|
|
آشتی با زندگی در آغوش مرگ
خيلي منتظرش بودم. نه فقط من، مامان و برادرم و مهمانها كه همه خودي به حساب ميآمدند، از جمله پدر و مادر خودش هم انتظار آمدن او را ميكشيدند. كمتر از چهارده ساعت به زماني كه بايد به دفترخانه ميرفتيم و سند ازدواجمان را امضا ميكرديم، باقي مانده بود. مثل هر دختر ديگري در چنين شرايطي احساس عجيبي را تجربه ميكردم. عشق از يك طرف روحم را تسخير كرده بود و ترس از آيندهاي نامشخص از سوي ديگر قلبم را ميفشرد. اما هر لحظه به خودم ميگفتم كه بهتر از اين، هرگز موقعيتي برايم پيش نخواهد آمد و نبايد به خاطر واهمههاي بيمورد از دستش بدهم. اصلاً قابل اعتمادتر از اميرحسين كجا پيدا ميشد؟ يك بار ديگر شمارهي موبايل نامزدم را گرفتم. همچنان خارج از دسترس بود. ديگر داشتم نگران ميشدم. به الناز ـ خواهر شوهر آيندهام ـ اشاره كردم. از ميان مهمانها پاورچين خارج شد و به من كه از نگراني داشتم جان ميدادم اطمينان داد كه اميرحسين به همين زوديها ميآيد و بعد براي اينكه حواسم را پرت كند، دستم را گرفت و به اتاق خوابم برد، جايي كه لباس سپيد سادهاي انتظار قشنگترين و به ياد ماندنيترين لحظهي عمر مرا ميكشيد. وادارم كرد براي آخرين بار پروش كنم. ميخواست مطمئن شود قد لباس مناسب اســت و گـلـدوزيهـا و مـرواريـــد دوزيهـايش اشـكالي ندارد. طي يك ماه گـذشته، الناز بيشتر وقت آزادش را به آراستـن اين لباس اختصاص داده بود و الـحق و الانصـاف كـه نتيـجهي كار واقعاً عالي شده بود. لباس را پوشيدم و به دستور او جلوي آينه چرخي زدم. اصرار ميكرد تور را هم امـتــحـان كـنم. امـا مـن دو دل بـودم. ميترسيدم آهارش بخوابد و چينهايي كه به زحمت درست كرده بوديم به هم بريزد. در همين گير و دار موبايلم زنگ زد. دلم گواهي ميداد امير است. با هول گوشي را برداشتم و پرسيدم: «كجايي عزيزم؟ خيلي نـگران شـدم.» انتـظار صـداي شـوخ و شنـگش را مـيكشيدم، اما اميرحسين با لحـن غمگين و افسردهاي جوابم را داد. گفـت كه نميتواند بيايد، نه امشب و نه فـردا. گفت كه متأسف است، اما هرچه فكر ميكند ميبيند نامزدي و قرار ازدواج ما از آغاز اشتباه بوده! او آمادگي پذيرش اين مسئوليت را ندارد! جا خوردم. حالم بـد شـد. چطـور چـنين چـيزي امـكـان داشـت؟! مـن كه به زور او را مجبور به خواستگاري نكرده بودم. خودش الناز را واسطه كرده بود. من و خواهر اميرحسين همكار بوديم و نامزدم طي مراجعاتش به شعبهي ما، مرا ديده و انتخاب كرده بود. اميرحسين پسر فوقالعادهاي بود و از هر نظر ميشد به او اطمينان كرد. اما همين پسر بينظير، يك مرتبه مرا از بالاي قلهي شادي و هيجان به قعر درهي ترس و تنهايي هل داده بود. اصلاً فرصت نداد اظهارنظر كنم يا حرفي بزنم. پي در پي عذرخواهي ميكرد. گفت روي نگاه كردن به صورت پدر و مادرش را هم ندارد و به همين خاطر مدتي را دور از خانه و در شهر ديگري خواهد گذراند. اما نگفت كدام شهر. فكر ميكنم حال و روزم بدجوري از چهرهام معلوم بود كه الناز گوشي را از دستم گرفت. اما شارژ گوشي برادرش داشت تمام ميشد و بيشتر از چند كلمه نتوانست صحبت كند. سـرم داشـت مـيتـركيد. انگار كسي داشت با پتك ميكوبيد روي شقيقههايم. لباس عروسي را برداشتم و انداختم روي مبل و با لباسهاي مهماني روي تخت دراز كشيدم. الناز آمد طرفم تا بغلم كند، اما من فقـط ميخـواستم تنـها باشم. حوصلهي هيـچ كـس و هيچ چيز، حتي عميقترين همدرديها را نداشتم. فقط از خودم ميپرسيدم چرا از بين اين همـه آدم، چنين بلايي بايد سر من بيچاره آوار شـود. دوستم بيصدا از اتاق خارج شـد و من در را قفل كردم. چند دقيقه بعد، پـچپچهاي مـامـان و بـرادرم را پشت در ميشنيدم. اما توانايي اين را نداشتم كه بلند شوم و كليد را بچرخانم. فقط با صداي خـسـتـهاي گـفـتـم: «راحـتـم بگذاريد. مـيخـواهم تنـهـا بـاشـم.» از آن شـب وحشتناك به بعد، دنيا و زندگي برايم تمام شد. مسئله فقط عشقم به اميرحسين و قول و قرارهايمان نبود. البته كه از تمام شدن نـاگهاني رابطهمان ناراحت بودم، ولي بـيــشـتــر از آن از حـرفهـاي مـردم و طعنههايشان رنج ميبردم. هرچند كسي جـلـوي روي مـن چيـزي نمـيگفت، اما شنيـده بـودم كـه مـيگـوينـد لابد عيب و ايـرادي داشتـهام كـه دامـاد لحـظهي آخر منـصـرف شـده. بـعضـيهـا هم به اسم دلسوزي ميآمدند تا راهنماييام كنند و نگذارند اين اتفاق، يك بار ديگر تكرار شود! اما من به مشاورهي هيچ كس نياز نـداشـتـم. آخـر هـيـچ كـس جـز خــود اميـرحسـيـن نـميدانسـت در سـرش چه مـيگذشته و به چه دليل اين همه مدت دست روي دست گذاشته و تصميمش را از همه مخفي كرده و... من كارمند بانك بودم و در شعبهمان همـه در جريان ازدواجم قرار داشتند. به همين خاطر با هزار بدبختي خودم را به قسمت اداري بانك منتقل كردم تا از آن فضا دور باشم. بعد از پايان كار، ساعتها در اتاقم ميماندم. بـه سقـف خيـره ميشدم و تـوي ذهـنم فرصت از دست رفتهمان را بازسازي ميكردم. و هزاران بار از خودم ميپرسيدم اگر اميرحسين نميرفت امروز چـه كـار مـيكـردم؟ روزهـا بـه كنـدي ميگذشت و غم مرا پاياني نبود. ميدانستم تحـمل آدمـي بـا رفتـار من در خانه بسيار مشكل است و براي مادرم كه مجبور بود مرا در آن وضع ببيند، غصه ميخوردم. امـا دسـت خـودم نبود. گـاهي برادرم و همسـرش مـيآمدند دنبالم تا مرا بيرون ببـرنـد، ولـي جـوابم همـيشه يكي بود: «حـوصله ندارم. خودتان برويد.» آنقدر به اين وضع ادامه دادم كه مامان بريد و بعد از شبي كه ساعتها نصيحتم كرد با كاروان به مشهد رفت و من ده روزي تنها ماندم. بـراي هـردويمـان خـوشحال بودم. اين طوري هم مامان تجديد قوا ميكرد و هم من هم كمتر عذاب وجدان ميكشيدم و از دفـتـر كـه بـر مـيگشـتم، ناچار نبودم به سـؤالهـايش جـواب دهـم و سكوتم را بشـكنم. دو روزي تـا برگـشتن مادر باقي مانده بود كه احساس كردم، حالم خوب نيست. طبق معمول اهميت ندادم و توجه نكردم. اما كمكم حالم بدتر شد. به طوري كه وقتي مامان رسيد، ديگر نميتوانستم از تخت پايين بيايم. مامان بيچاره ساكش را بـاز نـكـرده و خـسته از مسـافرت، مرا به درمانگاه رساند. دكتر معاينهام كرد و بعد از چندين سؤال گفت كه بايد بدون فوت وقـت بـروم آزمـايشگاه و نتيجه را سريعاً بياورم تا ببيند. با آن وضع ناجور راه افتاديم و دو سـاعـت بعد نتيجه دستمان بود. خيلي از عددها كم و زياد بود و من با اينكه سر در نميآوردم، ميدانستم كه مسئلهاي جـدي در مـيان اسـت. دوباره برگشتيم درمانگاه و دكتر تا برگهي آزمـايش را ديد گفت به هپاتيت مبتلا شدهام. دارو نوشت و گفت بايد سُرم بزنم و از وسايل شخصي استـفاده كرده و حتي الامكان توالتم را هم جـدا كنم. مـن و مامان از شنيدن اسم «هپاتيت» آنقـدر هـول و مسـتأصل شده بوديم كه خيال كرديم هپاتيت نوع ش (بيماري مـن) هـمان بيماري خطرناك لاعلاج است كه دست كمي از ايدز ندارد. بـر سـر زنـان به خانه برگشتيم. كسي آمد سُرم را وصل كرد و من همين طور كه به قطرههاي سُرم خيره بودم، فكر ميكردم چه سريع زندگي و جوانيام تمام شده بدون اينكه واقعاً از زندگي لذت برده يا به آرزوهايم رسيده باشم. روياي كودكيام مثل پردهي سينما از جلوي چشمانم رد ميشد؛ منِ امروزيِ من با آنچه انتظارش را مـيكـشيـدم، خيـلـي خـيلي فاصله داشت. تمام سالهاي بچگي را به اين اميد گذرانده بودم كه دنيا را ببينم و زندگي را تجربه كنم. از دوران دبيرستان، ريال ريال پول توجيبيام را جمع ميكردم و توسط آرش برادرم سكّه ميخريدم تا در آغاز راه، كم و كسري نداشته باشم. اما به جاي پا گذاشتن در جاده، سالها را پشت باجه با شمردن پولهاي مردم گذرانده بودم و دلم به اين خوش بود كه با گرفتن وام توانستهام آپارتماني سي متري بخرم و بعد از چند سال آن را به واحدي 45 متري تبديل كنم. مريم ـ همسر برادرم ـ كه زنگ زد تا به مامان رسيدن به خير بگويد با توفان اشك او روبهرو شـد. مادر به سختي و در ميان هـقهق گـريه مـاجرا را تـعريف كرد و عروسمان گفت كه به سرعت خودش را مـيرساند و آرش را هـم خبـر مـيكـند. خالهام هم كمي بعـد از راه رسيد. اوضاع بدي بود. مريم و خـاله سعـي داشتـند ما را آرام كننـد، امـا خـودشـان هم بدجوري ترسيده بودند و چيزهايي ميگفتند كه كار را خـرابتـر مـيكـرد. بـرادرم كـه آمــد چهار تاي مان داشتيم گريه ميكرديم و من فـقط وضع تنهايي مامان بعد از مـرگم را تـصـور مـيكـردم. بـيـچـاره چـطــور مـيتوانست با اين داغ كنار بيايد. آرش همه را تاراند. براي اولين بار سر مريم داد زد و گفت كه اگر من به خاطر بيماري هم نميرم، از دسـت آنهـا و از تـرس جـان ميدهم. بعد كه بساط گريه و زاري جمع شد، برادرم به دوست پزشك خود تلفن كرد و ماجرا را گفـت و از او خواست تا براي معاينهي من بيـايد. در همان فاصله، الـنـاز كـه هنـوز گـهـگـاهي با من تماس داشـت، زنگ زد و از ماجرا مطلع شد. بدجنسيام گل كرده بود. اين بيماري هر چقدر هم خطر داشت از يـك حُسن هم بـرخـوردار بـود. اميـرحـسيـن بـا عذاب وجدان روبهرو ميشد، حالش جا ميآمد و ديگـر هـوس چـنـين كـارهـايي گيرم با دختـري ديگـر، بـه سرش نميزد. امين، دوست برادرم را قبلاً بارها ديده بودم ولي نه در كسوت پزشكي كه بر سر بالين بيمار بـدحـالـي حـاضـر مـيشـود. او با دقت معـاينهام كرد و شرح بيماريام را پرسيد و آزمايشها را ديد و بعد در حالي كه لبخند كمرنگي روي چهرهي جدياش نقش بسته بود گفت كه بيدليل نگران شدهايم، چون من به هپاتيت ش يا همان يرقان مبتلا شدهام و به زودي سلامتيام را به دست ميآورم. باز هم گريه ميكرديم اما اين اشكها، اشك شوق و شكر بودند. نميدانيد در همان چند ساعت چقدر نذر و نياز كرده بوديم. آرام آرام خوب شدم. اما در دورهي نقاهت فرصت كافي پيدا كردم تا به همهي آنچه گذشته بود فكر كنم و به روزهاي نيامده. زندگي كوتاهتر و باارزشتر از آن بود كه فقط با پركردن ساعتهاي كار بگذرد. جالب اينجاست كـه اميرحسين بعد از شنيدن ماجرا دوباره بـرگـشت و خـواست تا دوباره دربارهي آيندهي مشتركمان فكر كنم، اما من ديگر آن حسّ شديد و عاشقانه را نسبت به او نداشتم. چون نميتوانستم به مردي كه در تصميمگيري ـ آن هم چنين تصميم مهمي ـ راسخ نيست، اطمينان كنم. ظاهر زندگي من پس از آن شوك، خيلي عوض نشده. همچنان كارمند بانك هستم، اما ديگر حرص نميزنم تا پولها و مـرخـصيهـايم را نگـه دارم و از آنها اسـتفاده مـيكنم. بعد ازساعت اداري هم جاي خزيدن به اتاقم، با مادرم به پيادهروي و گردش ميروم و يا حداقل مينشينم و با او حرف ميزنم. ميخواهيم سفرهايمان را شـروع كـنـيم و نـخسـتين سـفرمان، مسافرت به كربلاي معلي است. از سالي كـه راه عتبات باز شده مادرم آرزوي اين سفـر را داشت، اما ميترسيد تنها برود و مـن هـميشه به بهانهي كار، از كنار اين آرزوي او مـيگـذشــتــم. ولـي حـــالا مـيخواهم همراهش شوم. شايد بركت اين سفر، تمام زندگيام را در بر بگيرد.
|