كنم و بهتر است نامزديمان را به هم بزنيم.» اردشير مات و مبهوت و با دهان باز به من زل زده بود. براي آنكه سكوت يخي بينمان را بشكنم بريده بريده ادامه دادم: «سعي كن دركم كني و بفـهمي كـه شـجاعت به خرج دادهام!» بعد بغضـم تركيد و اشك ريزان از سـالن فرار كردم. مادرم پيشم آمد و پدرم پـيش اردشـير رفـت تا دلدارياش بدهد. اردشير به جاي آنـكـه عـصـبـانـي شـود بـا مـهـربـانــي و بزرگوارياش آنچنان شرمندهام كرد كه حالم صدها مرتبه بدتر شد. فقط پرسيد: «از من چه انتظاري داري كه برآورده نكردم؟» و مـن گـفـتم: «فـقـط مـيخـواهـم تحـت فـشار نبـاشم. بهـتر اسـت ديگر در مورد ازدواج صحـبت نكنيم. فقط همين!» و او موافقت كرد. نامزد باقي مانديم، اما ديگر صحبتي از ازدواجمـان بـه ميـان نيـامـد. بـه هـمـهي مـهمانهايمان تلفـن زدم و خبر منتفي شدن جشن عروسيمان را دادم. اردشير هم با پدر و مـادرش تـماس گـرفت و وقتي مادرش خبردار شد به گريه افتاد، اما پدرش با محبت تمام برخورد كرد. او پشت تلفن آهي كشيد وگفت: «آيسان جان! تو مانند دختر ما هستي و ميداني كه خيلي دوستت داريم. اگر نسبت به ازدواج با اردشير مطمئن نيستي، بهترين كـار را انجام دادي.» همهي سفارشات را منتفي كرديم و اين تصميم من، مقداري هزينه روي دست اردشير گذاشت، امــــا او بــا بلندنظري تمام هيـچ اشارهاي به موضوع نكرد و من براي اولين بار پس از ماهها احساس خوشحالي كردم. دو هفته بعد اردشير را در فرودگاه بدرقه كـردم. به مـحض آنكه او در ميان جمعيت ناپديد شد ناگهان سراسيمه و دستپاچه شدم. احساس ميكردم چيز بسيار ارزشمندي را از دست دادهام. احساس ميكردم اجازه دادهام بهترين اتفاق زندگيام از دستم رها شود. ناگهان به اين فكر افتادم كه چرا همه چيز را بهم زدم! فكر ميكردم بار سنگيني از روي شانههايم برداشته شده است، اما در عوض احساس درماندگي ميكردم. وقتي اردشير با من تماس گرفت اولين جملهام اين بود: «مرا ببخـش، اشتباه خيلي بزرگي كردم!» و او باحيرت پرسيد: «منظورت چيست؟» ظرف چند روز بعد مكالمات تلفني طولاني با هم داشتيم و سرانجام اعلام كردم: «بهتر است در شهريور ماه جشن عروسيمان را برگزار كنيم.» دو ماه از زماني كه خودم برنامهها را به هم زده بودم گذشته بود. اين مرتبه اردشير با نگراني پرسيد: «مطمئني كه نظرت عوض نميشود؟ فكرهايت را كردهاي؟» و من به او اطمينـان دادم. چـون مـيدانستـم كـه بدون اردشير قادر به زندگي نيستم. بدون ازدواج كـردن هم امكان ادامهي ارتباط مان وجود نداشت. مگر تا چه زماني ميتوانستيم با هم نامزد بمانيم؟ اما راستش را بخواهيد از درون هنوز هم با شك و ترديدهايي فراوان و كشنده دست و پنجه نرم ميكردم. وقتي دوباره صحبت از رزروهـا و سـفـارشـات جـشـن عروسي شد همان احساس آشناي ديوانه كنندهي گذشته به قلبم راه پيدا كرد. مدام از خودم ميپرسيدم: «آيا ميخواهم بزرگترين اشتباه زندگيام را رقم بزنم؟» دوباره شش هفته قبل از جشن عروسي اردشير به ايران آمد. ولي من دوباره آنقدر بداخلاق شده بودم كه مدام با هم مشاجره ميكرديم. دو هفته بعد اشك ريزان به اردشير گفتم: «متأسفم، نمـيتوانم بـا تو ازدواج كنـم!» اردشـير با حـيرت چـرخي زد و بـه خوبي معلوم بـود كه اين مرتبه تحمل و شكيبايي خود را از دسـت داده است. حق هم داشـت. با خشـم گفـت: «ميدانستم!» سـعي كردم جملهاي پـوزش طلـبانه به زبان بياورم، اما اردشير حاضر نشد حتي يك كلمه از حرفهايم را بشنود و روز بعد از ايران رفت، بدون آنكه از من خداحافظي كند. اما باز هم هيچ اشارهاي به هـزينهها و مـخارجي كـه روي دستـش گذاشته بودم نكرد و من خـوب ميدانستم كه كم هزينه نكرده بود. ميدانم در موردم چگونه قضاوت ميكنيد. حتماً مرا دختري خودخواه و نادان ميدانيد كه لايق پسري به آن خوبي نبودم. بعد از آن روال عادي زندگيام را از سر گـرفتم. مگـر اين همان چيزي نبود كه خـواهـانش بـودم؟ بـا دوسـتانـم بـرنامه مـيگذاشتم و به مهماني ميرفتم، ولي احـساس ميكردم كه تكهاي از وجودم گم شده است. چهار ماه بعد مشغول نگاه كردن بـه عكـسهـاي دو نـفرهي خودم با اردشير بـودم. چقـدر شـاد و سـرحال بوديم! چه خاطرات شيريني با هم داشتيم! بعد حسّي به مـن گفـت كه نميتوانم بدون او احساس خوشبختي كنم. پس گوشي تلفن را برداشتم و شمارهي اردشير را گرفتم. وقتي صدايش در تلفن پيچيد هول برم داشت و احساس كردم قادر نيستم حرف بزنم. به سختي خود را كنترل كردم و گفتم: «من به اين جدايي نياز داشتم. ميدانم كه از نظر عاطفي به تو ضربه زدهام و با احساساتت بازي كردهام. ميدانم كه بـخشيـدن مـن برايت دشوار است، اما دوستت دارم و ميخواهم با تو ازدواج كنم.» و پاسـخ اردشـير؟ با لحـني سرد و خشك گـفـت: «اوه! جـدي مـيگـويي؟» قلبـم ريخـت، اما به او حق ميدادم كه به شدت از دستم عصباني باشد. به هر حال من دوبار با بي رحمي تمام قلبش را شكسته بودم. اما من دست بردار نبودم، چون از خواستهي قلبيام اطمينان كامل پيدا كرده بودم. ظرف هفتههاي بـعـد بارها با اردشير تماس گرفتم و از او خواستم فرصتي ديگر به من بدهد. او پرسيد: «مـگر حـالا با گذشته چه فرقي دارد؟» و من گفـتم: «حـالا من از نظر عقلي رشد زيادي كردهام و ميدانم چه ميخواهم.» و حقيقت هم غير از اين نبود. نميدانم اردشير در موردم چه فكر ميكرد. آيا هنوز هم مثل گذشته عاشقم بود و اطمينان پيدا كرده بود كه به اشتباه خـود پي بردهام و اين مرتبه جدايي در كار نخـواهد بود؟ بـه هـر حـال طولي نكشيد كه اردشـير نـرم شـد، امـا خـيلي با احتياط و تـدريجي. در ضمـن هيچ صحبتي در مورد ازدواج نميكرديم. چند ماه بعد اردشير به ايران آمد. ميدانستم اين مرتبه من بايد به او پيشنهاد ازدواج بدهم و منتظر جوابش باشم، ولـي نمـيتوانستم بـه خـود جرأت دهم و مستقـيم اين جمله را به او بگويم. بنابراين وقتي به خانهمان آمد پاكتي روبانبندي شده به او دادم كه داخلش روي كارتي به شكل قلب قرمزرنگ نوشته بودم: «همسرم ميشوي؟» اردشير با ديدن آن نگاهي به من كرد و با لحني بيتفاوت پرسيد: «اين چيست؟» همان جمله را تكرار كردم، چون ميدانستم از شنيدن آن از دهان من با صداي بلند، غرورش ارضا ميشود. اما پاسخي به من نداد و فقط خنديد. انتظاري هم به غير از آن نداشتم. ظرف دو هفتهاي كه اردشير در ايران بود بارها در مورد احساسات خود با او صحبت كردم. سرانجام اردشير باورم كرد و با اينكه خيلي به او بد كرده بودم يك بار ديگر فرصتي در اختيارم قرار داد. ايـن مـرتبه نمـيتوانـم تـوضيح دهم كه احساسـاتم نسبت به ازدواجـم تا چه حد متفاوت بود. آنـقدر ذوق زده و شاد بودم كه مـيترسيدم منفجر شوم! اين درست همان شوق و ذوقي بود كه به عنوان دخـتري كه در شـرف ازدواج بـود در وجـود خـود تجربه مـيكردم. هرچه به تاريخ عروسي قريب الوقوعمان نزديكتر ميشديم شور و شوقم بيشتر ميشد و دو هفته قبل از آن، اردشير به شـوخـي از مـن پرسيد: «هنوز تغيير عقيده ندادهاي؟» و من لبخندي زدم و حرف دلم را به زبان آوردم: «خير، به هيچ وجه!» به هيچ وجـه حاضر نبودم بگذارم براي بار سوم از زنـدگـيام بـرود. و عـاقبـت دو هفته بعد مهمـانهـايمـان در جـشـن عـروسي من و اردشير شركت كردند، اگرچه فقط هفت نفر از خارج از كشور آمده بودند كه پدر و مادر و خواهر اردشير جزوشان بودند. اينكه بقيهي مهمانان از آمدن صرفنظر كرده بودند تعجبي نـداشـت. چـون مـن عـروسي قابل اعتماد نبـودم! و اردشـير در آن شـب در حـالـي كه عاشقانه نگاهم ميكرد گفت: «اگر ديوانهوار عـاشقت نبودم هرگـز تا اين حد با تو راه نميآمدم!» آن شب بهترين شب زندگيام بود و از اينكه اردشير همسرم شده بود به خود ميباليدم. جوابم به او اين بود: «از اينكه دركم كردي و به من فرصتي دوباره دادي بينهايت متشكرم. قول ميدهم همسر خوبي برايت باشـم.» سفر ماه عسلمان بينظير و فوق العاده بود حالا در كنار هم خوشبخت هستيم و از انتخـاب خـود كـاملاً رضايت دارم. همانطور كه اردشير قول داده بود به خاطر من به ايران آمده و حالا در مورد زندگي در وطن يا رفتن به خارج در حال تصميمگيري هستيم. تا يادم نرفته بايد بگويم كه مجبورم پلهاي شكستهي بين خود و خانوادهي همسرم را به مرور مرمت كنم و نهايت سعي خود را به كار بستهام. فقط اميدوارم اطمينان پيدا كنند كه من از صميم قلب و با تمام وجود عاشق اردشير هستم و هرگز مرتكب كاري نخواهم شد كه دوبـاره غـرور يا احـساساتش را جريحهدار كنم...
|