|
|
مادر! فدای عطر تو
مادرعزيزم! چـقدر دلم مـيخـواهد بوي عطرت را ميشـناختم و صـورت زيـبايت را در زماني ميديدم كه به غنچهي لبخند شكفته ميشد! ميگويند از خيلي از جهات شبيه تو هستم و چقدر دوست دارم بدانم كه آيا خندههايت هم شبيه خندههاي من بود... ولي هرگز نميتوانم به اين آرزوي قلبيام برسم، چون 18 ماه بيشتر نداشتم كه از آغوش گرم و ايمن تو جدا شدم. با اين حال، تو نقش مهمي در شكل دادن به زندگي و سرنوشتم داشتهاي. وقتي به همراه دو برادر شش و هفت سالهام به بهزيستي سپرده شدم، تو 28 ساله بودي و در عنفوان جواني و زيبايي. سرپرستي تنها خواهرمان را كه هشت سال داشت، يكي از اقوام دور به عهده گرفت. وقتي پدرمان به جرم اعتياد و قاچاق مـواد مـخدر دستگير و راهي زندان شد، نـتوانستـي بـه تنـهايـي از عهدهي نگهداري ما برآيي و به اصرار و اجبار خانواده ات، ما را تحويل بهزيستي دادي. در آن زمان نميتوانستم علت آن را بفهمم و ناخواسته دوستت نداشتم و تو را مادري بيعـاطـفه مـيانگـاشتم. امـا حـالا كـه بـا واقعيـتهاي زنـدگي و نـاملايمات آن آشنا شدهام دركت ميكنم و مطمئنم كه جدا شدن از مـا برايت خيلي دشوار بود و قلبت شكسته بود. دو سال بعد خانوادهاي مهربان، سرپرستي من و برادرانم را به عهده گرفت. در سايهي مهر و محبت بيشائبهي آنها بزرگ شدم تا به سن مدرسه رسيدم. تا آن زمان نميدانستم خواهري هم دارم كه تكهاي از وجود تواست. وقتي قدم به مدرسه گذاشتم تعدادي از بچهها كه از وضعيت و گذشتهي زندگـيام خبـردار شـده بـودند بـا سخـنان پرگوشه و كنايهشان قلبم را به درد ميآوردند و مـرا پسربچهاي سر راهي خطاب ميكردند و مـن از دست تو خشمگينتر ميشدم. چرا در اين دنياي بزرگ و ناامن تكههاي وجودت را از خـود جدا كرده بودي؟ چطور دلت آمده بود؟ پس عاطفهي مادرانهات كجا رفته بود؟ ايـن سؤالهـا هـمه روز در ذهـنم پررنگتر مـيشدند و بيشـتر آزارم ميدادند، اما به تو دسترسي نداشتم تا پاسخ سؤالهايم را از خـودت بگـيرم و تـحمـل ايـن وضعيت زجـرآورتر ميشد. تو مرا رها كرده بودي. با ايـن حال، هر لحظه با من بودي و باعث شده بودي كه در محيط مدرسه، مايهي تمسخر همكلاسيهايم شوم. با اينكه در زندگيام حضورنداشتيراهزندگيامرا پر از دستانداز و ناهموار كرده بودي. تمام مدت قيافهات را در ذهنم مجسم ميكردم و از خود ميپرسيدم آيا رنگ چشمانم را از تو گرفتهام؟ آيا رنگ موهايم را از پدرم گرفتهام؟ پدرم چگونه مـردي بود و چـرا گـرفتار اعتياد، اين بلاي خانمان سوز شد و چنين سرنوشتي را براي تو، من، برادرانم و خواهرم رقم زد؟ اما تنها تو ميتوانستي به اين سؤالها جواب دهي و ذهن پريشان و آشفتهام را آرام كنـي. بدون تو هرگز نميتوانستم از پيشينهام آگاه شوم. بعد، وقتي ده ساله شدم مددكار اجـتماعـيام خـبر داد كـه ميخواهي من و برادرانم را ببيني. فـكر ميكردم ديدن تو به فروكش كردن خشم فرو خوردهام كمك ميكند و سرانجام رنگ آرامش را به خود خواهم ديد. به همين دليل، تشنهي ديدنت بودم. اما دو برادرم كه از من بزرگتر بودند مخالفت كردند و يك صدا گفتند: «مادرمان مـا را نـخـواسـت. پـس چرا ما بايد او را بخواهيم؟ او بويي از عاطفهي مادرانه نبرده بود. چرا ما بايد دوستش داشته باشيم؟ پدر و مادر ما همين زن و شوهر مهرباني هستند كه سايهي پرمهرشان را بر سرمان پهن كردهاند.» دوست نداشتم برادرانم يعني تنها افرادي كه از گوشت و پوست و خونم بودند را از خود برنجانم، پس با وجود آنكه دلم براي ديدنت پر ميكشيد مخالفت خود با ديدارت را اعلام كردم. خشم و غضب روز به روز در وجودم بيشتر ميشد و به صورت عقده در ميآمد تا اينكه سدّ دفاعيام درهم شكست و از خود بيزار شدم. ديگر اهميتي به خود و زندگيام نميدادم و هيچ چيز خوشحالم نميكرد. تكاليف مدرسهام را انجام نميدادم و به ظاهر خود رسيدگي نميكردم. چون مادري نداشتم كه بتوانم به وجودش افتخار كنم و نام او فقط باعث سرافكندگي و شرمساريام شده بود، احساس ميكردم زندگي پوچ و بـيمعناسـت. به همين دليل از پدر و مادري مهربان كه آنقدر به ما محبت ميكردند هم دلزده شدم. يكي از آموزگارانم كه از طغيان درونيام آگاه شده بـود خيلـي سعي داشت كمكم كند، اما بي فـايده بـود چـون قـصد كـمك بـه خودم را نداشتـم. مـادرم با نـگـراني ميكوشيد تا وضـعيت درسيام را سر و سامان بخشد و ميگفت: «فقط از طريق تحصيل ميتواني در آينـده براي خودت كسي شوي و سري مـيان سـرها در آوري. پسرم به خودت بيا و آينـدهات را تباه نكن.» امـا كجا بود گوش بـدهكار؟ آنقدر نسبت به تو احساس نفرت و بيزاري ميكردم كه تنها خواستهام اين بود كه آيندهاي شبيه آيندهي تو نداشته باشم. در ضمن از اينكه به تو شباهت زيادي داشتم از خودم بدم ميآمد. به همين دليل با رسيدن به سن پرتلاطم نوجواني، طغيان كردم و با وجود هوش و استعداد سرشاري كه آن را هم از تو به ارث برده بودم، ترك تحصيل كردم. ولي باز هم آن خانوادهي مهربان و خداشناس مـرا به حـال خـود رهـا نكردند و سايهي حمايتشان را از سرم بر نداشتند. با كمك پدر خواندهام در يك كارگاه نجاري مشغول به كـار شدم. شايد ميخواستم به اين شكل، از تو و سرنوشت انتقام گرفته باشم. درست نميدانم، اما در آن زمان به اين شكل روح بيقرارم را آرامش بخشيدم. بعد خدمت سربازيام را به اتمام رساندم و ميخواستم به ارتـش ملـحق شـوم و به همين دليل درس خـواندم و ديپـلم خـود را گرفتم. اما وقتي فـهميـدم كـه بـه عـلت بيماري آسم كه از خردسالي از آن رنج ميبردم در ارتش پذيرفته نميشوم دوباره خشـم فرو خوردهام به سطـح آمد و ديوانهام كرد. به خانه برگشتم و اختلافاتم با پدر و مادر خواندهام آغاز شـد و كـار به جايي رسيد كه آنـهـا را بـه حدّي از خــود رنـجـانـدم كـه از كـردهشـان پـشـيمـان شـدنـد. بـه خـوبي مـيتوانستم ندامت و پشيماني بابت به عهده گرفتن سرپرستيام را در نگاهشان بخوانم و از اين بابت خوشحال بودم! دو برادر بزرگم كه دوران دانشجويي خود را پشت سر مـيگـذاشتنـد در شهرستان بودند و كمـك چنداني از دستشـان به مـن نمـيآمد. از خانوادهام جدا شدم و بيخبر از آنها به نقطهاي نامعلوم رفتـم. تا مـدتي شـبهـا و روزهـا را در پـاركـي ميگذراندم تا اينكه در آنجا با پسراني معتاد و سـارق آشـنا شـدم. از آن پس، شبها در خـانهي يكـي از آنها ميخوابيدم و روزها هـمراهشان برنامهي سرقتهايمان را به مرحلهي اجرا در ميآورديم. ناگفته پيداست كـه در كنارشان با نشئگي لذتبخش مواد مـخدر آشنـا شدم و طولي نكشيد كه معتاد شدم. حتي با برادرانم قطع ارتباط كرده بودم و خـانوادهام از سرنوشت دردناكم بيخبر بودند. مطمئن بودم كه به دنبالم هستند، اما به هيچ وجه دوست نداشتم آنها را از وضعيتم باخبر كنم. تقريباً دو سال جهنمي را به اين شكل پشت سر گذاشتم، اما وجدان خفتهام سرانجام از خواب گران بيدار شد و فهميدم كـه با ادامه دادن به اين وضعيت ننگين فقط سرنوشت و آيندهام را تباه ميكنم و نميتوانم انتقام ساليان درازم را از تو بگيرم. پس با مشقت فراوان و قدرت اراده، اعتيادم را ترك كردم. از جمع دوستان ناباب فاصله گرفتم و مـدتي بعـد به عـنوان آبـدارچي در شـركتي مشغول به كار شدم. اين بار اشتباهات تو، راهنماي من در راه زندگيام شد و توانستم با دستـان خود خمير سرنوشتم را به نحو مثبتي شـكل دهم. اتاقي براي خود اجاره كردم و بعـد از آن هرگز از موادمخدر استفاده نكردم. دور سـرقـت و كـارهـاي خلاف را هم خط قـرمز كـشيدم و بـا برادرانم تـماس گرفتم. برقراري ارتـباط مجـدد با آنها زندگيام را دگـرگون كرد. يكي از برادرانم ازدواج كرده بود و به عنوان يك مهندس موفق و با كمك پـدر و مـادر خـواندهمـان شركتي تأسيساتي افـتتـاح كـرده بود. بـرادر ديـگرم هم در آن شـركـت كـار مـيكرد. بـا كـمـك برادرم دورههاي آموزشي رايانه را با موفقيت پشت سـر گذاشتم و در شركت او، مشغول به كار شـدم. به ديدن پدر و مـادر خـواندهام رفتم و بـابت گـذشتهها و ندانم كاريهايم، از آنها طلـب بـخشـش كـردم. بـاز هـم آنها با بلندنظري و بزرگواري خاص خودشان مرا بخـشيدند و سايهي پرمهرشان را بر سرم پهن كـردنـد. مدتي بعد به خواهر همسر برادرم يـعني عاطفه علاقهمند شدم و وقتي برادرم از ارتبـاط عـاطفيمان آگاه شد ترتيب برنامهي ازدواجمـان را داد. با كـمـك او خـانـهاي كـوچـك اجـاره كـردم و زنـدگي مشترك عاشقانهام با عاطفه آغاز شد. اما... در كنار عشق زندگيام نيز همچنان در سايهي ترس و وحشت دائمي از رها شدن به سر ميبردم. ميترسيدم عاطفه هم مانند مادرم روزي رهايم كند و حتي تصور زندگي بدون او، مرا به مرز جنون ميرساند. به همين علت نسبت به همسرم انحصارطلب شدم، آنچنان كه عرصه را بر او تنگ كردم و سرانجام يك سال بعد تركم كرد و به صراحت گفت كه حاضر نيـست يك لحظه هم با من زندگي كند. در اوج نـااميدي و استيصال فرياد زدم: «مادر! مـادري كـه درحـقم مادري نكردي! ببين چـگونه زندگيام را به آتش كشيدي! همهي بدبختـيهايم تقصير توست!» بعد مشتي قـرص خـوردم و پيـامـكي براي برادرم زدم چـون خـودم را مـديـون او و محبتهايش مـيدانستم: «خواستم قبل از آنكه دير شود با تو خـداحـافـظـي كـرده باشم...» بعد روي تخـت دراز كشـيـدم، چـشمـانم را بستم و لحـظهي آزاديام را انتـظـار كـشيـدم. دلـم ميخواست زودتر زندگيام به پايان برسد تا شايد رنگ آرامش را در آن دنيا به خود ببينم، ولي وقتي چشمانم را باز كردم در بيمارستان بـودم. خـانـوادهام و بـرادرانـم با چشماني اشكبار كنارم بودند و براي زنده مـانـدنم دعا ميكردند. پس از آن فهميدم كه طاقت دوري از عزيزانم را ندارم و از اينكه خداوند جان دوبارهاي به من داده بود او را شكر ميگفتم. پس از جدايي از عاطفه فكر ميكردم هدفي در زندگي ندارم تا اينكه مدتي بعد در محلّ كارم با ثريا آشنا شدم و به او دل بستم. حتي تصورش برايم دشوار بود كه عشق يك بار ديگر با تمام قوا در قلبم را به صدا در آورد. اما اين مرتبه قبل از آنكه خطر از دست دادن او را به جان بخرم، در همان ابتداي آشناييمان سرگذشت غمانگيزم را برايش تعريف كردم و از بيم و اميدهايم با او حرف زدم. به او گفتم كه وحشت از دست دادن يك عزيز چگونه آرامشم را به هم ميريزد و از او خواستم قبل از آنكه به پيشنهاد ازدواجم پاسخ مثبت دهد، خـوب فكر كـند. چون ميدانستم اگر بار ديـگر كاشانهام ويران شود، طاقت مقاومت نـدارم. مـن تـا بـه حـال چند مرتبه از ميان خـاكـستر بـرخـاسته بودم و حالا نيازمند برخورداري از يك زندگي آرام بودم. چند روز بعد ثريا پاسخ مثبت خود را اعلام كرد و طيّ مراسمي ساده با هم ازدواج كرديم. به خـاطر تجربهي شكست قبليام سعي داشتم همـسري بـراي ثـريـا باشـم كـه بتـواند به شـانـههـايـش تـكـيـه كـند. او هـم كـه از حـساسيـتهـاي درونـيام بـه خـوبي خبر داشت حسابي مرا رعايت ميكرد و عشق ما روز به روز شكوفاتر ميشد. چند وقت بعد ثـريـا كـه ميدانست چقدر خواهان ديدنت هسـتم جسـت و جو براي يافتن تو را آغاز كـرد. وقتي در جريان قرار گرفتم احساساتي متضاد به قلبم راه پيدا كردند. با وجود آنكه ذوق زده بودم، ميترسيدم دوست نداشته باشي مرا ببيني. آيا تو هم به من فكر ميكردي و تمام مدت به يادم بودي؟ ثريا به كمك پدر و مادر خواندهام كه نشاني برادرت را داشتند او را پيدا كرد و روزي به اتفاق به آنجا رفتيم. نميداني چه حالي داشتم. كم مانده بود قلبم از فرط هيجان از قفسهي سينهام بيرون بزند. نميدانستم داييام با ديدنم چه واكنشي از خود نشان خواهد داد، اما با ديدن برخورد گرم و دوستانهاش نگرانيام برطرف شد. او اسـتقبال گرمي از من و ثريا به عمل آورد و در حـالـي كـه دستـم را به گرمي ميفشرد با چشمان اشكبار به من خوش آمد گفت و ابراز دلتنگي كرد. به خود جرأت دادم و پرسيدم: «حال مادرم چطور است؟» و او با صدايي گرفته و لرزان جواب داد: «پيمان جان خيلي متأسفم. مادرت چهار ماه قبل از دنيا رفت، در حالي كه در حسرت ديدار تو و برادرانت ميسوخت...» فهميدم كه يك هفته قبل از تولد پنجاه سالگيات در اثر حملهي قلبي جان به جان آفرين تسليم كردهاي. در خود شكستم و هقهق كنان گفتم: «حالا ديگر هرگز موفق به ديدنت نميشوم...» باز هم ثـريا سنگ صبور شب و روزم شد و كمكم كرد تا حقيقت مرگ تو را بپذيرم و باور كنم كه هرگز تو را نخواهم ديد. تنها اميدم اين بود كه روح مهربانت ـ روح مهربان يك مادر ـ در همه حال همراهم باشد. از آن پس با داييام ارتباط برقرار كردم و از طريق او توانستم خواهرمان را هم پيدا كنم. ديدار با او نقطهي عـطفي در زندگيام بود. از طريق او فهميدم كـه پدرمان در زندان از دنيا رفته و تو پس از جـدا شـدن از سه پسر و يك دخترت از نظـر روحـي و روانـي بـه هـم ريخــتـه بـودي. فهـميدم كه در طول عمر كوتاهت برخلاف تصورم رنگ آرامش به خود نديدي و هميشه غصهدار بودي. پس از آن بود كه توانستم به تدريج تو را بابت عذابي كه آن همه سال متـحمل شده بودم، ببخشم. در ضمن تو به شيوهي ديگري هم كمكم كردي. در آن اواخر براي كاهش بار غم و غصهام به شدت پرخوري ميكردم. درنتيجه خيلي چاق شده بودم. وقتي فهميدم كه قاتل خاموش تو چاقي و اضافه وزن بوده، از آنجا كه ميدانستم از هر نظر به تو شباهت دارم به داد خود رسيدم. بايد خود را از سرنوشت مشابه تو كه در كمينم نشسته بود نجات ميدادم. به كمك ثريا رژيم گرفتم و به كلاس ورزش رفتـم. حـالا پـس از دو سال به وزن سالم رسـيـدهام. مـن و ثـريـا در كنار هم كاملاً خـوشبـخـت هسـتـيـم و هـراسهــا و اضطرابهاي عذابآور گذشته به تدريج از وجـودم رخـت بـربـستـهانـد. راسـتــي! مـيخواهم خبر خوبي به تو بدهم. من و ثريا تصـميم گـرفـتهايـم پـدر و مـادر شـويم و خـوشبختيمان را با خلق ثمرهي عشق مان كـامل كنـيم. مـيخواهم فرزندانمان را با عشق بزرگ كنم و بهترين پدر دنيا برايشان بـاشـم. چـيزي كه تو هرگز شانس آن را به دسـت نياوردي و سرنوشت ياريات نكرد. مـيخواهم طوري زندگي كنم كه تو هميشه آرزو داشتي، اما نتوانستي و از آن براي هميشه محـروم شـدي. چـون حالا ميدانم كه تنها هدفم در زندگي همين است و بس... مـادر! دوستت دارم به وسعت آسمانها، با عشق فراوان از سوي پسرت پيمان
|