|
|
لبریز از تنهایی
تا به فروزان گفتم دفترچهي كنكور ارشد را گرفتهام، خنده تمام صورت گرد و تپـلـش را پـر كـرد. مـيدانستم چه ميخواهد بگويد: از نظر فري، دانشگاه فقط جايي براي درس خواندن نبود. ميشد سرنوشت را در آنجا ديد. مثلاً خـود او، هـمـسـرش را از بـيــن همكـلاسيها انتخاب كرده بود و پشت سر هم به من گوشزد ميكرد آمـار پسرهاي دورهمان را داشته باشم و اگر موقعيتي پيش آمد از دسـت ندهم! اما من اصلاً اهل ايـن جور حسابگريها نبودم و فقط انتظار عشق را ميكشيدم و بـس. بـه هـمين دليل به خـواستگاري دو تا از بچهها جـواب رد دادم و حـرص فري و بقيه را در آوردم. سه سـال از گـرفتن ليسانسم ميگذشت و در ادارهاي كار ميكردم. شغلم بد نـبـود، امـا بـه عـيـنـه ميديدم كه ميل دارم بيشتر بدانم و حرفهي بهتري داشته باشم. به همين خاطر به دانشگاه برگشتم: جايي كه قرار بود آيندهام تعيين شود. اگر آن روز به من ميگفتند دو سال بعد در چنين روزهايي تصميم قطعي خود را براي ازدواج گرفتهام، به اين حرف ميخـنديدم. ولي درست در همان تاريخ، روحـم لبريز از احـساسي بود مخلوط از ترس و شادي و دروغ نگويم ترس خيلي بـزرگـتر بـه نظر ميرسيد. اما وقتي خطبه جـاري شد، آرامش عظيمي قلبم را در بر گرفت. انگار نوري در ظلمات وجودم تابيد و مـن در كـنـار هـمسـرم ايسـتادم و به مهمانهاي معدودي كه اكثرشان اعضاي فاميل من بودند و تك و توكي از دوستان او خوش آمد گفتم. با هم عكس انداختيم و برق خوشبختي، چشمان بيست و هفت سالهي مرا به زيباترين جواهر دنيا تبديل كرد. ما دورهي نامزدي نداشتيم و به جز اعـضاي درجه اول فاميل، كسي احمد را نديـده بود. البته حرف و حديث زياد بود و هـمه مـيدانسـتـند در پـي يـك شـيدايي غـيرمتعارف و با وجود سي سال اختلاف سنـي، تصميم به عروسي گرفتهايم. ولي به قول قديميها شنيدن كي بود مانند ديدن؟! چرا كه همسرم حتي نسبت به هم سن و سالهايش هم شكستهتر به نظر ميرسيد. فشار كار و تحصيل همزمان و سرپرستي خانوادهي پدري و خانوادهي خودش و مسائل اقتصادي و عاطفي او را خيلي زود فـرسوده كـرده بود. البته تيپ و ظاهر احـمد و رفتار آقا منشانهي او، جاي مـوهـاي كـم پشت و سفيد و خطوط چـهرهاش را پر ميكرد. به خصوص كه از هفت هشت سال پيش، بعداز مستقل شدن بچهها از زيبا (همسر اولـش) جـدا شـده و ايـن مـدت حـسابي به خودش رسيده بود. به قـول احمد، بالاخره زماني پيدا كـرده بود تا كمي براي خودش زنـدگـي كـند. توي دانشكده خـيلـي از دخـترهـا شيفتهي احمد بودند، ولي قرعه به نام من افتاد و با وجود مخالفت والدينم و نصيحتهاي آنها سرانجام متقاعدشان كردم كه با او سعادتمند خواهم بود و به مراتب شـادتر از آنچـه انتـظارش را دارنـد. البـته درگيـري مـن بـا خودم به مراتـب بيشتر از بحـثهـاي بـيروني بـود. بچـه نبودم و ميدانستم معاشرت با فرزندان احمد كه از من بزرگتر هستند، راحت نخواهد بود و هـمين طـور ديـدارهاي احتمالي با همسر نخست او و همهي كساني كه از قبل آنها را ميشناختند و قطعاً من و زيبا را با هم مقايسه خواهند كرد و... اما تمام اين سختيها را به خاطر بودن در كنار احمد به جان خريدم. به خدا توكل كردم و پيش رفتم. به تمام آنهايي هم كه مرا از اختلاف سنيمان ميترساندند مـيگـفـتـم كـه بـا او بيـش از هـمـهي خواستگارهايم ـ كه از قضا خيلي جوانتر بودند ـ تفاهم دارم و مطمئنم كه تجربه و منطق او تمام مشكلات را از سر راه بر خواهد داشـت. نكـتهي ديگري هم بود؛ با احمد صاحب خانه و زندگي حاضر و آمادهاي ميشدم و مجبور نبودم مثل دخترهاي ديگر، سالها سختي بكشم تا شايد به رفاه مورد نظـرم برسـم. خـيلي خـوش بوديم؛ حتي لحظات ترسناك روبهرو شدن با زيبا و بچهها هم به دليل مهرباني و حمايت احمد، بسيار سادهتر از آنچه تصور ميكردم گذشت. نميخواهم بگويم با آنها دوست شدم، چون دروغ است. ولي رابطهي كينهتوزانهاي هم نداشتم. همهي ما جايگاه خود را پذيرفته بوديم. بعد از اينكه شور و هيجان ازدواج سرد شد و من به خانهي بزرگ و زيبايمان عادت كردم و ياد گرفتم با آن همه وسيلهي برقي جديد كار كنم و با خدمتكار هفتگيمان مثل خانمهاي جا افتاده رفتار نمايم، فكر بچهدار شدن به سرم افتاد. احمد از ازدواج قبلياش سه فرزند داشت و ميگفت در تمام اين سالها فهميده كـه شيـريـنـي بـچـه داشتـن در مـقابـل مسئوليتهاي آن نميارزد و درست با همان لحن استادياش، توصيه ميكرد از خيرش بگذرم و زندگيام را با سرگرميهاي ديگري پر كنم. مـن هم چند سال اول، همين كار را كـردم. در دفـتر تحقيقاتي يكي از دوستان شوهـرم كـار بسـيار خوبي داشتم. هر سال چند بار در تعطيلات با هم به سفرهاي خارج از كشور ميرفتيم و مدام مهمانيهاي درست و حسابي برگزار ميكرديم. اما حتي وقـتـي كـه خـانه پر از تحفههاي سفر و عكسهاي رنگارنگمان در گوشه و كنار دنيا شد هم جاي خالي بچه در قلبم از بين نرفت. شايد بعضيها بتوانند بدون پدر يا مادر شدن از زندگي لذت ببرند، اما من از اين دسته نبودم. كمكم داشتم دچار افسردگي ميشدم. هيچ چيز راضيام نميكرد. آخر سر احمد بعد از اينكه ساعتها برايم حرف زد، تسليم شد و من روي تقويم ديواري اتاق كارم آن روز را با عـلامت قلب مشخص كردم؛ يكي از روزهاي سي و سه سالگي من و شصت و سه سالـگي او. دو سـال طول كـشيـد تـا حـاملـه شـوم. مـجبور شـديم درمانهاي زيادي را پشت سر بگذاريم. احمد ديگر بحث نميكرد. فقط ميگفت حيرت ميكند از اينكه ميبيند براي بستن دست و پاي خودم تا آخر عمر چقدر اصرار دارم. در تمام دوران بارداري در هيجان خوشايندي غوطهور بودم. با تولد آرشام ديگـر همـه چـيز داشـتم: همـسري خوب، زندگي آرام و فرزندي سالم. اما حالا كه تقريباً ده سال از آن روز ميگذرد ديگر، آنقدرها مطمئن نيستم كه تصميمم براي به دنيا آوردن پسرم، صحيح بوده باشد. اختلاف سني شصت و پنج سالهي پدر و فرزند خيلي زياد بود. توي بيمارستان، پرستارها تصور كرده بودند احمد پدربزرگ بچـه اسـت و بعـدهـا هـم هر وقت براي پـيـادهروي بـه خـيابان مـيرفتيم نگاههاي متعجـب مردم را ميديديم. زمان مدرسهي آرشـام از همهي اينها سختتر بود، چون ديـگر كاملاً تفاوت پدر خودش را با بقيهي پدرها درك ميكرد و من كه نميدانستم بايد چه كار كنم، امتيازهاي متعدد به آرشام ميدادم تا پيش وجدانمراحت باشم. در حـالـي كـه اين طرز بـرخورد فقـط باعـث لـوس و پرتوقع شدن او شد و بس. چند سـال سرم به بچهداري گرم بود، امـا هـر وقـت فرصـتي بـه دسـت ميآمد و خودم را با بقيهي زنها به خصوص دوستان و همكلاسيهايم از جمله فروزان مقايسه ميكردم، اعصابم به هم ميريخت. من به ظاهر همه چيز داشتم و خيليها حسرت رفاهم را ميخوردند، ولي چيزي را از دست داده بودم كه با هيچ چيز نميشد جبرانش كرد. با بالا رفتن سن احمد، توان جسمي و روحياش هم كاهش مييافت. در اين ميان مشكلات فرزندانش و گرفتاريهاي خانوادگي انرژي زيادي از او ميگرفت و عملاً براي آرشام چيزي باقي نمـيگـذاشت. پسـرم بهترين لباسها و امكـانات را داشـت، اما حسرت يك بازي فـوتبال درسـت و حسـابي بدون تنگي نفس پدر به دلش مانده بود. يادم ميآيد زماني را كه او علاقهي شديدي به تماشاي بازي در استـاديـوم پيـدا كـرده بـود، امـا پـدرش نميتوانست همراهياش كند. به اشخاص ديگر هم نميتوانستم اطمينان كنم و فرزندم را دستشان بسپارم و سر همين مسئله ماهها گـريه و زاري داشتيم. تا اينكه پسر احمد از اتـريـش آمـد و دلـش بـراي نابرادرياش سوخت و آرشام را با خودش به باشگاه برد. ايـن كـه گفتم فقط يكي از گرفتاريهاي ما بود. يك سال پيش همسرم در حين رانندگي دچـار سـكتهي مغزي شد و ماشين به گارد ريـلهـاي كـنار اتوبان برخورد كرد. فقط خـواست خدا بود كه از مرگ نجات يافت. او پـس از چندين عمل جراحي به مراقبت شـبانه روزي نياز پيدا كرده است. براي مدتي دستگاهها و تختخواب بيمارستان در اتاق خواب خودمان بود، ولي او جديداً خواسته كـه بـه اتاق مهمان منتقل شود تا آرشام كه عادت دارد كنار من بخوابد، اذيت نشود. ولـي مـن به اين فكر ميكنم كه احمد خود را در جايگاه يك مهمان ميبيند؛ كسي كه دير يا زود بايد وسايلش را جمع كند و برود. او خيلي خوب نميتواند حرف بزند. بخش تكلّم مغز آسيب جدي ديده و من نميتوانم اين پيرمرد فرتوت و از پا افتاده را با مرد جذابي كه ميشناختم مقايـسه نكنم و دل نسوزانـم. دچـار حسّ متـناقضي شـدهام. فكر ميكنم حضور احمد ـ هر چقدر بيمار و محتاج به كمك ـ به خصوص براي آرشام كه به زودي به دوران نوجواني خواهد رسيد، بسيار بهتر از غيبت اوست و بـه همـين خـاطر از خدا ميخواهم به او عـمري بدهد تا فرزندمان را به ثمر برساند. ولي وقتي رنج و عذابش را در نـظر مـيآورم، پشـيمان مـيشـوم. واقعـاً نميدانم آخر و عاقبت ما چه خواهد شد. همسرم پيش از حادثه تكليف تمام اموالش را روشن كرده. من شايد ديگر نتوانم در اين سطح زندگي كنم، اما نگراني مادي هم نخواهم داشت ولـي بـدون او از نظر عاطفي تنها و خالي خواهم شد. مسئوليت نگهداري و تـربيت پسرمان بر دوشم سنگيني خواهد كـرد. آن هم با مسائل عديدهاي كه بچههاي ايـن دوره و زمـانـه با آن مـواجه هـستند. مينشينم كنار تخت احمد. دستهاي لاغرش را با آن رگهاي برآمده كه از شدت تـزريق سـرم توانـايي كـشش را از دسـت دادهانـد، در دسـت ميگيرم. به چشمانش نگاه ميكنم و به دروغ ميگويم حالش بهتر از ديـروز است. نمرههاي آرشام را نشانش ميدهم و سعي ميكنم خاطرات خوبمان را به يادش بياورم. اما گاهي او در حالي كه به من نگاه ميكند در دنياي دور دست خود فرو مـيرود و آنـقدر دور ميشود كه احساس ميكنم دارم با ديوار صحبت ميكنم. حالا دارم ميفهمم وقتي پدر و مادرم ميگفتند بايد از اين احساس بگذرم، كجا را ميديدند. در چهل و پنج سالگي به انتهاي عشق و اميد رسيدهام و در نيمه راه زندگي، تنهايي را با تمام عظمتش لمس ميكنم. دعا كنيد بتوانم از اين مرحله بگذرم و در روزهاي سرنوشت ساز آينده، براي فرزندم مادر خوبي باشم.
|