New Page 1


 

 

 




  • تا ابد در کنارم بمان
  • اميدي در نااميدي
  • تو و من و تمام افسوس‌هاي دنيا
  • من لياقت نداشتم
  • گذر از طوفان
  • شجاعانه با گذشته روبرو شو
  • چه سرنوشتي در انتظارم بود!
  • به تو مديونم
  • نجات از سايه‌اي که وجود نداشت
  • چهار قطره اشک
  • بهترين اتفاق بعد از دل شکستگي‌ام
  • به تويي که تا ابد عاشق‌ات مي‌مانم
  • بين من و تو هزار سال فاصله
  • زندگي شيرين است
  • خنده بر هر درد بي‌درمان دواست
  • مي‌خواهم دوست‌ات بدارم
  • لطفاً باور کنيد
  • باز هم ديشب برادرِ مرگ‌، خواب را مي‌گويم‌
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • آخرین فرصت
  • قبل از وداع ابدی
  • با هم ماندن به چه قیمت؟
  • در حسرت نداشتن تو
  • لطفاً خودت را معرفی کن
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • جای ما کجاست؟
  • کیمیای گمشده‌ی خوشبختی
  • پاهایت را از روی رویاها بردار
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • طنین یک معجزه
  • این، راه من نبود
  • راز عبور ابرها
  • ادای واژه عشق
  • خداحافظ خرگوش زشت!
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • عطر پاک نرگسی‌ها
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • دیگر مشکلی نیست!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • آیا از تغییر دادن همسر خود ناامید شده اید؟
  • قتل در بخارست!
  • من و تو و دل ديوانه‌اي که عاقل شد
  • از تو به تو رسيدن
  • خواهر استکهلمي من
  • پيامک خبيثانه
  • وقتي عشق را در قلبم حس کردم
  • توهم در بيداري
  • قلب او هنوز براي دنياي‌مان مي‌تپد...
  • وقتي بازيچه شدم
  • که عشق آسان نمود اول ولي...
  • من و کاروان عمر
  • من و بي‌عشقي
  • سرانجام، آغاز خواهم کرد
  • طلاق تصادفي
  • چراغ‌هاي خاموش خانه‌ي ما
  • هيچ وقت جعبه‌ي خاطرات‌مان را دور نينداز
  • آن غروب سرنوشت ساز
  • وقتي از خواب غفلت بيدار شدم
  • رهايت مي‌کنم چون دوستت دارم
  • دو سرنوشت گره خورده به هم
  • مهتاب من آفتاب قلبم بود
  • يک اشتباه نه چندان کوچک
  • هر مشکلي راه حلي دارد
  • معجزه به شکل اوريون!
  • راز جعبه طلايي
  • نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
  • برفراز رنگين کمان‌ها
  • هميشه با تو هستم تا ابد
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • راز عبور ابرها
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • قتل در بخارست!
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • یک لیوان شیر، دنیایی از محبت
  • در حسرت نداشتن تو
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • خوشبختی همین نزدیکی است
  • می بخشیم، اما فراموش نمی کنیم
  • گول شبکه های دوست یابی را نخورید
  • به زیبایی ات نناز که به تبی بند است
  • آشیانه ای برای بال های خسته
  • گوهری که قدر خود را نمی‌دانست
  • خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
  • زندگی جاری است
  • روابط خانوادگی خود را مستحکم سازید
  • همیشه آرزو داشتم مادر شوم
  • بازگشت از ته خط
  • چه خوب که پیر نمی شوی!
  • ایستگاه دور دست خوشبختی
  • خیلی خام، خیلی کوچک
  • انتظاری بس شیرین
  • اوج هیجان در سفر!
  • به سرنوشتم خوش آمدی
  • گل های عشق
  •  




    نارفیق

    براساس سرگذشت غزل
        
        درخـشـش و بـرق حـلـقـه‌ي المـاس نـشانِ صـورتي رنگِ نـامـزدي‌ام اشك شوق به چشمانم نشاند. نامزدم رامين كه با دقت به خطوط چهره‌ام خيره شده بود با ديدن قطرات اشـك كه ازچـشمانـم سرازير مـي‌شـدند با نگـراني پرسـيد: «غـزل جـان‌! چـرا گـريـه مـي‌كـني‌؟» و مـن با قلبي آكنده از شوق و شادماني گفتم‌: «چون از صميم قلب دوستت دارم و بـا ديـدن حـلقه‌ي نامزدي‌ام احساس غرور مي‌كنم‌.» من و رامين با عشقي پرشور با هـم نامزد شده بوديم‌. با وجود آنكه عمر آشنايي‌مان بيشتر از چند ماه نبود، اما اطمينان پيـدا كرده بودم كه او مرد روياهاي من است و مي‌توانم سـاليـان دراز در پناه حمايت‌ها و عـشق خـالص او طعم خوشبختي را بچشم‌؛ اگـرچه در ابتدا با شك و ترديدهاي فراوان نسبـت به دادن پاسخ مثبت به درخواست ازدواج او مواجه بودم‌. چون يك بار نامزد كرده و با شكست سختي روبه‌رو شده بودم‌. به هيچ وجه نمي‌خواستم دوباره دل شكسته شوم‌، پس بعداز مدتي تقريباً طولاني به رامين جواب مثبت دادم‌. با وجود آنكه خانواده‌ام مثل دفعه‌ي قبل موافق اين وصلت نبودند، اما در آن زمـان هرگـز تصور نمي‌كردم از يك سـوراخ دو بار گـزيده شوم‌! در كنار رامين احـساس خـوشبختي به من دست مي‌داد. او پسـري مهـربان‌، مؤدب و سرزنده بود كه با وجـود خـانواده‌ي ثروتمند و سرشناسش به مال و منال پدرش هيچ چشمداشتي نداشت و همـيشه مـي‌گفت كه مي‌خواهد روي پاهاي خود بايسـتد و بـا زحـمات و تـلاش‌هاي خـودش آينده را بسازد. ويژگي‌هاي جالب شخـصيتي‌اش او را از ديـگر همـجنسـانش متمايز مي‌كرد و اين باعث شده بود كه ذره ذره به او و وعده‌هايش اطمينان پيدا كنم‌. هر دو روحيه‌اي ورزشكاري داشتيم و به ظاهر خود اهميت زيادي مي‌داديم‌. رامـين در عين حال بي‌نهايت رمانتيك بود و هـر وقت به ديدنم مـي‌آمـد با دسـته گـل‌هـايي ابتـكاري و زيبا غافـلگيرم مـي‌كرد. دستپختش هم حرف نـداشت‌. هـر وقت به خـانه‌شـان مـي‌رفتم به جاي مادرش برايم غذاهاي مورد علاقه‌ام را درست مي‌كرد. هميشه با دنيايي از عشق و علاقه مي‌گفت‌: «من چه كردم كه خداوند مهربان تو را نصيب من كرد؟» و من با شنيدن اين جمله‌ي پرمعنا و محبت‌آميز از انتخاب خـود مطـمئن‌تر مـي‌شدم‌. بعد از آنكه نامزد شـديم از هـر فرصـتي براي ديـدار يكديگر استفاده مي‌كرديم و موقع خداحافظي دلمان نمي‌آمد از هم جدا شويم‌. امـا مجـبور بوديم دوران نامزدي را تحمل كنيم‌، چون رامين مـي‌خواست مـخارج و هـزينـه‌هـاي جشن عروسي‌مان را به شخصه فراهم كند و دوست نداشت دستش را جلوي پدرش دراز كند. در آن زمان در يك آرايشگاه كار مي‌كردم و درآمدم خوب بود. تمام كارهاي تخصصي پاكسازي پوست را انجام مي‌دادم و در كارم شهرتي به هم زده بودم‌. به همين دليل از رامين خواسته بودم كه روي پول من هم حساب كند تا بتوانيم هرچه زودتر بساط عروسي‌مان را به راه بيندازيم‌. سه ماه از نامزدي‌مان گذشته بود و بـيش از حـد تـصورم احساس خوشبختي مي‌كردم‌. كـم‌كـم خـلاء شـكـست عاطفي سابقم پر شده بود. چند ماه بعد، پس‌اندازمان به اندازه‌اي شده بود كه بتوانيم تدارك جشن ازدواج‌مان را ببينيم‌. درنتيجه با شوق و ذوق‌، اين خبر خوش را به خانواده‌هاي مان داديم و آنها را هم در شادماني‌مان شريك كرديم‌. در همان حال دل توي دلم نبود تا هرچه زودتر صميمي‌ترين دوست خود يعني عسل را در شادماني‌ام شريك كنم‌. من و عسل از دوران ابتدايي با هم دوست بوديم‌. دوران پرشر و شور نوجواني‌مان را در كنار هم گذرانده و محرم اسرار هم بوديم‌. آموزگاران‌مان در مدرسه اسم ما دو تا را «دوبازيگوش‌» گذاشته بودند. از هر فرصتي استفاده مي‌كرديم و ته كلاس با هم مي‌گفتيم و مي‌خنديديم‌. به همين دليل مطمئن بودم كه از شنيدن اين خبر به اندازه‌ي من خوشحال مي‌شود. وقتي پيش او رفتم و جريان را برايش تعريف كردم و تاريخ جشن عروسي‌ام را به او گفتم بغلم كرد و با چشماني كه از فرط شوق مي‌درخشيدند صميمانه به من تبريك گفت‌. عسل حتي از مـادرم مرا بـهتر مـي‌شـناخـت‌. وقتـي دلـم مـي‌شكست تكيه‌گاه ايمن من بود و وقتي زنـدگـي به مـن لبخـند مي‌زد پا به پاي من شادماني مي‌كرد. بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با اينكه راه‌مان از هم جدا شد، ولي هرگز نگذاشتيم مانعي بر سر راه دوستي‌مان ايجاد شود و مانند قبل ارتباط‌مان را در اولويت قـرار مي‌داديم و حالا كه در يك قدمي برآورده شدن آرزوي خود يعني ازدواج با پسر مورد علاقه‌ام بودم‌، تعريف كردن همه‌ي برنامه‌ها بـراي عـسل عـمق خـوشبـختي‌ام را به من يادآوري مي‌كرد و تبسمي شيرين به چهره‌ام مي‌نشاند. در حالي كه مي‌گفتيم و مي‌خنديدم گفتم‌: «خودت را براي برنامه‌ي مخصوص كارد كيك‌بري آماده كن‌. مي‌خواهم مثل يك خواهر اين برنامه را برايم انجام دهي‌.» و او مثل يك خواهر به من قول داد كه نهايت تلاشش را براي برگزاري هرچه بهتر اين برنامه به كار بندد. پس از فروكش كردن شور و شوق اوليه به سراغ كارهاي ديگر رفتم‌. ولي بعد از هر سفارشي ده‌ها سفارش ديگر مقابلم قد علم مي‌كردند. هر وقت در فرصتي مناسب از پيشرفت برنامه‌ها با عسل صحبت مي‌كردم مي‌گفت‌: «من در كنارت هستم‌. هر كاري كه از دست من ساخته است‌، بگو.» بعد از انجام يك سري از كارها به كمك مادرم و رامين‌، از عسل خواستم كه در انتخاب دسته‌گل مناسب و پيراهن عروسي كمكم كند. با سليقه‌ي او تصميم گرفتم روي ميزها گل سوسن سفيد و گل رز قرمز بچينم‌. عسل در همه‌ي مراحل پا به پاي من شادماني مي‌كرد. انگار كه قرار بود عروسي خودش را بـرگـزار كـند. وقتي نوبت به انتخاب پيراهن عروسي رسيد ذوق زده‌تر بوديم‌. يك پيراهن ابريشم سنگدوزي شده توجهم را به خود جلب كرد. وقتي آن را پوشيدم و مقابل آينه ايستادم عسل با خوشحالي جيغ كوتاهي كشيد و گفت‌: «خوش به حال رامين‌، چه عـروس خـانـم زيبـايـي‌!» بعـد اشـك در چشمانش حلقه زد و مرا در آغوش كشيد و برايم آرزوي خوشبختي كرد. آن شب جشن سه نفره‌ي كوچكي به راه انداختيم و در حالي كه گپ مي‌زديم قلبم از فرط خوشحالي در شرف انفجار بود. رابطه‌ي رامين و عسل خيلـي خـوب بـود و به همين دليل خيلي از مواقع سه نفري بيرون مي‌رفتيم‌. عسل هم مانند من اخيراً يك شكست عاطفي را پشت سر گذاشته بود و من براي آنكه به او روحيه بدهم حاضر بودم هر كاري كه لازم بود انجام دهم‌. چون او صميمي‌ترين دوست من بود و براي من دست كمي از يك خواهر نداشت‌. از اينكه مرد روياهايم با بهترين دوستم با هم خوب كنار مي‌آمدند بي‌نهايت خشنود بودم‌. در حـالـي كـه روز بـه روز بـه تـاريخ جشن عـروسي‌مان نـزديـك‌تر مـي‌شـديـم سخت سرگرم تداركات لازم بودم‌. اما هرچه شور و شـوق مـن بيشـتر مـي‌شـد رامـين سردتر و بي‌تفاوت‌تر مي‌نمود. تا اينكه روزي با دنيايي از شـوق از او پرسيدم‌: «دوست داري شب عـروسي‌مـان مـوهايم باز باشد يا شينيون شود؟» انتظار داشتم در ذوق و شوقم شريك شـود و با پاسخي مناسب و بجا شوق خود را نشـان دهد، اما او با بي‌تفاوتي شانه‌اي بالا انداخت و با لحني خشك و سرد گفت‌: «هر طـور دوست داري‌.» ناگهان عصباني شدم‌. چرا مانند من ذوق زده نبود؟ با وجود آنكه دلم شكسته بود به روي خود نياوردم و سعي داشتم اهميتي به نوسانات شخصيتي نامزدم ندهم‌. وقتي دوباره در مورد ميز و صندلي جشن با او مشورت كردم و برخورد سرد و بي‌تفاوتش را ديدم‌، دچار اين تصور شدم كه دچار اضطراب پيش از ازدواج شده است‌. اما هرچه بيشتر در مورد برنامه‌هاي عروسي حرف مي‌زدم او عصبي‌تر و سردتر مي‌شد. حالا وحشت وجودم را گرفته بودم‌. آيا ممكن بود نامزدي‌مان به هم بخورد؟ يك شب كه با هم بيرون رفته بوديم در حالي كه بغض راه گلويم را بسته بود از او پرسيدم: «رامين‌! آيا تصميمت در مورد ازدواج با من عوض شده است‌؟ ديگر علاقه‌اي به من نداري‌؟ آيا خطايي از من سر زده است‌؟» ولي رامين با حالتي شوكه نگاهم كرد و گفت‌: «اين چه حـرفي اسـت كـه مي‌زني‌؟ اين اواخر فشار كـاري‌ام زياد شـده اسـت‌. فقط همين‌!» با شنيدن اين حرف نفس راحتي كشيدم و دچار عـذاب وجـدان شدم‌. حق با او بود. رامين براي تأمين مخارج جشن عروسي‌مان در اين اواخر اضافه كاري مي‌كرد. حتماً با استرس زيادي مواجه شده بود. چطور خودم متوجه نشـده بودم‌؟ دوبـاره آنقدر مشغول شدم كه نگراني‌هايم از صفحه‌ي ذهنم پاك شدند. در حـالـي كـه با عـجله مشغول تداركات بودم عسـل مـانـند يـك خـواهـر مـهربان كـمكم مي‌كرد. و من كه نمي‌دانستم با چه زباني از او تشكر كنم به گرمي او را در آغوش مي‌گرفتم و مي‌گفتم‌: «اميدوارم بتوانم محبت‌هايت را جبران كنم‌.» بيشتر روزهاي هفته با عسل به خريد و انجام سفارشات مي‌رفتم و گاهي با رامين قرار مي‌گذاشتم‌. ولي يك شب كه به رستوران رفته و مشغول صحبت درباره‌ي شام جشن‌مان بوديم و مطابق معمول عسل و رامـين خـيلـي خـودمـانـي بـا هـم شوخي مي‌كردند، ناگهان احساس بدي به من دست داد و سـكوت كردم‌. در دلم غوغايي به راه افتاده بود. آيـا حـسادت بود؟ ولي به محض آنكه اين حسّ‌ تلخ به قلبم راه يافت آن را از ذهـنم پـاك كـردم‌. مگر ممكن بود؟ عسل بهتـرين دوسـت مـن و رامين نامزدم بود. با جـديّت بـه خـود نهيـب زدم‌: «دخـتر، عاقل باش‌! بـايـد خـوشحـال هـم بـاشي كـه آنها رابطه‌ي خوبي با هم دارند. افكار بدبينانه را از ذهنت پاك كن‌!» اما دوباره با مواجهه با رفتار سرد رامين به شك و ترديد افتادم و يك شب كه با هم تنها بوديم همان سؤال را پرسيدم و او لبخندزنان پاسخ داد: «عزيزم‌! مطمئن باش كه تنها آرزوي من سپري كردن روزهاي زندگي‌ام تا آخر عمر با تو است‌.» با يك نگاه به چشمان خوشحالش موجي از اطمينان خاطر وجودم را در بر گرفت‌. اطمينان داشتم كه رامين همان قدر دوستم دارد كه من دوستش داشتم‌. فقط بي‌جهت حساس شده بودم‌. در كنار نامزدم احساس آرامش و امنيت مي‌كردم و اين بزرگترين آرزوي من بود. اما همان طور كه گفته‌اند ماه هرگز پشت ابر پنهان نمي‌ماند و اتفاقي ساده باعث شد كه دست رامين و شخصيت واقعي‌اش نزدم رو شود، قبل از آنكه دير شود و به عنوان همسرش قدم به خانه‌ي بخت بگذارم‌! قرار بود براي انجام كارهاي زيبايي يك عروس در يكي از شهرك‌هاي اطراف تهران به مأموريت بروم‌. از قبل با رامين قرار داشتم‌. پس از عذرخواهي از او، قرارم را بهم زدم‌. قرار شد وقتي برگشتم با او تماس بگيرم‌. هنوز مسافت زيـادي را طـي نكـرده بـودم كه زنگ تلفن همراهم به صدا در آمـد. صاحبكارم بود كه مي‌گفت مأمـوريت منتـفي شـده اسـت‌. بـا خوشحالي از اينكه مي‌توانم دوباره با رامين قرار بگذارم‌، راهِ رفته را برگشتم و براي آنكه نامزدم را غافلگير كنم بي‌خبر به سمت محل كارش راندم‌. اما وقتي به خياباني رسيدم كه به كوچه‌ي شركت او منتهي مي‌شد در كمال تعجب و ناباوري ماشين عسل و ماشين رامين را مقابل كافي‌شاپي ديدم كه هميشه با هم در آنجا قرار مي‌گذاشتيم‌. غيرعادي بود. در آن وقت روز رامين مي‌بايست در محل كارش باشد. عسل نيز همين طور. به علاوه دو تايي آنجا چه مي‌كردند؟ آن هم بدون من‌؟ باز هم بد به دلم راه ندادم‌. ماشينم را پارك كردم و وارد كافي‌شاپ شدم‌. وقتي رامين و عسل را پشت ميزي مشغول گپ زدن و خنده ديدم‌، حدسم به يقين تبديل شد و نفرت وجودم را فرا گرفت‌. باورم نمي‌شد. شوكه شده بودم‌. دهانم را باز كردم تا جيغ بكشم‌، اما صدايي از گلويم خارج نشد. عسل بهترين دوست من بود. چطور چنين كاري كرده بود؟! بغض راه گلويم را بست و همان موقع هر دو متوجه من شدند. مي‌خواستم فرار كنم از هر دوي آنها، اما عسل به سمتم دويد و مي‌خواست دستم را بگيرد كه با نفرت دستش را كنار زدم و فقط پرسـيدم‌: «چطـور دلـت آمـد؟» سـرم گيج مي‌رفت و دنيا در برابر ديدگانم تيره و تار شده بـود. بغـضم تـركيد و اـشك‌هاي داغ روي گونه هايم سرازير شدند. رامين رنگ به چهره نداشت و عذرخواهي مي‌كرد اما احساس مي‌كردم صدايش را از مسافتي دور مي‌شنوم‌. احساسي توأم با نفرت و عصبانيت بر وجودم مستولي شده بود. نه‌، هرگز نمي‌توانستم آنها را ببخشم‌. زيرلب ناله‌اي كردم و گفتم‌: «ديگر هرگز دوست ندارم شما دو نفر را ببينم‌.» در آن لحـظه راميـن بـه نظـرم مـانند پسربچه‌اي درمانده بود كه دوست نداشتم به چشمانش نگاه كنم‌. عسل را هم مانند سارقي سنگدل مي‌ديدم كه همه‌ي آرزوهاي رنگينم را سرقت كرده بود. با حالي زار، آنجا را ترك كردم و وقـتي بـه خـانه رسيـدم در اتاقم را بستم و ساعت‌ها اشك ريختم‌. هنوز هم هضم آن فاجعه برايم دشوار بود. توسط دختر و پسري مورد خيانت قرار گرفته بودم كه برايم بسيار عزيز بودند و از صـميم قلـب دوسـت شان داشتـم‌. تـا چـند سـاعـت قبل احساس خوشبختي مي‌كردم و چشـم انتـظار جـشن عـروسي‌ام بودم‌. اما حالا به دختري درهم شكسته تبديل شده بودم‌. وقتي مادرم به خانه آمد و مرا در آن وضعيت ديد ماتش برد. در آغوش او سخت گريستم‌. نامزدي‌ام‌، بهترين و قابل اعتمادترين رابطه‌ي دوستانه‌ام و روياي جشن عروسي‌ام تبديل به يك دروغ بزرگ شده بودند. در روزهاي بعد با دلداري‌هاي مادرم كمي آرام گرفتم‌. مادرم با مادر رامين صحبت كرده بود، اما اصلاً دوست نداشتم بدانم چه سخناني بين‌شان رد و بدل شده است‌، چون به شدت از رامين بيزار شده بـودم‌. راميـن و عسـل مدام برايم پيامك مـي‌فرستادنـد و عـذرخواهي مي‌كردند، اما نمي‌توانستم آنها را ببخشم‌. چون حاضر نبودم بيش از آن دروغ‌هاي‌شان را بشنوم‌. هر صبح به سختي از جاي خود بلند مي‌شدم‌. با قلبي شكسته حلقه‌ي نامزدي رامين را از انـگشتـم خـارج كـردم و تـمام سـفارشات عروسي‌مان را منتفي كردم‌. با منتفي كردن هر قسمت‌، تكّه‌اي از قلبم كنده و زخم دلم تازه مي‌شد. به ياد هفته‌هاي قبل مي‌افتادم كه با چه شوق و ذوقي همراه عسل سفارشات را انجام داده بودم‌. هزاران هزار سؤال بي‌جواب در ذهنم موج مي‌زدند و ديوانه‌ام مي‌كردند. چه مدتي با هم ارتباط داشتند؟ آيا علت سردي و بي‌تفاوتي رامين علاقه‌اش به عسل بود؟ پس از به هم زدن برنامه‌ها احساس مي‌كردم كه بار سنگيني از روي شانه‌هايم برداشته شده است‌. زمان آن رسيده بود كه زندگي‌ام را از نو بسازم‌. ذهن خود را بر روي امور كاري‌ام متمركز كردم و با دوستانم برنامه‌هاي شاد تفريحي ترتيب دادم‌. در تاريخي كه مي‌بايست عروس مي‌شدم و به خانه‌ي بخت قدم مي‌گذاشتم از صبح زود به محل كارم رفتم و عصر با دوستانم قرار گذاشتم‌. دوستان مشترك من و عـسل همگي ارتباط خود را با او به هم زده بودند و مـرا دلداري مي‌دادند. پس از مدتي كه حال روحـي‌ام بهتر شـد، از اينكه به لطف خداوند دست رامين قبل از ازدواج برايم رو شده بود خوشحال بودم‌. در مورد عسل هم همين طور فكر مي‌كردم‌. به تدريج افكار مربوط به آن دو در ذهنم كمرنگ شدند. حالا كه يك سال از آن روز وحشتناك گذشته روحيه‌ام خيلي بهتر شده است‌. هنوز هم گاهي عسل برايم پيامك مي‌زند. حتي يك بار رامين را به طور اتفاقي در خيابان ديدم‌، اما با خونسردي و بي‌تفاوتي از كنارش گذشتم‌؛ با اينكه صدايم زد و باز هم عذرخواهي كرد. گاهي دلم براي ارتباط صميمانه‌ام با عسل تنـگ مـي‌شـود و بـدون او احـساس خلاء مـي‌كـنم‌، چون او سال‌هاي سال دست كمي از يـك خـواهـر برايـم نداشت‌. اما باز هم نمي‌توانم او را ببخشم‌. نمي‌توانم دوباره به او اعتماد كنم‌، چون به بدترين شكل ممكن شيـشه‌ي اعتمادم را درهم شكست‌. به رامين هم هيچ علاقه‌اي ندارم‌، كسي كه در زمان نامـزدي‌مان ايـن بلا را بر سرم آورد، بعد از ازدواج‌مـان چـه مـي‌كـرد؟ چنـد خواستگار داشته‌ام كه آنها را رد كـرده‌ام‌، چون اصلاً نمي‌توانم به ازدواج فكر كنم‌. در مورد به هم خوردن نامزدي زياد شنيده و خوانده بودم‌، اما هرگز تصورش را نمي‌كردم كه روزي خودم چنين مصيبتي را تجربه كنم‌؛ آن هم به بدترين شكل ممكن توسط يك نارفيق‌...